دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۴۱

مولوی
من چو در گور درون خفته همی فرسایم چو بیایی به زیارت سره بیرون آیم
نفخ صور منی و محشر من پس چه کنم مرده و زنده بدان جا که تویی آن جایم
مثل نای جمادیم و خمش بی لب تو چه نواها زنم آن دم که دمی در نایم
نی مسکین تو با شکرلب خو کرده ست یاد کن از من مسکین که تو را می پایم
چون نیابم مه رویت سر خود می بندم چون نیابم لب نوشت کف خود می خایم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار تصویرگرِ اشتیاقِ بی‌پایانِ عاشق و وابستگیِ مطلقِ او به حضورِ معشوق است. در این نگاه، عاشق همچون نی‌ای بی‌نوا یا جسدی در گور، بدونِ دم‌سازِ الهی، فاقدِ روح و صداست.

حضورِ معشوق برای عاشق، حکمِ دمیدنِ روح در کالبدِ بی‌جان (نفخِ صور) را دارد که مرگِ دنیوی و رکودِ درونی را به زندگیِ ابدی و نغمه‌سراییِ عاشقانه بدل می‌سازد. در واقع، شاعر وجودِ خود را وابسته به اراده و توجهِ معشوق می‌بیند و هر جا که او باشد، همان‌جا کانونِ حیات و معادِ اوست.

معنای روان

من چو در گور درون خفته همی فرسایم چو بیایی به زیارت سره بیرون آیم

من همچون مرده‌ای در گور، در حالِ پوسیدن و تحلیل رفتن هستم؛ اما به محضِ آنکه تو برای دیدارِ من بیایی، با افتخار و سربلندی از خاک برمی‌خیزم.

نکته ادبی: واژه فرسایم از ریشه فرسودن، کنایه از غفلت و از دست رفتنِ عمر در دوری از معشوق است.

نفخ صور منی و محشر من پس چه کنم مرده و زنده بدان جا که تویی آن جایم

تو برای من همانند دمیدنِ صور (نفخِ صور) و روزِ قیامت هستی؛ بنابراین وقتی تو حضور داری، من دیگر نگرانِ مرگ یا زندگی نیستم، چرا که هر کجا تو باشی، همان‌جا تمامِ دنیای من است.

نکته ادبی: نفخ صور اشاره‌ای است به اسرافیل که با دمیدن در شیپور، مردگان را زنده می‌کند، در اینجا حضور معشوق جایگزین آن قدرتِ حیات‌بخش است.

مثل نای جمادیم و خمش بی لب تو چه نواها زنم آن دم که دمی در نایم

من بدونِ لب‌های تو همچون نی‌ای بی‌جان و خاموش هستم؛ اگر تو اندکی در من بدمی و توجه کنی، چه نغمه‌ها و رازهای عاشقانه‌ای که از وجودم برنخواهد خاست.

نکته ادبی: نی نماد وجودِ انسان است که ذاتاً خالی است و تنها با دمِ الهی (عشق) به ناله و نغمه درمی‌آید.

نی مسکین تو با شکرلب خو کرده ست یاد کن از من مسکین که تو را می پایم

من که همانند نیِ مسکین هستم، به شیرینیِ لب‌های تو عادت کرده‌ام؛ پس مرا که در انتظارِ تو نشسته‌ام و چشمانم به راهِ توست، فراموش مکن.

نکته ادبی: شکرلب استعاره از معشوقی است که سخنانش یا حضورش منشأ لذت و حیات است.

چون نیابم مه رویت سر خود می بندم چون نیابم لب نوشت کف خود می خایم

هرگاه چهره‌ی همچون ماهِ تو را نبینم، از شدتِ غم و ناامیدی گویی کفن بر سر می‌کشم و هرگاه از بوسه‌ی لب‌هایت محروم شوم، از حسرت و گرسنگیِ روحانی، دستانم را به دندان می‌گیرم.

نکته ادبی: کفِ خود خاییدن کنایه از شدتِ حسرت، پشیمانی و رنجی است که آدمی در اوجِ دلتنگی متحمل می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تلمیح نفخ صور

اشاره به دمیدن اسرافیل در شیپور قیامت که باعث زنده شدن مردگان می‌شود، نمادی از حضور حیات‌بخش معشوق.

استعاره نی

نمادی از روحِ انسان که تهی است و تنها با دمِ الهی (عشق) به صدا درمی‌آید.

مراعات نظیر گور، مرده، زنده، نفخ صور

گردآوری واژگان مرتبط با مرگ و حیات برای تقویت فضای محشر و قیامتِ عاشقانه.