دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۶۵

مولوی
عاشقی بر من پریشانت کنم کم عمارت کن که ویرانت کنم
گر دو صد خانه کنی زنبوروار چون مگس بی خان و بی مانت کنم
تو بر آنک خلق را حیران کنی من بر آنک مست و حیرانت کنم
گر که قافی تو را چون آسیا آرم اندر چرخ و گردانت کنم
ور تو افلاطون و لقمانی به علم من به یک دیدار نادانت کنم
تو به دست من چو مرغی مرده ای من صیادم دام مرغانت کنم
بر سر گنجی چو ماری خفته ای من چو مار خسته پیچانت کنم
خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو در دلالت عین برهانت کنم
خواه گو لاحول خواهی خود مگو چون شهت لاحول شیطانت کنم
چند می باشی اسیر این و آن گر برون آیی از این آنت کنم
ای صدف چون آمدی در بحر ما چون صدف ها گوهرافشانت کنم
بر گلویت تیغ ها را دست نیست گر چو اسماعیل قربانت کنم
چون خلیلی هیچ از آتش مترس من ز آتش صد گلستانت کنم
دامن ما گیر اگر تردامنی تا چو مه از نور دامانت کنم
من همایم سایه کردم بر سرت تا که افریدون و سلطانت کنم
هین قرائت کم کن و خاموش باش تا بخوانم عین قرآنت کنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و جذبه‌ی عشق الهی است که با درهم‌شکستنِ منِ کاذبِ سالک، او را برای لقای حق آماده می‌سازد. در این فضای عرفانی، خداوند خطاب به عاشقِ خویش، از ناتوانیِ عقل و غرورِ دنیوی در برابرِ تجلیِ عشق سخن می‌گوید و وعده می‌دهد که با ویران‌کردنِ بنای خودخواهی، گنجِ حقیقی را در دلِ او نمایان خواهد کرد.

شاعر در این قطعه، رابطه‌ای میان صیاد و صید را ترسیم می‌کند که در آن، انسان اگرچه ابتدا در بندِ دنیای مادی است، با تسلیمِ خویش به دستِ قدرتِ لایزال، از خودِ محدودِ خویش رها گشته و به حیاتی ابدی و معنوی دست می‌یابد؛ گویی این ویرانی، مقدمه‌ای بر یک تولد دوباره است.

معنای روان

عاشقی بر من پریشانت کنم کم عمارت کن که ویرانت کنم

اگر ادعای عاشقی داری، بدان که من نظمِ ظاهری‌ات را برهم می‌زنم؛ پس بیهوده برای بنا کردنِ کاخِ خودخواهی تلاش نکن که من آن را ویران خواهم کرد.

نکته ادبی: پریشان کردن در اینجا به معنای درهم‌شکستنِ ساختارِ نفسانی است نه به معنای دیوانه‌کردنِ رایج.

گر دو صد خانه کنی زنبوروار چون مگس بی خان و بی مانت کنم

حتی اگر همچون زنبور برای خود خانه‌های بسیار بسازی، من سرانجام تو را از تمامی دلبستگی‌ها تهی کرده و همچون مگسی سرگردان در فضای بی‌کرانِ خود رها می‌کنم.

نکته ادبی: بی‌مان به معنای بی‌خانه و بدونِ مأوا؛ تمثیل از ناپایداریِ تعلقاتِ دنیوی.

تو بر آنک خلق را حیران کنی من بر آنک مست و حیرانت کنم

تو در پی آن هستی که با دانش و عملت مردم را شگفت‌زده کنی، اما من تو را چنان مستِ جلوه‌ی خویش می‌کنم که در برابرِ حقیقت، حیران و مبهوت بمانی.

نکته ادبی: حیرت در عرفان، مقامی است که سالک در برابرِ عظمتِ حق، قدرتِ درکِ خود را از دست می‌دهد.

گر که قافی تو را چون آسیا آرم اندر چرخ و گردانت کنم

اگر مانندِ کوه قاف استوار و مغرور هستی، من تو را همچون دانه‌ای در سنگِ آسیابِ عشقِ خویش، پیوسته به چرخش و اضطراب می‌اندازم.

نکته ادبی: قاف در ادبیات کهن نمادِ کوهی افسانه‌ای و بسیار عظیم است؛ کنایه از غرورِ کاذبِ سالک.

ور تو افلاطون و لقمانی به علم من به یک دیدار نادانت کنم

و اگر در علم و حکمت همچون افلاطون و لقمان باشی، من با یک نگاهِ معرفت‌بخش، تمامِ آن دانش‌های ظاهری را در نظرت ناچیز و نادانی جلوه می‌دهم.

نکته ادبی: تلمیح به بزرگانِ علم و طب در فرهنگِ اسلامی-یونانی که نمادِ عقلِ جزئی هستند.

تو به دست من چو مرغی مرده ای من صیادم دام مرغانت کنم

تو در برابرِ قدرتِ من همچون مرغی مرده، بی‌اختیار و تسلیم هستی و من آن صیادِ ماهری هستم که دامِ عشق را برای شکارِ روحِ تو گسترده‌ام.

نکته ادبی: تشبیه به مرغِ مرده کنایه از فنایِ اراده‌ی عاشق در برابرِ اراده‌ی معشوق است.

بر سر گنجی چو ماری خفته ای من چو مار خسته پیچانت کنم

تو مانندِ ماری بر گنجِ هستیِ خود خفته‌ای و از آن محافظت می‌کنی، اما من تو را چنان دردمندِ عشق می‌کنم که از شدتِ شوق، مانندِ مارِ زخمی به خود بپیچی.

نکته ادبی: مارِ خفته بر گنج، نمادِ نفسِ اماره است که دارایی‌های مادی را نگه می‌دارد.

خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو در دلالت عین برهانت کنم

چه به دنبالِ استدلال و برهان باشی و چه نباشی، من با حضورِ خویش، تو را به عینِ حقیقت و برهانِ زنده تبدیل می‌کنم.

نکته ادبی: دلالت در اینجا به معنای راهنماییِ مستقیم و شهودی است که نیازی به کلام ندارد.

خواه گو لاحول خواهی خود مگو چون شهت لاحول شیطانت کنم

چه ذکرِ دفعِ بلا (لا حول) بر زبان جاری کنی و چه نکنی، من چنان قدرتِ ایمانی به تو می‌بخشم که شیطانِ درون و برونِ تو از تو هراسان شود.

نکته ادبی: لا حول ولا قوة الا بالله، ذکری برای دفعِ شر است که در اینجا به معنایِ تسلیمِ محض به خدا آمده است.

چند می باشی اسیر این و آن گر برون آیی از این آنت کنم

تا کی می‌خواهی اسیرِ تعلقاتِ این و آن باشی؟ اگر از این وابستگی‌های دنیوی بیرون بیایی، تو را به مقامِ یگانگی با خویش می‌رسانم.

نکته ادبی: آن کنایه از غیرِ خدا و امورِ فانی است.

ای صدف چون آمدی در بحر ما چون صدف ها گوهرافشانت کنم

ای صدفِ وجود! چون به دریایِ رحمتِ ما وارد شدی، من تو را چنان پرورش می‌دهم که به جایِ آب، گوهرِ معرفت و حقیقت برافشانی.

نکته ادبی: تمثیل صدف و گوهر، اشاره به ظرفیتِ انسان برای تبدیل شدن به مخزنِ اسرارِ الهی.

بر گلویت تیغ ها را دست نیست گر چو اسماعیل قربانت کنم

اگر مانندِ اسماعیل تسلیمِ فرمانِ من باشی، بدان که هیچ تیغِ بلا و حادثه‌ای نمی‌تواند به حریمِ جانِ تو دست یابد و آسیب برساند.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ حضرت اسماعیل و ذبح که نمادِ تسلیمِ کاملِ عاشق در برابرِ معشوق است.

چون خلیلی هیچ از آتش مترس من ز آتش صد گلستانت کنم

مانندِ ابراهیمِ خلیل از آتشِ بلا مترس؛ چرا که منِ عاشق‌نواز، همان آتش را برای تو به گلستانِ آرامش و امنیت تبدیل خواهم کرد.

نکته ادبی: اشاره به معجزه‌ی حضرت ابراهیم؛ نمادِ تبدیلِ سختی‌ها به آسانی برای اهلِ ایمان.

دامن ما گیر اگر تردامنی تا چو مه از نور دامانت کنم

اگر گناهکار و آلوده‌دامنی، به دامنِ ما چنگ بزن تا با نورِ حضورِ خویش تو را چنان پاک و درخشان کنم که همچون ماه در آسمانِ حقیقت بتابی.

نکته ادبی: تردامنی کنایه از آلودگی به گناه و دلبستگی‌های دنیوی است.

من همایم سایه کردم بر سرت تا که افریدون و سلطانت کنم

من همچون پرنده‌ی همایم که سایه‌اش پادشاهی می‌آورد؛ سایه‌ی لطفم را بر سرت می‌گسترم تا تو را به مقامِ والای سلطنتِ معنوی برسانم.

نکته ادبی: هما در فرهنگِ ایرانی پرنده‌ای اساطیری است که سایه‌اش بر سرِ هر کس بیفتد، او پادشاه می‌شود.

هین قرائت کم کن و خاموش باش تا بخوانم عین قرآنت کنم

آگاه باش و خواندنِ ظاهری و حفظیات را رها کن و خاموش باش تا من حقیقتِ قرآن و کلامِ الهی را مستقیماً در قلبِ تو بخوانم.

نکته ادبی: قرائت در اینجا به معنای دانشِ اکتسابی و مدرسه‌ای در برابرِ علمِ لدنی و شهودی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح اسماعیل، خلیل، افلاطون، لقمان

اشاره به شخصیت‌های تاریخی و دینی برای تبیینِ مفاهیمِ عرفانی نظیرِ تسلیم، علم و آتشِ بلا.

تشبیه چون مرغی مرده، همچون زنبور

بهره‌گیری از تصاویرِ طبیعی برای نشان دادنِ وضعیتِ سالک در برابرِ معشوق و ناپایداریِ دنیا.

استعاره سنگِ آسیاب، صدف، همای

استفاده از نمادها برای بازنماییِ قدرتِ تحول‌آفرینِ عشق و مقامِ والای معنوی.

تناقض (پارادوکس) از آتش صد گلستانت کنم

آمیختنِ آتش (نمادِ سوختن) با گلستان (نمادِ رویش و آرامش) برای نشان دادنِ قدرتِ الهی در تبدیلِ سختی به آسانی.