دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۳۳

مولوی
در فروبند که ما عاشق این انجمنیم تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم
نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم سرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم
باده تو به کف و باد تو اندر سر ماست فارغ از باد و بروت حسن و بوالحسنیم
چو تویی مشعله ما ز تو شمع فلکیم چو تویی ساقی بگزیده گزین زمنیم
رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه ما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم
عقل عقل و دل دل جان دو صد جان چو تویی واجب آید که به اقبال تو بر تن نتنیم
چونک بر بام فلک از پی ما خیمه زدند ما از این خرگله خرگاه چرا برنکنیم
همچو سیمرغ دعاییم که بر چرخ پریم همچو سرهنگ قضاییم که لشکر شکنیم
ما چو سیلیم و تو دریا ز تو دور افتادیم به سر و روی دوان گشته به سوی وطنیم
روکشان نعره زنانیم در این راه چو سیل نه چو گردابه گندیده به خود مرتهنیم
هین از آن رطل گران ده سبکم بیش مگو ور بگویی تو همین گو که غریق مننیم
شمس تبریز که سرمایه لعل است و عقیق ما از او لعل بدخشان و عقیق یمنیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ اوجِ مستیِ عرفانی و اشتیاقِ بی‌پایانِ سالک برای پیوند با معشوق ازلی است. شاعر با زبانی سرشار از شور و حرارت، فضایی را ترسیم می‌کند که در آن، تعلقاتِ دنیوی و دغدغه‌هایِ ذهنِ محدود، رنگ می‌بازند و جای خود را به حضوری مطلق و آگاهیِ متعالی می‌دهند. فضای حاکم بر این سروده، خلوتی قدسی است که در آن، عاشق از بندِ خویشتنِ خویش رها شده و در دریایِ وجودِ معشوق، که همان شمس تبریزی است، غرق گشته است.

مفاهیم محوری این شعر، استعلا از عالمِ خاکی به عالمِ معنا، رهایی از قیدِ عقلِ جزئی، و بازگشت به اصلِ خویشتن است. شاعر با استفاده از نمادهایی چون سیل، دریا، سیمرغ و ریسمان، سفری حماسی و در عین حال عاشقانه را روایت می‌کند که در آن، سالک با تکیه بر نورِ هدایتِ مرشد، از چاهِ طبیعتِ بشری بیرون آمده و به آسمانِ حقیقت پرواز می‌کند.

معنای روان

در فروبند که ما عاشق این انجمنیم تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم

درِ خانه را ببند، زیرا ما شیفته‌ی همین محفلِ انس هستیم؛ تا بتوانیم در آرامش و خلوت، با آن معشوقی که لبانش چون شکر شیرین است، نفسی تازه کنیم و راز دل بگوییم.

نکته ادبی: شکرلب کنایه از معشوقی است که سخنانش شیرین و دلنشین است.

نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم سرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم

وقتی ما در این بزمِ عرفانی حضور داریم، چه نیازی به شراب و خوراکی‌های دنیوی است؟ و وقتی در میان این گلستانِ معرفت هستیم، چه نیازی به گل و سرو و سوسنِ ظاهری داریم؟

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای تأکید بر کفایتِ حضور معشوق.

باده تو به کف و باد تو اندر سر ماست فارغ از باد و بروت حسن و بوالحسنیم

شرابِ عشق در دست ما و شور و مستی‌اش در سرِ ماست؛ به همین دلیل، ما از غرور و تکبرِ مردمِ عادی (حسن و بوالحسن) کاملاً رها و بی‌نیاز هستیم.

نکته ادبی: حسن و بوالحسن در اینجا نمادِ عامه‌ی مردم و قیل و قال‌های بی‌حاصلِ دنیوی است.

چو تویی مشعله ما ز تو شمع فلکیم چو تویی ساقی بگزیده گزین زمنیم

چون تو خود همچون مشعلی فروزان، راهنمای ما هستی، ما نیز به واسطه‌ی تو، چون شمعی در آسمانِ حقیقت می‌درخشیم؛ و چون تو ساقیِ برگزیده و خاصِ ما هستی، از هر ساقیِ دیگری بی‌نیازیم.

نکته ادبی: مشعله به معنای مشعلِ روشن‌گر است که استعاره از نورِ هدایتِ معشوق است.

رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه ما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم

از آن روزی که ریسمانِ لطفِ تو ما را از چاهِ (طبیعت و خودپرستی) نجات داد، ما دیگر به بندبازی و بازی با این ریسمانِ عشقِ تو عادت کرده و یارِ همیشگیِ آن شدیم.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی دارد به داستان حضرت یوسف که با ریسمان از چاه نجات یافت.

عقل عقل و دل دل جان دو صد جان چو تویی واجب آید که به اقبال تو بر تن نتنیم

وقتی تو عقلِ عقل، دلِ دل و جانِ صدها جان هستی، پس شایسته و لازم است که به خاطرِ اقبال و توجهِ تو، از تن و جسمِ خاکی خویش دست بشوییم و از آن بگذریم.

نکته ادبی: تکرار واژگان برای تأکید بر اصالتِ وجودِ معشوق در کالبدِ عاشق است.

چونک بر بام فلک از پی ما خیمه زدند ما از این خرگله خرگاه چرا برنکنیم

وقتی در بلندای آسمان برای ما جایگاه و خیمه‌ای برپا کرده‌اند، چرا نباید این اصطبلِ حقیرِ دنیا را رها کنیم و به آنجا کوچ نکنیم؟

نکته ادبی: خرگله به معنای طویله و جایگاهِ چارپایان است که استعاره از عالمِ خاکی است.

همچو سیمرغ دعاییم که بر چرخ پریم همچو سرهنگ قضاییم که لشکر شکنیم

ما همچون سیمرغی هستیم که به سوی آسمان‌های معنوی پرواز می‌کنیم و مانندِ فرماندهانِ لشکرِ قضا، بر مشکلات و موانع چیره می‌شویم.

نکته ادبی: سیمرغ نمادِ روحِ بلندپرواز و انسانی است که به کمال رسیده است.

ما چو سیلیم و تو دریا ز تو دور افتادیم به سر و روی دوان گشته به سوی وطنیم

ما همچون سیلابیم و تو دریایی؛ از تو دور افتاده‌ایم و اکنون با سر و صورتِ خاک‌آلود و با شتاب، به سوی اصلِ خود که تو هستی، دوانیم.

نکته ادبی: استعاره از سیل و دریا، بیانگرِ دوری و شوقِ بازگشتِ قطره به اقیانوس است.

روکشان نعره زنانیم در این راه چو سیل نه چو گردابه گندیده به خود مرتهنیم

ما در این راه، با نعره‌هایِ شوق و سرافکنده در پیشگاهِ تو، چون سیل می‌خروشیم؛ برخلافِ آب‌های گندیده و راکد که در گرداب‌ها گرفتار شده‌اند، ما در بندِ خودخواهی نیستیم.

نکته ادبی: مرتهن به معنای گروگان‌گرفته‌شده و گرفتار است که نشان‌دهنده‌ی رکودِ فکری است.

هین از آن رطل گران ده سبکم بیش مگو ور بگویی تو همین گو که غریق مننیم

ای ساقی! آن شرابِ سنگین و قوی را به ما بده و دیگر به ما نگو که سبُک‌سار باشیم؛ و اگر هم می‌خواهی سخنی بگویی، فقط بگو که اینان غرق در منِ حقیقی و فنای در من شده‌اند.

نکته ادبی: رطل گران استعاره از معرفتِ سنگین و متعالی است که تحملش کار هر کس نیست.

شمس تبریز که سرمایه لعل است و عقیق ما از او لعل بدخشان و عقیق یمنیم

شمس تبریزی کسی است که معدنِ لعل و عقیقِ معنویت است و ما به برکتِ او، همچون لعلِ بدخشان و عقیقِ یمن، ارزشمند و درخشان گشته‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به وجودِ شمس به عنوان منبعِ فیض و کرامت دارد که عاشق را به گوهرِ وجود تبدیل می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره سیل و دریا

سیل نمادِ جانِ عاشق و دریا نمادِ وجودِ بیکرانِ معشوق است که تمنایِ بازگشت به اصل را نشان می‌دهد.

تلمیح رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه

اشاره به داستان حضرت یوسف که از چاه بیرون آمد و با ریسمانِ کاروانیان نجات یافت، که در اینجا به نجاتِ روح از چاهِ تن تعبیر شده است.

نمادگرایی سیمرغ

نمادِ روحِ آزاده و سالکی که از بندِ زمین رسته و به اوجِ عرفان پرواز کرده است.

تضاد سیلِ دوان و گردابه گندیده

تقابلِ میانِ پویاییِ عاشقِ حقیقی و سکونِ جاهلانِ اسیرِ دنیای فانی.