دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۶۸

مولوی
من به سوی باغ و گلشن می روم تو نمی آیی میا من می روم
روز تاریک است بی رویش مرا من برای شمع روشن می روم
جان مرا هشته ست و پیشین می رود جان همی گوید که بی تن می روم
بوی سیب آمد مرا از باغ جان مست گشتم سیب خوردن می روم
عیش باقی شد مرا آن جا که من از برای عیش کردن می روم
من به هر بادی نگردم زانک من در رهش چون کوه آهن می روم
من گریبان را دریدم از فراق در پی او همچو دامن می روم
آتشم گر چه به صورت روغنم و اندر آتش همچو روغن می روم
همچو کوهی می نمایم لیک من ذره ذره سوی روزن می روم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، تصویری عمیق و پرشور از هجرتِ عارفانه و اشتیاقِ بی‌کرانِ سالک برای رسیدن به سرچشمه‌ی حقیقت است. شاعر در این ابیات، گذار از تعلقاتِ مادی و تاریکیِ فراق به سوی روشناییِ وصال را روایت می‌کند؛ سفری که در آن،

معنای روان

من به سوی باغ و گلشن می روم تو نمی آیی میا من می روم

من به سوی باغِ معرفت و عالمِ معنا رهسپارم. اگر تو با من همراه نمی‌شوی، اهمیتی ندارد؛ من راهِ خود را با اشتیاق ادامه می‌دهم.

نکته ادبی: گلشن در اینجا استعاره‌ای از عالمِ روحانی و حقیقت است که در مقابلِ دنیایِ فانی قرار دارد.

روز تاریک است بی رویش مرا من برای شمع روشن می روم

در نبودِ چهره‌ی درخشانِ یار، روزِ روشن در دیدگانم تاریک و بی‌فروغ است؛ از این رو به سوی آن شمعِ وجود که روشنایی‌بخشِ جان است، در حرکت هستم.

نکته ادبی: رویش به معنای چهره‌ی اوست و شمع استعاره از معشوقی است که تاریکیِ جهل و فراق را می‌زداید.

جان مرا هشته ست و پیشین می رود جان همی گوید که بی تن می روم

جانِ من از قالبِ تن رها شده و پیشاپیشِ من در حرکت است و گویی ندا می‌دهد که من بدونِ نیاز به این جسمِ خاکی، به سوی حقیقت روانم.

نکته ادبی: هشته ست به معنای رها کرده است؛ این بیت بیانگر جداییِ روح از کالبد در اوجِ اشتیاق است.

بوی سیب آمد مرا از باغ جان مست گشتم سیب خوردن می روم

از باغِ حقیقت، بویِ دل‌انگیزِ وصال به مشامم رسید و چون مستِ این رایحه‌ی الهی شدم، اکنون برای رسیدن به آن حقیقتِ ناب (سیب)، شتابان می‌روم.

نکته ادبی: سیب در اینجا نمادی از میوه‌ی وصل و نتیجه‌ی شیرینِ سلوک است.

عیش باقی شد مرا آن جا که من از برای عیش کردن می روم

زندگیِ جاودانه و لذتِ حقیقی در آنجاست که من برای تجربه‌ی آن، مشتاقانه در حرکت هستم.

نکته ادبی: عیشِ باقی اشاره به حیاتِ روحانی و لذاتِ ابدی دارد که در مقابلِ لذت‌هایِ گذرا قرار می‌گیرد.

من به هر بادی نگردم زانک من در رهش چون کوه آهن می روم

من با هر بادی که بوزد، تغییر جهت نمی‌دهم و در عهد و پیمانم سست نمی‌شوم؛ چرا که در مسیرِ عشق، همچون کوهی از آهن استوار و محکم هستم.

نکته ادبی: کوهِ آهن استعاره‌ای برای پایداری و ثباتِ قدم در طریقِ عرفان است.

من گریبان را دریدم از فراق در پی او همچو دامن می روم

از شدتِ دوری و فراقِ یار، گریبانِ صبرم دریده شد و اکنون همچون دامنِ لباس که به دنبالِ صاحبش کشیده می‌شود، به دنبالِ او می‌روم.

نکته ادبی: گریبان دریدن کنایه از اوجِ بی‌تابی و اندوهِ عاشق است.

آتشم گر چه به صورت روغنم و اندر آتش همچو روغن می روم

گرچه از ظاهر، همچون روغن به نظر می‌رسم، اما در باطن، آتشی سوزانم؛ چنانکه در آتشِ عشق، همچون روغن در میانِ شعله، محو می‌شوم و هستیِ خود را فدا می‌کنم.

نکته ادبی: تمثیلِ روغن و آتش بیانگرِ این نکته است که عاشق با نزدیک شدن به آتشِ عشق، خود نیز بخشی از آن می‌شود.

همچو کوهی می نمایم لیک من ذره ذره سوی روزن می روم

گرچه در ظاهر بزرگ و استوار مانند کوه به نظر می‌آیم، اما حقیقتِ وجودم همچون ذره‌ای ناچیز است که در پرتوِ خورشیدِ حقیقت، به سوی روزنه‌ی وصال می‌رود.

نکته ادبی: ذره و روزن اشارتی است به تمثیلِ رقصِ ذرات در شعاعِ نور که نمادِ ناچیزیِ انسان در برابرِ تجلیِ حق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع

اشاره به معشوق که روشنایی‌بخشِ راهِ تاریکِ سلوک است.

تشبیه همچو کوه آهن

تشبیه سالک به کوه آهن برای تأکید بر استواری در مسیر عشق.

پارادوکس (تناقض) آتشم گر چه به صورت روغنم

جمع میان دو صفت متضاد برای نشان دادن اشتعالِ درونیِ عاشق.

کنایه گریبان را دریدم

کنایه از بیقراری و اوجِ اندوهِ دوری از یار.

نمادگرایی ذره و روزن

نمادِ کوچک شمردنِ خویشتن در برابرِ عظمتِ الهی.