دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۴۰

مولوی
گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم
این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم
گفته ای جان دهمت نان جوین می ندهی بی خبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم
گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمت دهمت بیم مبارات تو اما نکنم
متفرق شود اجزای تو هنگام اجل تو گمان برده که جمعیت اجزا نکنم
منشی روز و شبم نیست شود هست کنم پس چرا روز تو را عاقبت انشا نکنم
هر دمی حشر نوستت ز ترح تا به فرح پس چرا صبر تو را شکر شکرخا نکنم
هر کسی عاشق کاری ز تقاضای من است پس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم
تا ز زهدان جهان همچو جنینت نبرم در جهان خرد و عقل تو را جا نکنم
گلشن عقل و خرد پرگل و ریحان طری است چشم بستی به ستیزه که تماشا نکنم
طبل باز شهم ای باز بر این بانگ بیا پیش از آن که بروم نظم غزل ها نکنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، خطابی قدسی و روحانی است که در آن گوینده (خداوند یا مرشد کامل) انسان را به بیداری، حق‌بینی و رهایی از بند تعلقات مادی فرا می‌خواند. فضای حاکم بر این اشعار، فضایی تربیتی و توبیخی است که با هدفِ بیدار کردنِ جانِ خفته از غفلت و بازگرداندن او به اصل و حقیقتِ هستی سروده شده است.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، مسأله‌ی معاد، قدرت مطلق الهی در آفرینش و بازآفرینی، و لزومِ کسبِ کمال و معرفت در طولِ حیات دنیوی است. شاعر با یادآوریِ زوالِ پذیریِ تن و پیوندِ ناگسستنیِ اجزای هستی به دستِ خالق، انسان را از غرور و کج‌روی بازمی‌دارد و او را به مشاهده‌ی جمالِ عقل و خرد در گلشنِ آفرینش تشویق می‌کند.

معنای روان

گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم

اگر می‌خواهی که تو را تنها و بی‌یاور نگذارم، باید پیوسته عاشق و خواهان من باشی و هرگز از درگاه من روی برنتابی.

نکته ادبی: واژه وامق اشاره به قهرمان داستان مشهور 'وامق و عذرا' دارد که نماد عشق و وفاداری است.

این تعلق به تو دارد سر رشته مگذار کژ مباز ای کژ کژباز مکن تا نکنم

این پیوند و اتصال به خودت بستگی دارد، پس رشته‌ی الفت را رها مکن. از مسیر حق منحرف مشو و فریب‌کاری نکن تا من نیز با تو چنین نکنم.

نکته ادبی: کژ در اینجا به معنای انحراف از مسیر حق و نیت غیرصادقانه است.

گفته ای جان دهمت نان جوین می ندهی بی خبر دانیم ار هیچ مکافا نکنم

ادعا می‌کنی که جانت را در راه من می‌بخشی، اما حتی از نان جوین (نعمات ناچیز دنیوی) دست نمی‌کشی. بدان که من از باطن تو آگاهم و می‌دانم که هیچ عمل صالحی انجام نمی‌دهی.

نکته ادبی: نان جوین کنایه از دلبستگی‌های حقیر و ناچیز دنیا در برابر ایثارِ جان است.

گوش تو تا بنمالم نگشاید چشمت دهمت بیم مبارات تو اما نکنم

تا وقتی تو را تنبیه نکنم و گوشت را نمالم، حقیقت را نمی‌بینی. من تو را از عواقب کار ناپسندت می‌ترسانم، اما تو همچنان بر عقیده‌ی خود باقی می‌مانی.

نکته ادبی: گوش مالیدن کنایه از سختی‌ها و رنج‌هایی است که برای بیداری انسان بر او وارد می‌شود.

متفرق شود اجزای تو هنگام اجل تو گمان برده که جمعیت اجزا نکنم

گمان می‌کنی وقتی هنگام مرگ، اجزای بدنت از هم جدا و پراکنده می‌شوند، دیگر من نمی‌توانم دوباره آن‌ها را جمع کرده و زنده‌ات کنم؟

نکته ادبی: جمعیت اجزا اشاره به قدرت خداوند در امر معاد و زنده کردن مردگان دارد.

منشی روز و شبم نیست شود هست کنم پس چرا روز تو را عاقبت انشا نکنم

من آن نویسنده و خالق هستی‌ام که عدم را هست می‌کنم؛ پس چطور ممکن است که در نهایت، زندگیِ تو را دوباره در روز رستاخیز از نو نیافرینم؟

نکته ادبی: انشا در اینجا به معنای آفرینش و ایجاد کردن است که از صفات خداوند است.

هر دمی حشر نوستت ز ترح تا به فرح پس چرا صبر تو را شکر شکرخا نکنم

هر لحظه برای تو قیامتی تازه است، از غم به شادی در حال گذاری. پس چرا نباید تلخی‌های تو را به شکرخندی و شیرینی تبدیل کنم؟

نکته ادبی: شکرخا به معنای کسی است که شکر می‌خورد یا به شیرینی سخن می‌گوید.

هر کسی عاشق کاری ز تقاضای من است پس چه شد کار جزا را که تقاضا نکنم

هر کسی در دنیا به دنبال هدفی است و هر کاری از من تقاضا دارد؛ پس چرا تو برای پاداشِ نهایی که نزد من است، تلاش نمی‌کنی؟

نکته ادبی: تقاضا در اینجا به معنای خواستن و طلب کردن است که در نظام هستی جاری است.

تا ز زهدان جهان همچو جنینت نبرم در جهان خرد و عقل تو را جا نکنم

تا زمانی که تو را از این دنیای مادی (که همچون زهدان است) بیرون نیاورم، نمی‌توانی حقیقت عقل و دانش را درک کنی و جایگاه واقعی خود را بیابی.

نکته ادبی: زهدان جهان استعاره از دنیای محدود مادی است که روح انسان در آن پرورش می‌یابد.

گلشن عقل و خرد پرگل و ریحان طری است چشم بستی به ستیزه که تماشا نکنم

گلستانِ عقل و خرد پر از گل‌های تازه و حقایق است، اما تو از روی لجاجت چشمانت را بسته‌ای تا آن زیبایی‌ها را نبینی.

نکته ادبی: ریحان طری به معنای سبزه و گل تازه و باطراوت است که نماد معرفت تازه است.

طبل باز شهم ای باز بر این بانگ بیا پیش از آن که بروم نظم غزل ها نکنم

من طبل دعوتِ پادشاه هستم، ای جانِ بلندپرواز (باز)، به سوی این صدا بشتاب، پیش از آنکه من این دعوت را قطع کنم و دیگر غزلی برایت نسرایم.

نکته ادبی: باز نماد جانِ عزیز و بلندمرتبه است که در اصطلاح عرفانی به روح انسانی گفته می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره زهدان جهان

دنیای مادی را به رحم مادر تشبیه کرده است که انسان در آن مراحل رشد اولیه را طی می‌کند.

تمثیل باز

روح انسان به بازِ شکاریِ پادشاه تشبیه شده است که باید به ندای صاحب خود پاسخ دهد.

کنایه گوش تو تا بنمالم

اشاره به سختی‌ها و بلایایی که برای بیداری و تربیت انسان لازم است.

تضاد نیست شود هست کنم

اشاره به قدرت مطلقه الهی در آفرینش و فنای امور.