دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۵۹

مولوی
دست من گیر ای پسر خوش نیستم ای قد تو چون شجر خوش نیستم
نی بهل دستم که رنجم از دل است درد دل را گلشکر خوش نیستم
تا تو رفتی قوت و صبرم برفت تا تو رفتی من دگر خوش نیستم
دست ها را چون کمر کن گرد من هین که من بی این کمر خوش نیستم
ناتوانم رفتم از دست ای حکیم دست بر من نه مگر خوش نیستم
ای گرفته آتشت زیر و زبر این چنین زیر و زبر خوش نیستم
چه خبر پرسی که بی جام لبت باخبر یا بی خبر خوش نیستم
سر همی پیچم به هر سو همچنین چیست یعنی من ز سر خوش نیستم
چشم می بندم به هر دم تا به دیر زانک بی تو با نظر خوش نیستم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شوریدگی، بی‌قراری و درد جانکاهی است که بر اثر دوری از یار یا معشوق، وجود عاشق را فرا گرفته است. گوینده در وضعیتی از ضعف جسمانی و آشفتگی روانی به سر می‌برد و با لحنی التماس‌آمیز، خواهان حضور و تسلی‌بخشی معشوق است.

در این فضا، معشوق نه تنها یک شخصیت انسانی، بلکه همچون طبیبی است که تنها دستان او می‌تواند درد بی‌درمان عاشق را تسکین دهد. شاعر با استفاده از توصیفاتِ حسیِ دوری، آشفتگی درونی خود را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که بدونِ تکیه‌گاهِ معشوق، تعادلِ زندگی از دست رفته است.

معنای روان

دست من گیر ای پسر خوش نیستم ای قد تو چون شجر خوش نیستم

ای معشوق، دست مرا بگیر که حال خوشی ندارم. تو که قامتی بلند همچون درخت داری، بدان که من در این حالِ بی‌قراری، آرام و خوش نیستم.

نکته ادبی: شجر در اینجا به معنای درخت و استعاره از قامت بلند و کشیده است.

نی بهل دستم که رنجم از دل است درد دل را گلشکر خوش نیستم

مرا رها نکن، چرا که دردم از دل است. برای چنین درد عمیق قلبی، حتی گلشکر (نوعی داروی شیرین و مقوی) هم نمی‌تواند مرا آرام کند و من همچنان ناخوشم.

نکته ادبی: گلشکر: ترکیبی از گل و شکر که در طب سنتی برای تقویت قلب و رفع اندوه کاربرد داشته است.

تا تو رفتی قوت و صبرم برفت تا تو رفتی من دگر خوش نیستم

از لحظه‌ای که تو رفتی، توان و صبر و قرارم از بین رفت. از وقتی که نیستی، دیگر آن آدم سابق نیستم و حال خوشی ندارم.

نکته ادبی: تکرارِ «تا تو رفتی» برای تأکید بر زمانِ شروعِ دگرگونی و ناخوشی عاشق است.

دست ها را چون کمر کن گرد من هین که من بی این کمر خوش نیستم

دستانت را همچون کمربندی بر دور کمر من حلقه کن (در آغوشم بگیر)؛ بشتاب که من بدون این آغوش و تکیه‌گاه، آرام نمی‌گیرم.

نکته ادبی: دست‌ها چون کمر کردن، استعاره‌ای از در آغوش گرفتن برای ایجاد حس امنیت و آرامش است.

ناتوانم رفتم از دست ای حکیم دست بر من نه مگر خوش نیستم

ای طبیب، من ناتوان شده‌ام و کنترل زندگی‌ام از دست رفته است. دست بر سر و رویم بکش، شاید که آرام شوم و حالم بهتر شود.

نکته ادبی: حکیم در اینجا به معنای طبیبِ جسم و جان است که دست گذاشتن او (لمسِ شفا‌بخش) نماد بهبودی است.

ای گرفته آتشت زیر و زبر این چنین زیر و زبر خوش نیستم

ای کسی که آتشِ عشق و وجودت، تمام دنیای مرا زیر و رو کرده است؛ من در این وضعیت آشفته و دگرگون، حال خوشی ندارم.

نکته ادبی: آتش زیر و زبر، استعاره از عشقِ سوزان و ویرانگر است که نظمِ درونی عاشق را به هم ریخته است.

چه خبر پرسی که بی جام لبت باخبر یا بی خبر خوش نیستم

چه نیازی به پرسیدن از احوال من است؟ وقتی از جامِ لبانِ تو بی‌نصیب مانده‌ام، نه در عالمِ هوشیاری قرار دارم و نه در بی‌خبری؛ سرگشته و حیرانم.

نکته ادبی: جامِ لب، استعاره از کلام یا بوسه‌ی یار است که نوشیدنِ آن، آرامش‌بخش است.

سر همی پیچم به هر سو همچنین چیست یعنی من ز سر خوش نیستم

من سر خود را به هر سو می‌چرخانم و کلافه‌ام؛ این حرکت نشان می‌دهد که من از نظر روانی و فکری تعادل ندارم و ناخوشم.

نکته ادبی: سر پیچیدن یا سر گرداندن در اینجا کنایه از بی‌قراری شدید و پریشان‌احوالی است.

چشم می بندم به هر دم تا به دیر زانک بی تو با نظر خوش نیستم

هر لحظه چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم چیزی نبینم؛ چرا که در غیبتِ تو، دیدنِ هر چیز دیگری برایم ناخوشایند است و آرامم نمی‌کند.

نکته ادبی: بستنِ چشم کنایه از ندیدنِ غیرِ یار و تمرکز برِ غیبتِ اوست.

آرایه‌های ادبی

تشبیه قد تو چون شجر

تشبیه قامت معشوق به درخت برای نشان دادن بلندی و زیبایی آن.

کنایه دست مرا بگیر

کنایه از کمک خواستن و تقاضایِ پیوند و حمایت.

استعاره آتشت

استعاره از عشقِ تند و سوزانِ معشوق که همه چیز را دگرگون کرده است.

تضاد باخبر یا بی خبر

تقابل میان دانایی و نادانی که هر دو در غیابِ یار، مایه‌ی درد هستند.