دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۴۶

مولوی
روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم نظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم
مشتری وار سر زلف مه خود گیریم فتنه و غلغله اندر همه بازار زنیم
اندرافتیم در آن گلشن چون باد صبا همه بر جیب گل و جعد سمن زار زنیم
نفسی کوزه زنیم و نفسی کاسه خوریم تا سبووار همه بر خم خمار زنیم
تا به کی نامه بخوانیم گه جام رسید نامه را یک نفسی در سر دستار زنیم
چنگ اقبال ز فر رخ تو ساخته شد واجب آید که دو سه زخمه بر آن تار زنیم
وقت شور آمد و هنگام نگه داشت نماند ما که مستیم چه دانیم چه مقدار زنیم
خاک زر می شود اندر کف اخوان صفا خاک در دیده این عالم غدار زنیم
می کشانند سوی میمنه ما را به طناب خیمه عشرت از این بار در اسرار زنیم
شد جهان روشن و خوش از رخ آتشرویی خیز تا آتش در مکسبه و کار زنیم
پاره پاره شود و زنده شود چون که طور گر ز برق دل خود بر که و کهسار زنیم
هله باقیش تو گو که به وجود چو توی سرد و حیف است که ما حلقه گفتار زنیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیِ شور و سرمستیِ عارفانه‌ای است که در آن سالک، تمامیِ قید و بندهایِ ظاهری، دانش‌هایِ رسمی و دلبستگی‌هایِ دنیوی را به کناری می‌نهد تا در آستانه‌یِ محبوبِ الهی، غرق در نور و شیدایی شود. فضا، فضایی است سرشار از جنبش و رهایی؛ گویی شاعر دعوت می‌کند که با شکستنِ قالب‌هایِ خشکِ وجود، به اصلِ خویش بازگردیم و مستِ دیدارِ حقیقت شویم.

در این ابیات، تقابلِ میانِ «عقلِ حسابگر» و «عشقِ بی‌کران» موج می‌زند. شاعر با زبانی نمادین، از گذر از بازارِ دنیا و کتاب‌هایِ خشک، به سویِ گلستانِ معرفت و آتشِ عشق سخن می‌گوید. غایتِ این کلام، رسیدن به سکوتِ سرشار از حضور است؛ جایی که دیگر زبانِ قال و استدلال، یارایِ وصفِ حقیقت را ندارد و کمالِ کار، در تسلیمِ محض به زیباییِ مطلق است.

معنای روان

روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم نظری سیر بر آن روی چو گلنار زنیم

اکنون وقت آن است که خود را به آن محبوب بسپاریم و نگاهی مشتاقانه و طولانی به چهره‌ی گلگون او که چون شکوفه‌ی انار سرخ و زیباست، بیندازیم.

نکته ادبی: گلنار در ادبیات کلاسیک استعاره از چهره‌ای با سرخیِ دلربا و لطیف است.

مشتری وار سر زلف مه خود گیریم فتنه و غلغله اندر همه بازار زنیم

همچون سیاره مشتری که در نجوم قدیم سعد و خوش‌یمن است، گیسوی آن محبوبِ درخشان چون ماه را در دست بگیریم و با این شور و حال، غوغا و هیاهویی در بازارِ دنیا به پا کنیم.

نکته ادبی: مشتری‌وار کنایه از اقتدار و فرخندگی در عینِ جسارتِ عاشقانه است.

اندرافتیم در آن گلشن چون باد صبا همه بر جیب گل و جعد سمن زار زنیم

مانند نسیم سحری به گلزارِ حضورِ دوست وارد شویم و با لطافت، بر گلبرگ‌ها و زیبایی‌های این باغِ معنوی دست بکشیم.

نکته ادبی: جیب گل و جعد سمن‌زار به معنای لطافت و زیبایی‌های بی‌پایانِ دنیایِ معنوی است.

نفسی کوزه زنیم و نفسی کاسه خوریم تا سبووار همه بر خم خمار زنیم

دمی از جامِ شرابِ عشق بنوشیم و دمی کاسه‌ی وجودمان را از این شراب پر کنیم، تا همچون سبویی که می‌شکند، به دریایِ بیکرانِ حقیقت بپیوندیم.

نکته ادبی: شکستن سبو بر خمِ خمار، استعاره‌ای از نابودیِ خودیت و پیوستن به دریایِ بیکرانِ هستیِ الهی است.

تا به کی نامه بخوانیم گه جام رسید نامه را یک نفسی در سر دستار زنیم

تا کی باید به مطالعه‌ی دفتر و کتابِ علمِ رسمی مشغول باشیم؟ اکنون که جامِ عشق به دست رسیده، باید دفتر و کتاب را کنار بگذاریم.

نکته ادبی: نامه در اینجا نمادِ دانشِ اکتسابی و جام نمادِ شهود و دریافتِ مستقیم است.

چنگ اقبال ز فر رخ تو ساخته شد واجب آید که دو سه زخمه بر آن تار زنیم

ساز و کارِ سرنوشت و اقبالِ ما با چهره‌ی فرخنده‌ی تو کوک شده است؛ پس شایسته است که نغمه‌ای شادمانه بر این ساز بنوازیم.

نکته ادبی: زخمه زدن به تار استعاره از بهره‌برداری از لحظاتِ خوش و بهره‌گیری از فرصتِ وصال است.

وقت شور آمد و هنگام نگه داشت نماند ما که مستیم چه دانیم چه مقدار زنیم

وقتِ شور و مستی فرا رسیده و دیگر مجالی برای خویشتنداری و رعایتِ آداب نیست؛ ما که مستِ دیداریم، قید و بند و اندازه‌ را نمی‌شناسیم.

نکته ادبی: مقدار زدن کنایه از حد و مرز تعیین کردن و عاقلانه رفتار کردن است.

خاک زر می شود اندر کف اخوان صفا خاک در دیده این عالم غدار زنیم

در محضرِ دوستانِ جان و یارانِ پاک‌سیرت، خاک هم زر می‌شود؛ ما این خاکِ معرفت را در چشمانِ دنیای فریبکار می‌پاشیم تا حقیقت را نبیند.

نکته ادبی: اخوان‌صفا گروهی از عارفان و فیلسوفانِ هم‌دلی‌اند و غدار صفتِ دنیاست که آدمی را می‌فریبد.

می کشانند سوی میمنه ما را به طناب خیمه عشرت از این بار در اسرار زنیم

ما را با طنابِ عشق به سوی میدانِ حضور می‌کشند؛ پس خیمه‌ی شادی و خلوتِ خود را در پناهگاهِ اسرارِ الهی برپا می‌کنیم.

نکته ادبی: خیمه زدن در اسرار کنایه از رسیدن به خلوتگاهی است که نامحرمان به آن راهی ندارند.

شد جهان روشن و خوش از رخ آتشرویی خیز تا آتش در مکسبه و کار زنیم

جهان از چهره‌ی آتشین و پرشورِ آن محبوبِ درخشان، روشن و زیبا شده است؛ برخیز تا بساطِ کسب و کارِ دنیوی را به آتش بکشیم و رهایش کنیم.

نکته ادبی: مکسبه به معنای کسب و کار و دلبستگی‌هایِ مادی است که مانعِ سلوک است.

پاره پاره شود و زنده شود چون که طور گر ز برق دل خود بر که و کهسار زنیم

اگر تجلیِ نورِ قلبِ ما بر کوه و سنگ بتابد، همچون کوه طور، متلاشی شده و دوباره از نو جان می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به داستان موسی و کوه طور دارد که با تجلیِ خداوند، کوه متلاشی شد.

هله باقیش تو گو که به وجود چو توی سرد و حیف است که ما حلقه گفتار زنیم

ای محبوب! بقیه‌ی سخن را خودت بگو که در حضورِ وجودِ کاملِ تو، حیف است که ما به گفت‌وگویِ بی‌حاصل و بحث‌هایِ کلامی بپردازیم.

نکته ادبی: حلقه گفتار استعاره از بحث‌هایِ علمی و استدلالی است که در برابرِ شهودِ قلبی رنگ می‌بازد.

آرایه‌های ادبی

استعاره گلنار

تشبیه چهره به شکوفه انار برای نمایش سرخی و لطافت.

تلمیح طور

اشاره به داستان کوه طور در قرآن و تجلیِ الهی بر آن.

نماد نامه و کتاب

نمادِ علمِ رسمی و استدلالی که در برابرِ عشقِ قلبی، ناکارآمد جلوه می‌کند.

مراعات‌نظیر چنگ، تار، زخمه

مجموعه‌ای از واژگان مرتبط با موسیقی برای بیانِ هماهنگیِ اقبال با محبوب.