دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۵۱

مولوی
ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم ما کر و فر سعادت نه ز کیوان داریم
آتش دولت ما نیست ز خورشید و اثیر سبحات رخ تابنده ز سبحان داریم
رگ و پی نی و در آن دجله خون می جوشیم دست و پا نی و در آن معرکه جولان داریم
هفت دریا بر ما غرقه یک قطره بود که به کف شعشعه جوهر انسان داریم
چه کم ار سر نبود چونک سراسر جانیم چه غم ار زر نبود چون مدد از کان داریم
بوهریره صفتیم و به گه داد و ستد دل بدان سابقه و دست در انبان داریم
اهرمن دیو و پری جمله به جان عاشق ماست چونک در عشق خدا ملک سلیمان داریم
در چه و حبس جهان گر چه رهین دلویم چند یعقوب دل آشفته به کنعان داریم
شمس تبریز شهنشاه همه مردان است ما از آن قطب جهان حجت و برهان داریم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از دیوان کبیر، بیانیه‌ای عرفانی درباره تعالی روح انسان از قیود مادی، نجومی و جسمانی است. شاعر با رویکردی وحدت‌گرایانه، تأکید می‌کند که حقیقتِ وجودیِ عارف، متکی به اسبابِ دنیوی یا تأثیراتِ کواکب نیست، بلکه در پیوندی ناگسستنی با ذاتِ باری‌تعالی و از طریقِ واسطه‌ی حق (شمس تبریزی) به منبعِ لایزالِ قدرت و ثروتِ معنوی متصل است.

در این فضایِ استعلایی، شاعر به خواننده می‌آموزد که فقرِ ظاهری، زندانِ دنیا و محدودیت‌های تن، هیچ‌کدام مانعِ پروازِ روح نیستند. عارفِ حقیقی، خود را پادشاهی در لباسِ فقر می‌بیند که حتی نیروهای اهریمنی نیز به دلیلِ برخورداریِ او از «عشقِ الهی»، خادم و عاشقِ او می‌شوند.

معنای روان

ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم ما کر و فر سعادت نه ز کیوان داریم

ما قدرت و قوتِ خود را از جسمِ خاکی نمی‌گیریم و بخت و اقبالِ بلندِ ما نیز زیرِ تأثیرِ سیاره «کیوان» (زحل در باورهای نجومی قدیم) نیست.

نکته ادبی: در باورِ پیشینیان، «کیوان» نحسِ اکبر و حاکم بر سرنوشتِ انسان‌ها شمرده می‌شد. نفیِ تأثیرِ آن، نمادی از رهاییِ عارف از جبرِ فلکی است.

آتش دولت ما نیست ز خورشید و اثیر سبحات رخ تابنده ز سبحان داریم

فروغِ سعادت و نورِ چهره ما از خورشید یا عناصرِ آسمانی (اثیر) سرچشمه نمی‌گیرد؛ این درخشش، بازتابی از انوارِ الهی است که ما آن را از «سبحان» (خداوند) داریم.

نکته ادبی: «اثیر» در نجومِ قدیم به معنایِ عنصرِ پنجم و لطیف‌ترین ماده‌ی آسمانی است. «سبحات» جمعِ سبحه به معنای انوار و تسبیح‌کنان است که اینجا اشاره به نورِ الهی دارد.

رگ و پی نی و در آن دجله خون می جوشیم دست و پا نی و در آن معرکه جولان داریم

ما بدونِ رگ و پیِ جسمانی، مانند رودی از خونِ زندگی در جوش و خروشیم و در میدانِ نبردِ حقیقت، بدونِ دست و پای ظاهری، به جولان و فعالیت مشغولیم.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) در این بیت، نشان‌دهنده حیاتِ مستقلِ روح از ماده است.

هفت دریا بر ما غرقه یک قطره بود که به کف شعشعه جوهر انسان داریم

برایِ ما، هفت دریا در برابرِ ذره‌ای از حقیقتِ انسانی‌مان، ناچیز و غرق‌شده است؛ چرا که ما جوهرِ وجودِ آدمی را که والاترین گوهرِ هستی است، در دست داریم.

نکته ادبی: «شعشعه جوهر» استعاره از درخششِ حقیقتِ وجودی انسان است که با عالمِ مادی قابل‌قیاس نیست.

چه کم ار سر نبود چونک سراسر جانیم چه غم ار زر نبود چون مدد از کان داریم

اگر سر و تنِ مادی نداریم، چه باک؟ چرا که سراسر وجودِ ما جان و حقیقت است؛ و اگر ثروتِ دنیوی نداریم، چه اندوهی؟ چرا که به سرچشمه‌ی بی‌نهایتِ هستی متصلیم.

نکته ادبی: استعاره «کان» به معنای معدن، اشاره به منبعِ فیضِ الهی است.

بوهریره صفتیم و به گه داد و ستد دل بدان سابقه و دست در انبان داریم

ما در ظاهر مانند «ابوهریره» (صحابی مشهور که نماد فقر و همراهی همیشگی با پیامبر است) تهیدست هستیم، اما در معاملاتِ معنوی، دلمان سرشار از سابقه دوستی با خداست و دستمان در انبارِ بخششِ الهی است.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ «ابوهریره» برای القایِ فقرِ ظاهری در عینِ غنایِ باطنی است.

اهرمن دیو و پری جمله به جان عاشق ماست چونک در عشق خدا ملک سلیمان داریم

اهریمن، دیوان و پریان، همگی عاشقِ حقیقتِ وجودِ ما هستند؛ چرا که ما به برکتِ عشقِ خدا، سلطنتی شبیه به سلیمانِ نبی داریم.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ حضرت سلیمان که دیو و پری مسخرِ او بودند.

در چه و حبس جهان گر چه رهین دلویم چند یعقوب دل آشفته به کنعان داریم

اگرچه در این جهان که همچون چاه و زندان است گرفتاریم، اما همچون یعقوبِ نبی، دلِ آشفته و نگرانِ دیدارِ محبوب را در کنعانِ وجودمان داریم.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ یوسف و یعقوب؛ زندانِ یوسف و دوریِ یعقوب نمادِ غربتِ روح در عالمِ ماده است.

شمس تبریز شهنشاه همه مردان است ما از آن قطب جهان حجت و برهان داریم

«شمسِ تبریزی» پادشاه و سرورِ همه مردانِ حقیقت است و ما به پشتوانه وجودِ او، دلیل و حجتِ روشنی برای اثباتِ این راهِ حق داریم.

نکته ادبی: نام بردن از شمسِ تبریزی به عنوانِ قطب و حجت، تأکید بر ضرورتِ مرشد در طریقت است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح ملک سلیمان، چه و حبس جهان، یعقوب دل، کنعان، بوهریره

اشاره به داستان‌های اساطیری و دینی برای تعمیقِ مفاهیمِ عرفانی و تقویتِ استعاراتِ متن.

متناقض‌نما (پارادوکس) رگ و پی نی و در آن دجله خون می جوشیم

جمع میانِ فقدانِ جسم و عینیتِ حیات برای نشان دادنِ برتریِ روح بر ماده.

استعاره هفت دریا، کیوان، کان

کیوان به معنای سیطره‌ی نجومی، هفت دریا نمادِ عالمِ کثرت، و کان نمادِ منبعِ فیضِ الهی.