دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۴۵

مولوی
گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم ور نه ما عشوه و ناموس کسی نستانیم
یوسفانند که درمان دل پردردند که ز مستی بندانند که ما درمانیم
ور بدانند حق و قیمت خود درشکنند چونک درمان سر خود گیرد ما درمانیم
ما خرابیم و خرابات ز ما شوریده ست گنج عیشیم اگر چند در این ویرانیم
کدخدامان به خرابات همان ساقی و بس کدخدا اوست و خدا اوست همو را دانیم
مست را با غم و اندیشه و تدبیر چه کار که سزای سر صدریم و یا دربانیم
هر کی از صدر خبر دارد او دربان است ما ز جان بی خبریم و بر آن جانانیم
من نخواهم که سخن گویم الا ساقی می دمد در دل ما زانک چو نای انبانیم
خوش بود سیمتنی کو بنداند که کییم بار ما می کشد و ماش همی رنجانیم
یار ما داند کو کیست ولی برشکند خویش کاسد کند و گوید ما ارزانیم
سر فرود آرد چون شاخ تر از لطف و کرم ما چو برگ از حذر فرقت او لرزانیم
یک زمانم بهل ای جان که خموشانه خوش است ما سخن گوی خموشیم که چون میزانیم
بس کن ار چند بیان طرق از ارکان است ما به ارکان به چه مشغول شویم ار کانیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیِ شور و مستیِ عارفانه‌ای است که در آن شاعر با زبانی حماسی و در عین حال عاشقانه، از بریدنِ از خود و پیوستن به ساحتِ الهی سخن می‌گوید. فضایِ کلیِ شعر، رهایی از قید و بندهایِ ظاهریِ عقل و مقام است و دعوت به جایگاهی که در آن، «من»ِ کاذب از میان رفته و تنها «او» باقی است.

در این منظومه، شاعرِ عارف با استفاده از تمثیل‌هایِ تند و صریح، مفاهیمِ پیچیده‌ی عرفانی مانندِ «خرابات» (به عنوانِ جایگاهِ بی‌خودی و فنا)، «ساقی» (مظهرِ فیضِ الهی) و «یوسف» (جمالِ مطلق) را به کار گرفته است تا نشان دهد که در مسیرِ عشق، هیچ تفاوتِ رتبه‌ای میانِ صدرنشین و دربان نیست و تنها حقیقتِ وجودیِ انسان که همان عشقِ بی‌واسطه به محبوب است، اهمیت دارد.

معنای روان

گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم ور نه ما عشوه و ناموس کسی نستانیم

اگر تو از شرابِ عشق سرمستی، به سوی ما بیا که ما نیز در زمره مستانیم؛ وگرنه ما اهلِ ناز و کرشمه و غرورِ متکلفانه نیستیم و توجهی به آن نداریم.

نکته ادبی: ناموس در اینجا به معنایِ آبرو، اعتبارِ ظاهری و ناز و فریب است، نه قانون.

یوسفانند که درمان دل پردردند که ز مستی بندانند که ما درمانیم

آن زیبارویان که مایه درمانِ دل‌هایِ دردناک ما هستند، خود چنان در مستیِ جمالِ خویش غرق‌اند که نمی‌دانند ما نیز در جایگاهِ درمانِ آن‌ها هستیم.

نکته ادبی: یوسفان استعاره از زیبارویانِ محبوب است.

ور بدانند حق و قیمت خود درشکنند چونک درمان سر خود گیرد ما درمانیم

و اگر آن زیبارویان به ارزش و جایگاهِ والای خود آگاه شوند، این غرورِ کاذب را درهم می‌شکنند؛ چرا که وقتی درمان به فکرِ درمانِ خود برآید، ما خودِ همان درمان هستیم.

نکته ادبی: تکرار واژه درمان برای تأکید بر وحدتِ عاشق و معشوق در فضای فنا.

ما خرابیم و خرابات ز ما شوریده ست گنج عیشیم اگر چند در این ویرانیم

ما از خود بیخود و خراباتی هستیم و سراسرِ عالمِ بی‌خودی از شورِ ما به هیجان آمده است. ما گنجِ شادی هستیم، اگرچه در این ویرانه جسم و دنیا پنهان شده‌ایم.

نکته ادبی: خرابات نمادِ جایگاهِ پاک‌باختگان و رندانِ بی‌تکلف است.

کدخدامان به خرابات همان ساقی و بس کدخدا اوست و خدا اوست همو را دانیم

کدخدا و بزرگِ ما در این عالمِ خرابات، تنها ساقیِ بزمِ عشق است و بس. او صاحبِ اختیار و همان پروردگارِ ماست و ما جز او را نمی‌شناسیم.

نکته ادبی: کدخدا در اینجا به معنای رئیسِ خانه یا صاحبِ اختیارِ مجلسِ عرفانی است.

مست را با غم و اندیشه و تدبیر چه کار که سزای سر صدریم و یا دربانیم

شخصِ مست را با اندوهِ دنیوی و تدبیرِ عقلانی چه کار؟ برای ما تفاوتی نمی‌کند که در صدرِ مجلس باشیم یا همچون دربان بر درگاه ایستاده باشیم.

نکته ادبی: صدر و دربان تضادِ معنایی برای بیانِ بی‌اعتباریِ مراتبِ دنیوی نزدِ عارف است.

هر کی از صدر خبر دارد او دربان است ما ز جان بی خبریم و بر آن جانانیم

هر کس که در پیِ مقام و صدرنشینی است، در واقع همچون دربانِ درگاهِ حقیر است. ما که از وجودِ خویش غافلیم، تنها با آن جانان همراهیم.

نکته ادبی: جانان اشاره به محبوبِ ازلی دارد که وجودِ عاشق در او مستحیل شده است.

من نخواهم که سخن گویم الا ساقی می دمد در دل ما زانک چو نای انبانیم

من نمی‌خواهم سخنی بگویم مگر آنکه ساقی خود بر زبانِ من جاری کند؛ چرا که او در دلِ ما می‌دمد و ما همچون نی یا انبانی خالی هستیم که تنها به دمِ او صدا داریم.

نکته ادبی: تمثیل نی و انبان برای نشان دادنِ فاعلیتِ حق و انفعالِ عبد در سخن گفتن.

خوش بود سیمتنی کو بنداند که کییم بار ما می کشد و ماش همی رنجانیم

خوشا آن محبوبِ زیبارو که حقیقتِ ما را می‌شناسد؛ او بارِ گرانِ هستیِ ما را به دوش می‌کشد، با اینکه ما پیوسته با بی‌خردیِ خود او را می‌رنجانیم.

نکته ادبی: سیم‌تن به معنای کسی است که تنِ سپید و زیبا دارد، استعاره از معشوق.

یار ما داند کو کیست ولی برشکند خویش کاسد کند و گوید ما ارزانیم

یارِ ما حقیقتِ خویش را می‌داند اما خود را می‌شکند و با فروتنیِ تمام، خود را ارزان و بی‌مقدار جلوه می‌دهد.

نکته ادبی: کاسد کردن به معنایِ بی‌مشتری و کم‌ارزش نشان دادنِ کالا یا خود است.

سر فرود آرد چون شاخ تر از لطف و کرم ما چو برگ از حذر فرقت او لرزانیم

او از سرِ لطف و کرم، همچون شاخه‌ی تری در برابر ما سر فرود می‌آورد و ما همچون برگ‌هایی لرزان، از بیمِ جدایی از او، پیوسته در لرزشیم.

نکته ادبی: تشبیه به شاخه تر و برگ برای تصویرسازیِ تواضعِ محبوب و بی‌تابیِ عاشق.

یک زمانم بهل ای جان که خموشانه خوش است ما سخن گوی خموشیم که چون میزانیم

ای جانِ من، لحظه‌ای مرا به حالِ خود واگذار که سکوت در این مقام خوش‌تر است؛ ما سخن‌گویانی خاموشیم که همچون ترازویِ حقیقت‌سنج، بی‌کلام سخن می‌گوییم.

نکته ادبی: میزان به معنای ترازو، نمادِ عدالت و سنجشِ حقیقت در سکوت است.

بس کن ار چند بیان طرق از ارکان است ما به ارکان به چه مشغول شویم ار کانیم

سخن را کوتاه کن، حتی اگر بیانِ راه‌ها و رکن‌ها از اصول باشد؛ ما که خود به سرچشمه و اصل رسیده ایم، چرا باید به فرعیات و ارکان مشغول شویم؟

نکته ادبی: کان به معنای معدن و سرچشمه است، کنایه از اینکه ما به اصلِ وجود رسیده‌ایم.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون نای انبانیم

تشبیه وجودِ خود به آلتِ موسیقی که تنها با دمیدنِ ساقی (خداوند) صدا و معنا می‌یابد.

تضاد و تناقض گنج عیشیم اگر چند در این ویرانیم

جمع کردنِ مفهومِ گنج (ارزشِ نهفته) و ویرانه (بدنِ دنیوی) برای بیانِ ارزشِ معنویِ انسان.

استعاره ساقی

استعاره از پروردگار یا پیرِ طریقت که شرابِ معرفت را به عاشق می‌نوشاند.

تمثیل میزان

اشاره به ترازویِ سنجشِ حقایق؛ به این معنا که عارفِ خاموش، مانندِ ترازو، ترازویِ حق و باطل است.

مراعات نظیر صدر و دربان

استفاده از واژگانی که در یک حوزه معنایی (مقامات و مراتبِ انسانی) قرار دارند.