دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۳۹

مولوی
ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم پیش کان شکر تو شکرافشان میرم
صد هزاران گل صدبرگ ز خاکم روید چونک در سایه آن سرو گلستان میرم
ای بسا دست که خایند حریصان حیات چونک در پای تو من دست فشانان میرم
شربت مرگ چو اندر قدح من ریزی بر قدح بوسه دهم مست و خرامان میرم
چون به بوی خوش یک سیب تو موسی جان داد پس عجب نیست کز آسیب تو چون جان میرم
چون خزان از خبر مرگ اگر زرد شوم چون بهار از لب خندان تو خندان میرم
بارها مردم من وز دم تو زنده شدم گر بمیرم ز تو صد بار بدان سان میرم
من پراکنده بدم خاک بدم جمع شدم پیش جمع تو نشاید که پریشان میرم
همچو فرزند که اندر بر مادر میرد در بر رحمت و بخشایش رحمان میرم
چه حدیث است کجا مرگ بود عاشق را این محالت که در چشمه حیوان میرم
شمس تبریز کسانی که به تو زنده نیند سوی تو زنده شوم از سوی ایشان میرم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه نگاه عارفانه و عاشقانه به مفهومِ مرگ و «مردن پیش از مرگ» است. در این دیدگاه، مرگ نه یک پایانِ غم‌انگیز، بلکه دریچه‌ای برای رسیدن به حیاتِ جاودان در سایه‌ی وجودِ معشوق است. شاعر با زبانی سرشار از شور و شیدایی، لحظه‌ی فنا شدن در راهِ عشق را جشن می‌گیرد؛ چرا که باور دارد در این مسیر، مرگ، همانا تولدی دوباره و رسیدن به کمال است.

فضای کلی شعر سرشار از پارادوکس‌های عرفانی است؛ جایی که هجران و وصال، و مرگ و زندگی درهم تنیده می‌شوند. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه، مانند تقابلِ خزان و بهار، نشان می‌دهد که چگونه فنا شدن در وجودِ محبوب، به جای زوال، باعث شکوفایی و زنده شدنِ روح می‌گردد.

معنای روان

ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم پیش کان شکر تو شکرافشان میرم

چه روز فرخنده‌ای است آن روزی که در حضور تو که سلطانِ جانِ منی، بمیرم. هنگامی که لب‌های شکرگونِ تو سخن می‌گوید و کلام شیرینت جاری می‌شود، من در برابرِ این شیرینی، جان می‌سپارم.

نکته ادبی: واژه سلطان در اینجا استعاره از معشوق و مرشدِ کامل است که بر ملکِ جانِ عاشق حکم می‌راند.

صد هزاران گل صدبرگ ز خاکم روید چونک در سایه آن سرو گلستان میرم

صدها هزار گلِ زیبا از خاکِ مزارِ من خواهد رویید؛ چرا که من در پناهِ قامتِ بلند و سایه‌گسترِ تو که همچون سرو در بوستانِ جان من هستی، از این جهان می‌روم.

نکته ادبی: سرو در ادبیات کلاسیک نمادِ قامتِ بلند و موزونِ معشوق و جاودانگی است.

ای بسا دست که خایند حریصان حیات چونک در پای تو من دست فشانان میرم

بسیارند حریصانی که برای چنگ زدن به زندگیِ دنیوی، دست‌هایشان را فرسوده می‌کنند و در این راه می‌کوشند؛ اما من آن‌چنان مشتاقِ تو هستم که در پای تو، با دست‌افشانی و شادی جان می‌دهم.

نکته ادبی: خاییدنِ دست کنایه از حسرت خوردن و رنج بردن از سرِ دلبستگی به دنیاست.

شربت مرگ چو اندر قدح من ریزی بر قدح بوسه دهم مست و خرامان میرم

هنگامی که تو شربتِ مرگ را در جامِ من می‌ریزی، من آن جام را با کمال میل و مستی می‌بوسم و با خرامیدن و خوش‌حالی از این دنیا می‌روم.

نکته ادبی: شربت مرگ در اینجا به معنای وصالِ نهایی و رهایی از قیدِ تن است که برای عاشق، شیرین‌تر از هر نوشیدنی است.

چون به بوی خوش یک سیب تو موسی جان داد پس عجب نیست کز آسیب تو چون جان میرم

وقتی حضرت موسی از رایحه خوشِ سیبی (اشاره به داستانی عرفانی) از هوش رفت و جان داد، پس جای شگفتی نیست که من از تأثیرِ حضور و لمسِ تو، این‌گونه جان می‌سپارم.

نکته ادبی: آسیب در زبان کهن گاه به معنای تأثیر و ضربه معنوی به کار می‌رفته است.

چون خزان از خبر مرگ اگر زرد شوم چون بهار از لب خندان تو خندان میرم

اگر از خبرِ مرگ، همچون خزان که برگ‌ها را زرد می‌کند، زرد و پژمرده شوم؛ با دیدنِ لب‌های خندانِ تو، همچون بهار شکوفا می‌شوم و با شادی و خنده جان می‌دهم.

نکته ادبی: تقابل خزان و بهار نمادی از زوالِ جسم و شکوفاییِ روح در اثرِ دیدار با محبوب است.

بارها مردم من وز دم تو زنده شدم گر بمیرم ز تو صد بار بدان سان میرم

من بارها در راهِ تو مرده‌ام و با دَمِ حیات‌بخشِ تو دوباره زنده شده‌ام. پس اگر باز هم در راه تو بمیرم، جای نگرانی نیست، زیرا بارها این‌گونه مرده و دوباره زنده شده‌ام.

نکته ادبی: دم در اینجا اشاره به نَفَسِ مسیحاییِ پیر و مرشد دارد که احیاگرِ جان‌های مرده است.

من پراکنده بدم خاک بدم جمع شدم پیش جمع تو نشاید که پریشان میرم

من که پراکنده و خاک‌صفت بودم، در سایه تو به وحدت و یگانگی رسیدم و جمع شدم. اکنون روا نیست که در پیشگاهِ تو که مظهرِ جمع و یگانگی هستی، با حالتی پراکنده و آشفته بمیرم.

نکته ادبی: پراکندگی در عرفان نشانه دوری از حقیقت و تفرقِ خاطر است.

همچو فرزند که اندر بر مادر میرد در بر رحمت و بخشایش رحمان میرم

همان‌طور که فرزند در آغوشِ مادر احساس امنیت کرده و جان می‌دهد، من نیز در آغوشِ رحمت و بخشایشِ خداوند جان خواهم سپرد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده آرامشِ کاملِ عاشق در لحظه فنا شدن در حق است.

چه حدیث است کجا مرگ بود عاشق را این محالت که در چشمه حیوان میرم

این چه حرفی است که عاشق می‌میرد؟ سخن از مرگِ عاشق، حرفی محال و غیرممکن است؛ زیرا من در «چشمه حیات» و سرچشمه ابدیت جان می‌سپارم (پس زنده خواهم بود).

نکته ادبی: چشمه حیوان یا آب حیات نمادِ جاودانگی در ادبیات فارسی است.

شمس تبریز کسانی که به تو زنده نیند سوی تو زنده شوم از سوی ایشان میرم

ای شمس تبریزی، آن کسانی که در پیوند با تو زنده نیستند، من از آنان روی برمی‌گردانم و با مرگِ آنان (جدایی از آنان)، به سوی تو زنده می‌شوم.

نکته ادبی: مخاطبِ بیت شمس تبریزی است که به عنوان پیر و مرشدِ مولوی، واسطه‌ی فیضِ الهی است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) خزان و بهار، زرد و خندان، مرگ و زندگی

بهره‌گیری از واژگان متضاد برای نشان دادن تغییرِ احوال عاشق از رنج به آرامش.

تلمیح سیب موسی

اشاره به داستان‌های عرفانی که در آن موسی(ع) از تجلی یا بوی سیبی از هوش رفت.

استعاره چشمه حیوان

تمثیلی برای وجودِ محبوب که منشأ حیاتِ جاودانه برای عاشق است.

تناقض (پارادوکس) مردن در چشمه حیوان

مرگ به معنای فنا شدن در محبوب، عینِ بقا و زندگیِ ابدی است.