دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۸۱

مولوی
من از این خانه به در می نروم من از این شهر سفر می نروم
منم و این صنم و باقی عمر من از او جای دگر می نروم
به خدا طوطی و طوطی بچه ام جز سوی تنگ شکر می نروم
یک زمانی که ز من دور شود جز که در خون جگر می نروم
گر جهان بحر شود موج زند من بجز سوی گهر می نروم
بلبل مستم و در باغ طرب جز به سوی گل تر می نروم
در سرم بوی میی افتاده ست تا چو می جز که به سر می نروم
این چنین باغ و چنین سرو و چمن جای آن هست اگر می نروم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از عشقی‌ست عمیق، پایدار و تزلزل‌ناپذیر که در آن عاشق، حریمِ حضورِ معشوق را تنها پناهگاهِ خود می‌داند و هرگونه هجرت و دل کندن از آن ساحتِ قدسی را برای خود ناممکن و نازیبا می‌شمارد. فضا آکنده از شور، سرمستیِ عرفانی و دلبستگیِ مطلق است، به‌گونه‌ای که جهانِ بیرون از پیرامونِ یار، فاقد معنا و ارزش جلوه می‌کند و عاشق در این یگانگی، به آرامشی ابدی دست یافته است.

مفهوم بنیادین شعر، «اقامتِ در جان» است؛ عاشق چنان به وجود معشوق پیوند خورده که گویی تمام هستی‌اش در گروِ حضور اوست. این اشعار بیانگر آن است که برای یک عاشقِ راستین، مقصدی جز «یار» وجود ندارد و حرکت به سوی غیر، چیزی جز رنج و تباهی به همراه نخواهد داشت.

معنای روان

من از این خانه به در می نروم من از این شهر سفر می نروم

من از این خانه و حریمِ یار بیرون نمی‌روم و از این شهر نیز قصدِ سفر و ترکِ دیار ندارم.

نکته ادبی: در این بیت «می‌نروم» به معنای «نمی‌روم» (نفی) به کار رفته است که در متون کهن و سبکِ خاص شاعرانِ شوریده، کاربردِ رایج دارد.

منم و این صنم و باقی عمر من از او جای دگر می نروم

تنها من هستم و این معشوق زیبا (صنم) و باقیِ عمرم؛ هرگز از کنار او به هیچ جای دیگری نخواهم رفت.

نکته ادبی: «صنم» در ادبیاتِ عارفانه، استعاره از معشوقِ زیبا و بی‌بدیل است که سزاوارِ ستایش است.

به خدا طوطی و طوطی بچه ام جز سوی تنگ شکر می نروم

سوگند به خدا که من مانند طوطی (که عاشقِ شکر است)، به هیچ سوی و سمتی جز به سمتِ وجودِ شیرین‌کام و خواستنیِ یار حرکت نمی‌کنم.

نکته ادبی: تشبیه خود به طوطی، کنایه از وابستگیِ شدید و فطریِ عاشق به کام‌جویی از معشوق است.

یک زمانی که ز من دور شود جز که در خون جگر می نروم

هر زمان که لحظه‌ای از من دور شود، در نبودِ او جز به راهی که به خونِ جگر و رنجِ درونی منتهی می‌شود، قدم نمی‌گذارم.

نکته ادبی: «خونِ جگر» کنایه از اندوهِ عمیق و عذابِ ناشی از فراق است.

گر جهان بحر شود موج زند من بجز سوی گهر می نروم

حتی اگر تمامِ جهان به دریایی خروشان و متلاطم تبدیل شود، من به هیچ سو جز به سمتِ آن گوهرِ وجود (معشوق) نخواهم رفت.

نکته ادبی: در اینجا جهان به «بحر» (دریا) و معشوق به «گهر» (مرواریدِ ارزشمند) تشبیه شده است که تضادِ ارزشیِ آن دو را نشان می‌دهد.

بلبل مستم و در باغ طرب جز به سوی گل تر می نروم

من همچون بلبلی سرمست در باغِ شادی هستم که پروازی جز به سوی گلِ تازه و خوش‌بو (معشوق) ندارم.

نکته ادبی: «بلبل» نمادِ عاشقِ نغمه‌سرا و «گل» نمادِ معشوقِ زیبا و لطیف است.

در سرم بوی میی افتاده ست تا چو می جز که به سر می نروم

در سرِ من هوای عشقی مست‌کننده افتاده است؛ از این‌رو، همچون شراب که بی‌اختیار روان می‌شود، من نیز با سر و با شتاب به سوی او می‌روم.

نکته ادبی: «به سر رفتن» هم به معنای شتاب و هم کنایه از فروتنی و تسلیمِ مطلق است.

این چنین باغ و چنین سرو و چمن جای آن هست اگر می نروم

در چنین باغِ زیبا و با چنین یارِ بلندبالا و دل‌انگیزی، اگر قصدِ رفتن هم داشته باشم، ماندن در این جایگاه، کارِ عاقلانه‌تری است.

نکته ادبی: شاعر در اینجا با لحنی متواضعانه، حضور در کنار معشوق را برترینِ مقام می‌داند.

آرایه‌های ادبی

استعاره طوطی و شکر

تشبیه عاشق به طوطی و معشوق به شکر، نشان‌دهنده وابستگیِ حریصانه و شیرینِ عاشق به یار است.

تمثیل بحر و گهر

جهانِ مادی به دریای متلاطم و معشوق به گوهری ارزشمند تشبیه شده که عاشق را به سوی خود می‌خواند.

ایهام تناسب می‌نروم

شاعر با استفاده از فعل «می‌نروم» (به معنای نمی‌روم) و تکرار آن، وزنِ آهنگین و تأکیدی بر ثباتِ قدمِ خود ایجاد کرده است.

تضاد بحر و گهر

تضادِ میانِ گستردگی و تلاطمِ دریا (جهان) با ارزشِ متمرکز و یگانه‌ی گوهر (معشوق) برای برجسته‌سازیِ انتخابِ عاشق.