دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۵۶

مولوی
هم به درد این درد را درمان کنم هم به صبر این کار را آسان کنم
یا برآرم پای جان زین آب و گل یا دل و جان وقف دلداران کنم
داغ پروانه ستم از شمع الست خدمت شمع همان سلطان کنم
عشق مهمان شد بر این سوخته یک دلی دارم پیش قربان کنم
نفس اگر چون گربه گوید که میاو گربه وارش من در این انبان کنم
از ملولی هر کی گرداند سری درکشم در چرخش و گردان کنم
آن ملولی دنبل بی عشقی است جان او را عاشق ایشان کنم
عاشقی چه بود کمال تشنگی پس بیان چشمه حیوان کنم
من نگویم شرح او خامش کنم آنچ اندر شرح ناید آن کنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات روایتگرِ مسیرِ سلوکِ عارفانه است که در آن، سالک با تکیه بر عشق و شکیبایی، نه تنها بر رنج‌هایِ وجودِ مادی فائق می‌آید، بلکه خودِ این رنج‌ها را به بستری برایِ عروجِ معنوی بدل می‌سازد. شاعر با نگاهی صریح، بر لزومِ مهارِ نفسِ سرکش و رهایی از قیدهایِ دنیایی تأکید می‌ورزد تا بتواند جانِ خود را به ساحتِ بی‌کرانِ عشقِ الهی پیوند زند.

محورِ اصلیِ این کلام، «عشق» به مثابهِ درمانِ تمامِ ناملایمات و رسیدن به کمالِ انسانی است. در این نگاه، عاشق با عبور از ظاهرِ واژه‌ها و مفاهیمِ ذهنی، به حقیقتی می‌رسد که فراتر از کلام است؛ حقیقتی که نیازمندِ تشنه‌بودن و سوختن است و در نهایت، خاموشیِ عارفانه را بر شرح و بسطِ بیهوده‌یِ ذهنی ترجیح می‌دهد.

معنای روان

هم به درد این درد را درمان کنم هم به صبر این کار را آسان کنم

من با تکیه بر خودِ همین درد، راهِ درمانِ آن را پیدا می‌کنم و با صبر و شکیبایی، این مسیر دشوار را برای خود هموار می‌سازم.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ی «درد» برای تأکید بر این نکته است که در عرفان، دردِ عشق خودِ درمان است.

یا برآرم پای جان زین آب و گل یا دل و جان وقف دلداران کنم

یا روحِ خود را از این قفسِ تن (که از آب و گل ساخته شده) رها می‌کنم و به بالا می‌برم، و یا تمام هستی و جانم را وقفِ عاشقانِ حقیقی می‌کنم.

نکته ادبی: «آب و گل» استعاره از جسم مادی و دنیوی است که مانع پرواز روح است.

داغ پروانه ستم از شمع الست خدمت شمع همان سلطان کنم

داغی که بر دلِ پروانه نشسته، از همان شمعِ ازلی (خداوند/حقیقت) است. من نیز خدمتگزارِ همان حقیقتِ والا خواهم بود.

نکته ادبی: «شمع الست» اشاره به پیمانِ الست در روز نخستِ خلقت است.

عشق مهمان شد بر این سوخته یک دلی دارم پیش قربان کنم

عشق به سراغِ این وجودِ سوخته و رنج‌دیده آمده است و من تنها یک دل دارم که آن را هم در راهِ این عشق قربانی می‌کنم.

نکته ادبی: «سوخته» به معنایِ کسی است که در آتشِ عشقِ الهی گداخته و پاک شده است.

نفس اگر چون گربه گوید که میاو گربه وارش من در این انبان کنم

اگر نفسِ اماره‌ام همچون گربه‌ای شروع به ناله و سرکشی کرد، من همچون کسی که گربه را در کیسه نگه می‌دارد، آن را مهار و حبس می‌کنم.

نکته ادبی: «انبان» به معنای کیسه است و کنایه از کنترل کردن و سرکوب نفسِ سرکش دارد.

از ملولی هر کی گرداند سری درکشم در چرخش و گردان کنم

هرکس از روی ملالت و بی‌حوصلگی روی از عشق بگرداند، من او را به وادیِ شور و سرمستی و رقصِ عارفانه می‌کشانم.

نکته ادبی: «چرخش و گردان» اشاره به سماع و تحولِ درونی دارد که سکون و رخوت را از بین می‌برد.

آن ملولی دنبل بی عشقی است جان او را عاشق ایشان کنم

این احساسِ ملال و بی‌حوصلگی، نشانه‌یِ بیماریِ بی‌عشقی است؛ پس جانِ او را با عشقِ حقیقی پیوند می‌زنم تا درمان شود.

نکته ادبی: «دنبل» در متون قدیم به معنایِ دمل یا دانه چرکی است که استعاره از بیماریِ روحیِ حاصل از نبودِ عشق است.

عاشقی چه بود کمال تشنگی پس بیان چشمه حیوان کنم

عاشقی در حقیقت همان کمالِ تشنگی و عطش است؛ پس از این حقیقت سخن خواهم گفت که همچون آبِ حیات‌بخش است.

نکته ادبی: «چشمه حیوان» یا آبِ حیات، کنایه از سرچشمه‌یِ معرفت و حقیقت است.

من نگویم شرح او خامش کنم آنچ اندر شرح ناید آن کنم

من قصدِ شرح و تفسیرِ این حقیقت را با کلمات ندارم، بلکه خاموش می‌مانم و آنچه را که در کلمات نمی‌گنجد، با جان و عمل انجام می‌دهم.

نکته ادبی: این بیت پارادوکسِ عرفانیِ میان «خاموشی» و «عمل» را تبیین می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب و گل

اشاره به کالبد جسمانی و دنیوی که مانعِ عروجِ روح است.

تلمیح شمع الست

اشاره به عالمِ عهدِ الست و پیوندِ ازلیِ جان با حقیقتِ مطلق.

تشبیه نفس چون گربه

تشبیه نفسِ سرکش به گربه‌ای که با ناله (میاو) می‌خواهد صاحبش را فریب دهد.

استعاره دنبل بی‌عشقی

عفونتِ روحی که حاصلِ خالی ماندنِ دل از عشق است.

کنایه چشمه حیوان

اشاره به حقیقتِ زندگی‌بخش که کامِ تشنه‌یِ عارف را سیراب می‌کند.