دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۸۰

مولوی
من اگر پرغم اگر شادانم عاشق دولت آن سلطانم
تا که خاک قدمش تاج من است اگرم تاج دهی نستانم
تا لب قند خوشش پندم داد قند روید بن هر دندانم
گلم ار چند که خارم در پاست یوسفم گر چه در این زندانم
هر کی یعقوب من است او را من مونس زاویه احزانم
در وصال شب او همچو نیم قند می نوشم و در افغانم
پای من گر چه در این گل مانده ست نه که من سرو چنین بستانم
ز جهان گر پنهانم چه عجب که نهان باشد جان من جانم
گر چه پرخارم سر تا به قدم کوری خار چو گل خندانم
بوده ام مومن توحید کنون مومنان را پس از این ایمانم
سایه شخصم و اندازه او قامتش چند بود چندانم
هر کی او سایه ندارد چو فلک او بداند که ز خورشیدانم
قیمتم نبود هر چند زرم که به بازار نیم در کانم
من درون دل این سنگ دلان چون زر و خاک به کان یک سانم
چونک از کان جهان بازرهم زان سوی کون و مکان من دانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل بیانی شورانگیز از اوج مقام عاشقی و فنای در معشوق است. شاعر در این سروده، با زبانی نمادین، خود را از قیود تنگ و تاریک دنیای مادی فراتر می‌داند و حقیقت خویش را با حقیقتِ جانِ جانان گره‌خورده می‌بیند. او نه تنها از تضادهای ظاهری (غم و شادی، خار و گل) نمی‌هراسد، بلکه آن‌ها را دستمایه‌ای برای اثبات مقام والای عرفانی خود قرار می‌دهد که از دیدگانِ سطحی‌نگران پنهان است.

درونمایه اصلی شعر، عبور از خودِ مجازی و رسیدن به خودِ حقیقی در پرتو انوار الهی است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهایی چون زندان، گل، زر و سایه، جایگاه انسانِ به کمال رسیده را ترسیم می‌کند که اگرچه در کالبد مادی محبوس است، اما روحش در فراتر از مکان و زمان سیر می‌کند و از تعلقات دنیوی رها شده است.

معنای روان

من اگر پرغم اگر شادانم عاشق دولت آن سلطانم

چه در غم باشم و چه در شادی، همواره دلبسته و شیفته‌ی قدرت و حشمتِ آن معشوقِ پادشاه‌گونه‌ام.

نکته ادبی: دولت در این بیت به معنای قدرت، غلبه و فیض الهی است که از مفاهیم کلیدی در عرفان به شمار می‌رود.

تا که خاک قدمش تاج من است اگرم تاج دهی نستانم

تا زمانی که غبارِ قدم‌های او تاجِ افتخار من است، اگر تمام پادشاهی‌های دنیا را به عنوان تاج به من ببخشند، هرگز نمی‌پذیرم.

نکته ادبی: خاک قدم استعاره از افتادگی و بندگی در برابر معشوق است که از هر پادشاهی دنیوی ارزشمندتر است.

تا لب قند خوشش پندم داد قند روید بن هر دندانم

از وقتی که آن معشوقِ شیرین‌سخن، با لبان قندمانندش مرا پند داد، حلاوتِ آن پند در تمام وجودم نفوذ کرد و از هر دندانم، شیرینیِ حقیقت روئید.

نکته ادبی: استعاره از کلام معشوق به لب قند، نشان‌دهنده حلاوتِ معرفت و حکمت است.

گلم ار چند که خارم در پاست یوسفم گر چه در این زندانم

اگرچه در پایم خارهای سختی و رنج فرورفته است، اما در حقیقت گلی هستم که می‌شکفد و اگرچه در این دنیای مادی زندانی‌ام، اما همچون یوسف، روحی به بزرگی دارم.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف پیامبر (ع) و زندانی شدن او که نماد صبر در برابر رنج و در نهایت رسیدن به عزت است.

هر کی یعقوب من است او را من مونس زاویه احزانم

هر کس که در فراقِ من، همچون یعقوبِ نبی در غم و انتظار به سر می‌برد، من مونسِ همان خلوت‌گاهِ اندوهش هستم.

نکته ادبی: زاویه احزان به معنای گوشه غم‌خانه یا خلوت‌گاه اندوه است که تلمیحی به داستان یعقوب دارد.

در وصال شب او همچو نیم قند می نوشم و در افغانم

در شبِ وصالِ او، حالتی دوگانه دارم؛ هم از شیرینیِ دیدار می‌نوشم و هم از شدتِ اشتیاق و بی‌قراری، فریاد و فغان سر می‌دهم.

نکته ادبی: نیم در اینجا می‌تواند به معنای نیمه‌ماه یا حالتی از فنا و بقا باشد که با تضاد نوشیدن قند و افغان نمایان شده است.

پای من گر چه در این گل مانده ست نه که من سرو چنین بستانم

اگرچه جسمم در گل و لایِ دنیا گرفتار مانده است، اما گمان مبر که من همان جسمِ خاکی هستم؛ من همچون سروی بلندبالا در بوستانِ حقیقتم.

نکته ادبی: استفاده از سرو به عنوان نماد آزادگی و بلندیِ روح در برابرِ گل‌ولای که نماد مادیات است.

ز جهان گر پنهانم چه عجب که نهان باشد جان من جانم

اگر از دیدگانِ مردمِ دنیا پنهانم، تعجبی ندارد؛ چرا که حقیقتِ جانِ من، همان جانِ نهانی و غیبیِ هستی است.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی جان در دو معنای متفاوت (جانِ شخصی و جانِ جهان یا روحِ کل) تداعی‌کننده وحدت وجود است.

گر چه پرخارم سر تا به قدم کوری خار چو گل خندانم

اگرچه سراپای وجودم را خارهای رنج و سختی پوشانده است، اما من همچون گلی که خارهای اطرافش را نادیده می‌گیرد، خندان و شادمانم.

نکته ادبی: تضاد خار و گل برای نشان دادنِ چیرگیِ شادیِ درونی بر دردهای بیرونی.

بوده ام مومن توحید کنون مومنان را پس از این ایمانم

من که پیش از این تنها مؤمنی در راه توحید بودم، اکنون به چنان مقامی رسیده‌ام که خود برای دیگر مؤمنان، معیارِ ایمان و باور گشته‌ام.

نکته ادبی: اشاره به مقام کمال که عارف خود تبدیل به تجلی ایمان برای سالکان می‌شود.

سایه شخصم و اندازه او قامتش چند بود چندانم

من سایه‌ی آن معشوقم و دقیقاً به اندازه‌ی قامتِ او هستم؛ هر چقدر که بلندیِ قامتِ او باشد، من نیز همان‌قدرم.

نکته ادبی: نماد سایه در ادبیات عرفانی نشان‌دهنده وابستگیِ وجودی و بازتابِ مطلق در مقید است.

هر کی او سایه ندارد چو فلک او بداند که ز خورشیدانم

هر کس که مانند فلک (آسمان) سایه‌ای ندارد، خوب می‌داند که من از تبارِ خورشیدم (نورِ مطلق).

نکته ادبی: اشاره به باورهای نجومی قدیم که فلک به دلیل دوری از سایه و نورانی بودن، سایه ندارد.

قیمتم نبود هر چند زرم که به بازار نیم در کانم

اگرچه به ظاهر، ارزشِ من در میانِ مردم مشخص نیست، به این دلیل است که من در بازارِ دنیا عرضه نمی‌شوم، بلکه در معدنِ حقیقت جای دارم.

نکته ادبی: کان به معنای معدن است که استعاره از عالم غیب و خاستگاهِ اصیلِ وجودی است.

من درون دل این سنگ دلان چون زر و خاک به کان یک سانم

درونِ دلِ این مردمِ سنگ‌دل، من زر و خاک را یکسان می‌بینم و ارزشی برای تفاوت‌های مادیِ آن‌ها قائل نیستم.

نکته ادبی: نفیِ دلبستگی به طلا و ثروت در نگاهِ عارف که تضاد میان ارزش مادی و معنوی را نشان می‌دهد.

چونک از کان جهان بازرهم زان سوی کون و مکان من دانم

هنگامی که از معدنِ این دنیای محدود رها شوم، جایگاهِ حقیقیِ من در آن سوی کون و مکان (عالم بی‌نشان) است که من به آن آگاهم.

نکته ادبی: کون و مکان به معنای هستی و فضا/زمان است که شاعر خود را فراتر از این دو می‌داند.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسفم گر چه در این زندانم / هر کی یعقوب من است

اشاره به داستان یوسف و یعقوب برای بیان رنج فراق و مقام والای درونی عارف.

تناقض (پارادوکس) پرخارم... خندانم

جمع شدن صفت خار (نماد رنج) و گل (نماد شادی) برای نشان دادن استعلای عارف بر سختی‌ها.

تشبیه سایه شخصم و اندازه او

تشبیه عارف به سایه معشوق برای بیان فنا و انطباق کامل با اراده و ذاتِ حق.

استعاره لب قند

توصیف کلام معشوق به قند که بیانگر شیرینی و حیات‌بخش بودن سخنان اوست.

مراعات نظیر زر، خاک، کان

به کار بردن واژگانی که در یک حوزه معنایی (معدن و فلزات گرانبها) قرار دارند.