دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۴۲

مولوی
ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم گوش خود بر دم شش تای طرب بنهادیم
دل رنجور به طنبور نوایی دارد دل صدپاره خود را به نوایش دادیم
به خرابات بدستیم از آن رو مستیم کوی دیگر نشناسیم در این کو زادیم
ساقیا زین همه بگذر بده آن جام شراب همه را جمله یکی کن که در این افرادیم
همه را غرق کن و بازرهان زین اعداد مزه ای بخش که ما بی مزه اعدادیم
دل ما یافت از این باده عجایب بویی لاجرم از دم این باده لطیف اورادیم
از برون خسته یاریم و درون رسته یار لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم
همه مستیم و خرابیم و فنای ره دوست در خرابات فنا عاقله ایجادیم
هله خاموش بیارام عروسی داریم هله گردک بنشینیم که ما دامادیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تصویری از هبوطِ روح از عالمِ ملکوت به زمین و تلاشِ عارفانه برای بازگشت به آن اصلِ یگانه است. شاعر با استفاده از زبانِ نمادینِ خرابات، مستی و بی‌خودی، گذر از کثرتِ دنیوی به وحدتِ الهی را ترسیم می‌کند. در این نگاه، دردها و رنج‌های زمینی، پیش‌درآمدی برای رسیدن به آن حقیقتِ اصیلی است که از آن با نامِ «عروسی» یا وصالِ ابدی یاد شده است.

مضمونِ محوری اثر، گذار از فردیت و حساب‌گری‌هایِ ذهنی به سویِ فنا و نیستیِ در معشوق است. در این جهان‌بینی، موسیقی و باده‌نوشی، ابزارهایی برای تصفیه روح هستند تا سالک بتواند از «عدد» و «تفرقه» عبور کند و در «واحد» غرق شود. پایانِ این سیر، آرامشی عمیق است که در آن، سالک نه تنها رنجور نیست، بلکه همچون دامادی به بزمِ وصالِ حضرتِ دوست می‌رود.

معنای روان

ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم گوش خود بر دم شش تای طرب بنهادیم

ای ساقی، ما از جایگاهِ بلند و آسمانیِ خود (ثریا) به زمین هبوط کردیم و گوشِ جانمان را به آهنگ‌ها و نغمه‌هایِ گوناگونِ این جهان سپردیم.

دل رنجور به طنبور نوایی دارد دل صدپاره خود را به نوایش دادیم

قلبِ آسیب‌دیده و رنجورِ ما با شنیدنِ نوایِ سازِ طنبور، آرامشی می‌یابد و ما تمامِ وجودِ خرد شده و تکه‌تکه‌مان را به این نوا و آهنگِ الهی سپرده‌ایم.

به خرابات بدستیم از آن رو مستیم کوی دیگر نشناسیم در این کو زادیم

ما ساکنِ خراباتی هستیم که مأمنِ عاشقان است و به همین دلیل، مستِ عشقِ الهی گشته‌ایم؛ ما جز این کوی و درگاه، مکان و خاستگاهی نمی‌شناسیم و در همین مقامِ بی‌خودی زاده شده‌ایم.

ساقیا زین همه بگذر بده آن جام شراب همه را جمله یکی کن که در این افرادیم

ای ساقی، از این کثرت‌ها و جدایی‌های ظاهری بگذر و آن جامِ وحدت‌بخش را به ما بنوشان؛ همه را در یک حقیقتِ واحد جمع کن، چرا که ما در دامِ همین تفاوت‌ها و فردیت‌هایِ دنیوی گرفتار شده‌ایم.

همه را غرق کن و بازرهان زین اعداد مزه ای بخش که ما بی مزه اعدادیم

این نمودهای ظاهری و شمارش‌ها را در دریای وحدت غرق کن و ما را از بندِ این حساب و کتاب‌های دنیوی رها ساز؛ مزه‌ای از حقیقتِ مطلق به ما بچشان، که ما در این دنیایِ عدد و رقم، بی‌مزه و تهی هستیم.

دل ما یافت از این باده عجایب بویی لاجرم از دم این باده لطیف اورادیم

قلبِ ما از این باده‌ عشق، رایحه‌ای عجیب و الهی دریافت کرده است، بنابراین تمامِ اذکار و نیایش‌هایِ ما، از نفسِ لطیفِ همین باده سرچشمه می‌گیرد.

از برون خسته یاریم و درون رسته یار لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم

اگرچه در نگاهِ ظاهر، از دوریِ یار خسته‌ایم، اما در باطن از قیدِ خودی رها گشته‌ایم؛ به همین دلیل است که با وجودِ این رنجِ ظاهری، مست و شادمان و دارای بنیادی استوار هستیم.

همه مستیم و خرابیم و فنای ره دوست در خرابات فنا عاقله ایجادیم

ما همگی در راهِ دوست، از خود بی‌خود و فنا شده‌ایم؛ در این مقامِ خرابات که جایگاهِ فنایِ هستی است، ما به حکمت و خردِ حقیقی دست یافته‌ایم.

هله خاموش بیارام عروسی داریم هله گردک بنشینیم که ما دامادیم

خاموش باشید و آرام بگیرید که وصال و عروسیِ معنوی در پیش است؛ بیایید و در کنار هم بنشینید، چرا که ما دامادانِ این بزمِ وصال هستیم.

آرایه‌های ادبی

استعاره خرابات

اشاره به مقامِ بی‌پروایی و رهایی از تعلقات دنیوی و ریاکاری‌هایِ زاهدانه.

نماد ساقی

تمثیلی از پیرِ راه یا فیضِ الهی که شرابِ معرفت را در جامِ جانِ سالک می‌ریزد.

تضاد و پارادوکس خسته یاریم و درون رسته یار

تضاد میانِ رنجِ ظاهریِ دوری از معشوق و آزادیِ درونیِ ناشی از تعلق نداشتن به دنیا.

مجاز ثریا

نمادی برای اوجِ کمال و جایگاهِ ملکوتی که روح از آن سقوط کرده است.

نماد عروسی

اشاره به لحظه وصالِ کاملِ عارف با ذاتِ خداوند که اوجِ شادی و کمالِ سالک است.