دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۶۷

مولوی
من ز وصلت چون به هجران می روم در بیابان مغیلان می روم
من به خود کی رفتمی او می کشد تا نپنداری که خواهان می روم
چشم نرگس خیره در من مانده ست کز میان باغ و بستان می روم
عقل هم انگشت خود را می گزد زانک جان این جاست و بی جان می روم
دست ناپیدا گریبان می کشد من پی دست و گریبان می روم
این چنین پیدا و پنهان دست کیست تا که من پیدا و پنهان می روم
این همان دست است کاول او مرا جمع کرد و من پریشان می روم
در تماشای چنین دست عجب من شدم از دست و حیران می روم
من چو از دریای عمان قطره ام قطره قطره سوی عمان می روم
من چو از کان معانی یک جوم همچنین جو جو بدان کان می روم
من چو از خورشید کیوان ذره ام ذره ذره سوی کیوان می روم
این سخن پایان ندارد لیک من آمدم زان سر به پایان می روم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تصویری از جذبه‌ی عرفانی و کششِ بی‌اختیارِ جانِ سالک به سویِ مبدأ هستی است. شاعر با زبانی سرشار از حیرت، بیان می‌کند که حرکتِ او از تعلقات دنیوی به سویِ عالمِ معنا، نه حاصلِ اراده‌ی شخصی، بلکه نتیجه‌ی دستِ پنهانی است که او را به اصلِ خویش بازمی‌گرداند.

این رفتن، در واقع بازگشتِ قطره به دریا و ذره به خورشید است که در آن، 'منِ' کاذب و فردی رنگ می‌بازد و سالک در آغوشِ حقیقتِ مطلق، محو می‌شود؛ سفری که در آن عقل حیران می‌ماند و جان از کالبد جدا شده و به سوی منبع حیات می‌شتابد.

معنای روان

من ز وصلت چون به هجران می روم در بیابان مغیلان می روم

هنگامی که از وصالِ ظاهری به سوی هجرانی که خود نوعی کمال است گام برمی‌دارم، در بیابانِ پرخار و دشوارِ سلوک پیش می‌روم.

نکته ادبی: مغیلان درختچه‌ای خاردار در بیابان است که کنایه از سختی‌های مسیر سلوک و جدایی از دنیاست.

من به خود کی رفتمی او می کشد تا نپنداری که خواهان می روم

من هرگز با اراده‌ی خودم این مسیر را نپیمودم، بلکه او (محبوب) است که مرا به سوی خود می‌کشد؛ گمان مبر که من با اختیار و میلِ خود، خواهانِ این راه هستم.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ 'جذبه' در عرفان که در آن اراده‌ی سالک در اراده‌ی حق محو می‌شود.

چشم نرگس خیره در من مانده ست کز میان باغ و بستان می روم

زیبایی‌های جهان که همچون نرگسِ مست در باغ جلوه‌گری می‌کنند، با شگفتی به من می‌نگرند که چگونه از این باغِ دنیوی دل بریده و عبور می‌کنم.

نکته ادبی: نرگس به دلیلِ شباهت به چشمِ خمارِ معشوق، در ادبیات عرفانی نماد زیبایی و فریبندگی دنیاست.

عقل هم انگشت خود را می گزد زانک جان این جاست و بی جان می روم

عقلِ مصلحت‌اندیش از این کارِ من انگشت حیرت به دندان گزیده است؛ چرا که جانِ من در مقصد (نزدِ محبوب) است و من اکنون بی‌جان و بی‌پیکر به سوی او می‌روم.

نکته ادبی: متناقض‌نما (پارادوکس): حضور جان در جای دیگر و خالی ماندن کالبد، نشانه‌ی فنای در محبوب است.

دست ناپیدا گریبان می کشد من پی دست و گریبان می روم

دستِ نامرئیِ تقدیر و عشق، گریبانِ مرا گرفته و می‌کشد و من ناگزیر به دنبالِ آن دست و این پیوندِ روحانی در حرکت هستم.

نکته ادبی: دستِ ناپیدا اشاره به اراده‌ی الهی و تقدیر است که سالک را به مسیر کمال سوق می‌دهد.

این چنین پیدا و پنهان دست کیست تا که من پیدا و پنهان می روم

نمی‌دانم این دستِ پنهان که چنین آشکارا مرا می‌برد کیست؟ که من در عینِ ظهور و حضور در این عالم، به شکلی پنهانی در حالِ حرکت و گذرم.

نکته ادبی: ایهام در 'پیدا و پنهان'؛ هم به معنای آشکار و نهان و هم به معنای یافتن و گم شدن.

این همان دست است کاول او مرا جمع کرد و من پریشان می روم

این همان دستی است که در آغازِ خلقت، ذراتِ وجودِ مرا جمع کرد و به هم آمیخت؛ و اکنون همان دست است که مرا پریشان می‌کند و به سوی فنا و وحدت می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به جمع شدن و کثرتِ خلقت و پریشانی و بازگشت به وحدت.

در تماشای چنین دست عجب من شدم از دست و حیران می روم

از تماشایِ عظمت و قدرتِ این دستِ الهی چنان به حیرت افتادم که خود را فراموش کردم و با شگفتیِ تمام در این راه گام می‌زنم.

نکته ادبی: از دست رفتن کنایه از از دست دادنِ اختیار و خودِ کاذب است.

من چو از دریای عمان قطره ام قطره قطره سوی عمان می روم

من همچون قطره‌ای هستم که از دریایِ بیکرانِ حقیقت (عمان) جدا شده است؛ بنابراین، طبیعی است که ذره‌ذره به سوی همان دریا بازمی‌گردم.

نکته ادبی: عمان نام دریای بزرگی است که در شعر کلاسیک نماد مطلق و بیکرانگی است.

من چو از کان معانی یک جوم همچنین جو جو بدان کان می روم

من در مقایسه با معدنِ عظیمِ معانی، همچون مقدارِ ناچیزی (جو) هستم؛ لذا همچون ذره‌ای کوچک به سوی آن منبعِ بزرگِ معنا بازمی‌گردم.

نکته ادبی: کان به معنای معدن است و در اینجا استعاره از سرچشمه‌ی معارفِ الهی است.

من چو از خورشید کیوان ذره ام ذره ذره سوی کیوان می روم

من همچون ذره‌ای کوچک هستم که از خورشیدِ حقیقت جدا مانده‌ام؛ پس راهی جز این ندارم که ذره‌ذره به سویِ آن کانونِ نور و روشنایی بازگردم.

نکته ادبی: کیوان نام سیاره‌ای است که در نجوم قدیم در فلک هفتم قرار داشت و به معنای اوج آسمان است.

این سخن پایان ندارد لیک من آمدم زان سر به پایان می روم

این سخن و شرحِ حالِ عارفانه پایانی ندارد، اما من به پایانِ کلام رسیدم؛ چرا که خودِ من نیز به مقصد و پایانِ این راه رسیده‌ام.

نکته ادبی: پایان در اینجا هم به معنای خاتمه‌ی سخن و هم به معنای رسیدن به مقصودِ نهایی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره بیابان مغیلان

نمادِ دشواری‌های راهِ حق و دوری از لذت‌های دنیوی.

پارادوکس جان این جاست و بی جان می روم

بیانِ فانی بودنِ عارف در محضر محبوب؛ در حالی که جسم حضور دارد، روح به سوی حقیقت پرواز کرده است.

تمثیل قطره به عمان، ذره به خورشید

توصیفِ بازگشتِ جزء به کل و فنایِ کثرت در وحدتِ الهی.

تشخیص چشم نرگس خیره در من مانده ست

نسبت دادنِ صفتِ خیره شدن به گل نرگس برای القای حسِ شگفتیِ طبیعت از رفتنِ عارف.