دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۵۷

مولوی
می رسد بوی جگر از دو لبم می برآید دودها از یاربم
می بنالد آسمان از آه من جان سپردن هر دمی شد مذهبم
اندکی دانستیی از حال من گر خبر بودی شبت را از شبم
مکتب تعلیم عشاق آتش است من شب و روز اندرون مکتبم
روی خود بر روی زرد من بنه دست نه بر سینه ام کاندر تبم
گفتمش گویم به گوشت یک سخن گفت ترسم تا نسوزد غبغبم
گفتمش دور از جمالت چشم بد چشم من نزدیک اگر چه معجبم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شوریدگی، بی‌قراری و التهاب درونی عاشقی است که در آتش عشق می‌سوزد و جانش در پی رنجی مدام، به لب رسیده است. فضا آکنده از حسرت، سوز و گداز و غربت عاشق در برابر معشوق است.

شاعر در این کلام، عشق را مکتبی می‌داند که تنها آموزه‌اش سوختن و دم‌به‌دم جان دادن است و این عذابِ جان‌کاه، مرز میان عاشق و معشوق را پررنگ‌تر کرده است، چرا که معشوق از هراسِ این آتشِ سوزان، حتی از شنیدن کلامی نزدیک، بیمناک است.

معنای روان

می رسد بوی جگر از دو لبم می برآید دودها از یاربم

حرارتِ ناشی از سوختنِ درون و جگرِ من به لب‌هایم رسیده است و از شدتِ آه و ناله‌هایی که در دعاهایم (یاارب‌گفتن‌هایم) برمی‌آورم، گویی دود از دهانم برمی‌خیزد.

نکته ادبی: بوی جگر استعاره از شدتِ سوزِ دل و دردِ درون است. یااربم به معنای گفتنِ یا رب است که با دود همراه شده.

می بنالد آسمان از آه من جان سپردن هر دمی شد مذهبم

از شدتِ آه و فغانِ من، آسمان نیز به ناله درآمده است و کار من به جایی رسیده که جان سپردنِ لحظه‌به‌لحظه و رنج کشیدن، آیین و شیوه زندگی من شده است.

نکته ادبی: مذهب در اینجا به معنای راه و رسم و مسلکِ زندگیِ عاشق است.

اندکی دانستیی از حال من گر خبر بودی شبت را از شبم

اگر تو لحظه‌ای از تاریکی و سنگینیِ شب‌های هجرانِ من آگاه بودی، اندکی به حال و روزِ من پی می‌بردی و دردم را درک می‌کردی.

نکته ادبی: دانستیی فعل ماضی استمراری است که در اینجا به معنای درک کردن است.

مکتب تعلیم عشاق آتش است من شب و روز اندرون مکتبم

مدرسه و جایگاهِ تعلیمِ عاشق واقعی، آتشِ عشق است و من شبانه‌روز در این مکتبِ سوزان مشغولِ درس‌پس‌دادن و سوختن هستم.

نکته ادبی: مکتب استعاره از جایگاهِ تربیتیِ عشق است که ابزار آن سوختن است.

روی خود بر روی زرد من بنه دست نه بر سینه ام کاندر تبم

صورتِ خود را بر چهره‌ی زرد و رنگ‌پریده‌ام بگذار، اما دست بر سینه‌ام نگذار، چرا که درونِ آن از تبِ عشق می‌سوزد و ممکن است تو را نیز بسوزاند.

نکته ادبی: روی زرد کنایه از بیماری و رنجِ حاصل از دوری و بی‌قراری است.

گفتمش گویم به گوشت یک سخن گفت ترسم تا نسوزد غبغبم

به او گفتم می‌خواهم سخنی در گوشت بگویم، او در پاسخ گفت: می‌ترسم از حرارتِ نفسِ تو، چانه‌ی من که نشانِ زیبایی‌ام است، بسوزد.

نکته ادبی: غبغب در اینجا نمادِ زیبایی و ظرافتِ صورتِ معشوق است.

گفتمش دور از جمالت چشم بد چشم من نزدیک اگر چه معجبم

به او گفتم که الهی از چشمِ بد دور باشی؛ و با اینکه خود در حیرت و شگفتی از جمالِ تو گرفتارم (معجبم)، اما چشمِ من به تو نزدیک است.

نکته ادبی: معجب به معنای دچارِ عُجب یا حیرت‌زده از زیباییِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

مبالغه می‌رسد بوی جگر از دو لبم

شاعر با اغراق در سوختنِ درون، گرمای عشق را تا حدی توصیف کرده که بوی سوختگی از لب‌ها به مشام می‌رسد.

تشبیه مکتب تعلیم عشاق آتش است

عشق و راه و رسم عاشقی به آتش تشبیه شده است که کارکردش سوزاندن و تربیت عاشق است.

کنایه روی زرد

کنایه از بیماری، رنج و ناتوانی عاشق در اثر دوری معشوق.