دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۳۱

مولوی
در فروبند که ما عاشق این میکده ایم درده آن باده جان را که سبک دل شده ایم
برجه ای ساقی چالاک میان را بربند به خدا کز سفر دور و دراز آمده ایم
برگشا مشک طرب را که ز رشک کف تو از کف زهره به صد لابه قدح نستده ایم
در فروبند و ز رحمت در پنهان بگشا چاره رطل گران کن که همه می زده ایم
زان سبو غسل قیامت بده از وسوسه ام به حق آنک ز آغاز حریفان بده ایم
ما همه خفته تو بر ما لگدی چند زدی برجهیدیم خمارانه در این عربده ایم
گر علی الریق تو را باده دهی قاعده نیست هین بده ما ملک الموت چنین قاعده ایم
فلسفی زین بخورد فلسفه اش غرق شود که گمان داشت که ما زان علل فاسده ایم
آن نهنگیم که دریا بر ما یک قدح است ما نه مردان ثرید و عدس و مایده ایم
هله خاموش کن و فایده و فضل بهل که ز فضله فایده فایده ایم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل یکی از شورانگیزترین سروده‌های عرفانی است که در آن، شاعر با زبانی حماسی و سرشار از وجد، از بریدن از عالم کثرت و پیوستن به دریای وحدت سخن می‌گوید. مخاطبِ این ابیات، خداوند یا پیر و مرشدِ راه است که شاعر از او طلبِ فیضِ دمادم و رهایی از بندهای دنیوی را دارد. فضای حاکم بر شعر، فضایی است که در آن عقلِ جزئیِ معاش‌اندیش در برابرِ عشقِ بی‌کران، رنگ می‌بازد و سالک، خود را فراتر از قیودِ ظاهری و منطقِ رایج می‌بیند.

در این کلام، شاعر با بیانی جسورانه، خود را نه یک انسانِ خاکیِ وابسته به نان و آب، بلکه روحی بزرگ و بی‌نیاز می‌داند که تنها به سرچشمه‌ی ازلیِ حیاتِ روحانی تعلق دارد. کلامِ او دعوتی است به ترکِ تعلقاتِ پست و غوطه‌ور شدن در دریای حقیقت که جز با شور و مستیِ عارفانه میسر نمی‌شود.

معنای روان

در فروبند که ما عاشق این میکده ایم درده آن باده جان را که سبک دل شده ایم

درِ این دنیای مادی را ببند، زیرا ما تنها دلبسته و شیفته‌ی این خانقاهِ عرفانی (میکده‌ی عشق) هستیم. آن شرابِ معرفتِ الهی را به ما بنوشان که باعث شده است تا جانمان از قید و بندهای سنگینِ دنیوی رها و سبک‌بار شود.

نکته ادبی: میکده در اصطلاح عرفانی، مکانِ تجلی انوار الهی و محفلِ شوریدگان است.

برجه ای ساقی چالاک میان را بربند به خدا کز سفر دور و دراز آمده ایم

ای ساقیِ چابک‌دست و ماهر، برخیز و کمر همت ببند، چرا که ما از سفری بسیار طولانی و دشوار در مسیرِ زندگیِ دنیوی به سوی تو بازگشته‌ایم.

نکته ادبی: میان را بربستن کنایه از آماده‌باش و کمر همت بستن است.

برگشا مشک طرب را که ز رشک کف تو از کف زهره به صد لابه قدح نستده ایم

عطرِ خوشِ شادمانی و مستی را بگشا، چرا که آن‌قدر دستِ تو بخشنده و هنرمند است که حتی زهره (نوازنده‌ی آسمان) از شدت حسادت به کفِ دستِ تو، جرعه‌ای از شرابِ تو دریافت نکرده است.

نکته ادبی: زهره در ادبیات فارسی نماد نوازندگی و موسیقی است و استعاره از کمال زیبایی و هنر.

در فروبند و ز رحمت در پنهان بگشا چاره رطل گران کن که همه می زده ایم

درِ دنیای ظاهر را ببند و درِ رحمتِ نهان را به روی ما بگشا. برایِ ما که از باده‌ی عشق سرشاریم و در طلبِ حقیقت جان داده‌ایم، تدبیری کن و ما را از پیمانه‌های بزرگِ رحمتت بنوشان.

نکته ادبی: رطل گران استعاره از فیض و رحمتِ بسیار و عظیم الهی است.

زان سبو غسل قیامت بده از وسوسه ام به حق آنک ز آغاز حریفان بده ایم

با آن جامِ شرابِ معرفت، غبارِ وسوسه‌های دنیوی را از جانِ من بشوی و مرا پاک کن؛ به حقِ آن پیوندِ ازلی که از همان آغازِ آفرینش، یار و هم‌نوشِ تو بوده‌ایم.

نکته ادبی: غسل قیامت استعاره از پاکی و طهارتِ روحانی است که سالک را برای حضور در محضر حق آماده می‌کند.

ما همه خفته تو بر ما لگدی چند زدی برجهیدیم خمارانه در این عربده ایم

ما همگی در خوابِ غفلت بودیم و تو با ضربه‌ای ما را بیدار کردی؛ پس از آن بیداری، ما همچون مستان و خماران، در این شور و غوغایِ عشق به پا خاستیم.

نکته ادبی: لگد زدن استعاره از بلاها و سختی‌هایی است که پیر یا حق‌تعالی برای بیدار کردن سالک از خواب غفلت بر او وارد می‌کند.

گر علی الریق تو را باده دهی قاعده نیست هین بده ما ملک الموت چنین قاعده ایم

اگرچه نوشیدنِ باده با معده‌ی خالی (به صورت ناشتا) خلافِ قاعده‌ی معمول است، اما تو به ما بنوشان؛ چرا که ما در این راه، همچون عزرائیل (ملک‌الموت) هستیم و به هیچ قانونی جز قانونِ عشق پایبند نیستیم.

نکته ادبی: علی‌الریق تعبیری عربی به معنای ناشتا است که در اینجا برای نشان دادنِ بی‌اعتنایی به آدابِ ظاهری به کار رفته است.

فلسفی زین بخورد فلسفه اش غرق شود که گمان داشت که ما زان علل فاسده ایم

اگر فیلسوفی از این شرابِ معرفت بچشد، تمامِ فلسفه و استدلال‌هایش نابود می‌شود، زیرا درخواهد یافت که تمامِ گمانه‌زنی‌ها و مبانیِ فکری‌اش، پوچ و فاسد بوده است.

نکته ادبی: فلسفی در این متن نماد عقلِ خشک و استدلالی است که در برابر شهودِ قلبی شکست می‌خورد.

آن نهنگیم که دریا بر ما یک قدح است ما نه مردان ثرید و عدس و مایده ایم

ما آن نهنگِ دریای حقیقتیم که اقیانوسِ هستی در برابرِ ما همچون یک پیمانه‌ی کوچک است؛ ما از جنسِ مردانی نیستیم که به نان و خوراکِ ناچیزِ دنیوی (مانند عدس و ترید) قانع شوند.

نکته ادبی: ترید و عدس و مایده نماد خوراک‌های ناچیز و مادی است که در برابرِ شرابِ روحانیِ حق، بی‌مقدارند.

هله خاموش کن و فایده و فضل بهل که ز فضله فایده فایده ایم

ای ساقی، سکوت کن و دیگر به دنبالِ فضل‌فروشی و سخن گفتن از منافع نباش؛ زیرا ما خود از هرگونه فایده و فضیلتِ ظاهری بالاتر و فراتریم.

نکته ادبی: فضله فایده فایده ایم: بازی زبانیِ استادانه برای بیانِ رسیدن به ذاتِ حق و بی‌نیازی از ظواهر.

آرایه‌های ادبی

استعاره میکده

نمادِ جایگاهِ تجلیاتِ الهی و محیطی برایِ کسبِ فیضِ روحانی.

تلمیح زهره

اشاره به اسطوره‌یِ ناهید که در ادبیاتِ کهن به نوازندگی و هنر شهره است.

تضاد نهنگ و پیمانه

تضاد میانِ بزرگیِ روحِ سالک و حقارتِ وسعتِ عالمِ مادی.

جناس و اشتقاق فایده، فضله، فایده ایم

بازیِ کلامی برایِ بیانِ بی‌نیاز بودنِ عارف از فضل و دانش‌هایِ ظاهری.