دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۴۹

مولوی
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم
سخن راست تو از مردم دیوانه شنو تا نمیریم مپندار که مردانه شویم
در سر زلف سعادت که شکن در شکن است واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم
بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم
گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم
گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم
در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم
ما چو افسانه دل بی سر و بی پایانیم تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم
گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم
مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم
نی خمش کن که خموشانه بباید دادن پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیگاهِ شورِ عاشقانه و تمنایِ بی‌قرارِ سالکی است که از بندِ هستیِ خویش رسته و به دنبالِ یگانگی با معشوق است. شاعر در فضایی آکنده از عرفان و تسلیم، بر این باور است که کمالِ آدمی نه در خودپرستی و عقلِ جزئی، بلکه در نیستی و فنا شدن در اراده‌ی محبوب معنا می‌یابد. او جهان را همچون خنبی (ظرفی) می‌بیند که باید در آن به جوشش و کمال رسید تا شایستگیِ هم‌نشینی با ساغرِ حقیقت فراهم شود.

در جای‌جای این اثر، تصاویری از شطرنج، آینه، شمع و طبیعت به کار رفته تا پیچیدگیِ مسیرِ عاشقی را تبیین کند. شاعر با بهره‌گیری از این تمثیل‌ها نشان می‌دهد که برای رسیدن به مقامِ محرمیت، باید از قیدِ «من» گذشت و همچون پروانه در آتشِ عشق سوخت. این غزل دعوتی است به فرزانگیِ حاصل از عشق که در آن، عاشق برای رسیدن به معشوق، از هر چه جز اوست دست می‌شوید و در خلوتِ سکوت و تسلیم، به درکِ حقایق نائل می‌آید.

معنای روان

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم

زمان آن فرا رسیده است که به بندِ تو گرفتار شویم و با گسستن زنجیرِ تعلقات، از همه کس و همه چیز جز تو بیگانه شویم.

نکته ادبی: «زنجیر» و «بند» استعاره از تعلقات و دلبستگی‌های دنیوی است که مانع آزادی روح است.

جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم

دیگر از این زندگیِ دنیوی که مایه شرمساری است، دست می‌شوییم؛ هستیِ خود را همچون خانه به آتش می‌کشیم تا با این پاک‌بازی، به میخانه عشق وارد شویم.

نکته ادبی: «میخانه» در عرفان استعاره از مقامِ شهود و کانونِ تجلیات الهی است.

تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم

تا زمانی که در این جهان همچون شراب، به جوشش و تصفیه نرسیم، به کمال نمی‌رسیم؛ و تا کامل نشویم، چگونه می‌توانیم هم‌نشینِ ساغر و پیمانه حقیقت شویم؟

نکته ادبی: «خنب» ظرفی بزرگ برای نگهداری شراب است که استعاره از جهانِ مادی برای پرورشِ روحِ انسان است.

سخن راست تو از مردم دیوانه شنو تا نمیریم مپندار که مردانه شویم

حقیقت را باید از زبانِ دیوانگانِ راهِ عشق بشنوی؛ تا زمانی که از خودِ کاذبِ خود نمیرده‌ای، گمان مبر که به مقامِ والای انسانیت رسیده باشی.

نکته ادبی: «مردن» در اینجا به معنای مرگِ ارادی یا همان فنایِ فی‌الله است، نه مرگِ جسمانی.

در سر زلف سعادت که شکن در شکن است واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم

در برابر پیچ و خمِ زلفِ یار که نشان از لطف و جمال دارد، بر ما واجب است که از دندانه‌های شانه هم فروتن‌تر و افتاده‌تر باشیم.

نکته ادبی: «زلف» در ادبیات عرفانی نمادِ مظاهر جمال الهی و «شانه» نمادِ فروتنی و انقیاد است.

بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم

اگر در راهِ عشق همچون دانه در خاک فنا شویم، باز هم همچون درخت در بوستانِ حقیقت بال و پر می‌گشاییم و به حیاتِ جاودان می‌رسیم.

نکته ادبی: تناسب میان «دانه» (فنا) و «درخت» (رشد و تعالی) تصویرسازیِ تضادگونه برای نشان دادن نتیجه‌ی نیستی است.

گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم

اگرچه در برابر سختی‌ها همچون سنگ سختیم، اما برای مهر و محبتِ تو مانند موم نرم می‌شویم؛ اگرچه خود شمعی برافروخته‌ایم، اما در پی نورِ تو پروانه می‌شویم و در تو می‌سوزیم.

نکته ادبی: اشاره به دگردیسیِ ماهیت عاشق در مواجهه با معشوق؛ سنگ به موم، شمع به پروانه.

گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم

اگرچه پادشاهیم، اما در شطرنجِ عشق برای تو همچون مهره رخ مستقیم حرکت می‌کنیم، تا از پیِ تدبیر و فرزینِ تو به حکمت و فرزانگی برسیم.

نکته ادبی: «نطع» به معنای صفحه شطرنج است. شاعر از اصطلاحات شطرنج برای بیان تسلیمِ عاشق در برابر تقدیرِ معشوق بهره می‌برد.

در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم

در برابر آینه جمال تو نباید از «من» سخن گفت؛ ما زمانی به مقام محرمِ گنجِ تو دست می‌یابیم که خود را همچون پروانه در آتشِ عشق فدا کنیم.

نکته ادبی: «آینه» نمادِ تجلیِ ذاتِ حق است که در آن خودبینیِ عاشق جایی ندارد.

ما چو افسانه دل بی سر و بی پایانیم تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم

ما همچون حکایتی بی‌سروته و پایان‌ناپذیر هستیم؛ می‌خواهیم در دلِ عاشقان به عنوان داستانی جاودانه باقی بمانیم.

نکته ادبی: «افسانه» در اینجا به معنای چیزی است که ماندگار و زبانزد می‌شود.

گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم

اگر او نقشِ مرشد و مرید را ایفا کند، ما به مقصد می‌رسیم؛ و اگر او کلید باشد، ما باید همچون دندانه‌های آن کلید مطیع و کارآمد باشیم.

نکته ادبی: تمثیلِ «کلید و دندانه» برای بیانِ ضرورتِ همراهیِ مطلقِ عاشق با اراده‌ی معشوق است.

مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم

اگر حضورِ پیامبر (مصطفی) در دلِ ما جایگاه و فرمانروایی نداشته باشد، سزاوار است که همچون ستونِ حنانه (در فراق پیامبر) به گریه و زاری بنشینیم.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ «ستون حنانه» در روایات اسلامی که ستونی چوبی بود و در فراق پیامبر ناله می‌کرد.

نی خمش کن که خموشانه بباید دادن پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم

ای جانِ من، خاموش باش که اسرار را باید در سکوت منتقل کرد؛ همان‌طور که ما در تاریکی شب، بی‌صدا به سوی خانه معشوق می‌رویم.

نکته ادبی: «نی» استعاره از شاعر است که باید تهی از «خودی» باشد تا نغمات الهی از او شنیده شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره میخانه

اشاره به مقام قرب الهی و مکان فیض و تجلیات عشق است.

تلمیح استن حنانه

اشاره به ماجرای ستونی در مسجد پیامبر که به دلیل فراق پیامبر ناله می‌کرد.

مراعات نظیر رخ، نطع، فرزین

به کارگیری اصطلاحات بازی شطرنج برای توصیف تسلیم عاشق در برابر معشوق.

تناقض (پارادوکس) تا نمیریم مپندار که مردانه شویم

اشاره به پارادوکس عرفانی که مردانگی و کمالِ روح تنها از طریقِ مرگِ ارادی (فنای نفس) حاصل می‌شود.

تمثیل دندانه کلید

تمثیلی برای نشان دادنِ انقیاد و همراهی کامل عاشق با اراده و دستور معشوق.