دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۳۰

مولوی
گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم ور لبش جور کند از بن دندان بکشم
ور بسوزد دل مسکین مرا همچو سپند پای کوبان شوم و سوز سپندان بکشم
گر سر زلف چو چوگانش مرا دور کند همچنین سجده کنان تا بن میدان بکشم
لعل در کوه بود گوهر در قلزم تلخ از پی لعل و گهر این بخورم آن بکشم
این نبوده ست و نباشد که من از طنز و گزاف گهر از ره ببرم لعل بدخشان بکشم
رخم از خون جگر صدره اطلس پوشید چه شود گر ز خطا خلعت سلطان بکشم
من چو در سایه آن زلف پریشان جمعم لازمم نیست که من راه پریشان بکشم
همرهانم همه رفتند سوی رهزن دل بگشایید رهم تا سوی ایشان بکشم
گر کسی قصه کند بارکشی مجنونی از درون نعره زند دل که دو چندان بکشم
ور به زندان بردم یوسف من بی گنهی همچو یوسف بروم وحشت زندان بکشم
گر دلم سر کشد از درد تو جان سیر شود جان و دل تا برود بی دل و بی جان بکشم
شور و شر در دو جهان افتد از عنبر و مشک چونک من دامن مشکین تو پنهان بکشم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، روایتگر عشقی است که در آن عاشق، درد و رنج را نه تنها بر می‌تابد، بلکه آن را به عنوان بهایی گرانبها برای وصال یا نزدیکی به معشوق، با جان و دل می‌پذیرد. فضا، فضای تسلیم محض، شیدایی و ایثار است که در آن معشوق، محور تمام هستی و معنای زندگی عاشق قرار می‌گیرد.

شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کلاسیک ادبی، نشان می‌دهد که چگونه سختی‌های راه عشق، در برابر عظمت معشوق، رنگ می‌بازد و به لذتی معنوی بدل می‌شود. این اشعار بیانگر این حقیقت است که عاشق، حتی در اوج تنهایی و رنج، به دلیل پیوند با جانان، در آرامشی درونی و معنایی عمیق به سر می‌برد.

معنای روان

گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم ور لبش جور کند از بن دندان بکشم

اگر آن گل زیبا و خندان (معشوق) مرا با خاری بیازارد، آن را تحمل می‌کنم و اگر لب‌هایش با بی‌مهری مرا برنجاند، این جور و جفا را با جان و دل می‌پذیرم.

نکته ادبی: گل خندان استعاره از معشوق است. در ادبیات فارسی، گل به دلیل زیبایی و لطافت، نماد محبوب است.

ور بسوزد دل مسکین مرا همچو سپند پای کوبان شوم و سوز سپندان بکشم

و اگر دل بیچاره مرا مانند دانه اسپند در آتش عشق بسوزاند، من با شادی و رقص به سوی آن آتش می‌روم و آن سوختن و گداختن را به جان می‌خرم.

نکته ادبی: سپند (اسفند) معمولاً برای دفع چشم‌زخم در آتش ریخته می‌شود و حرکتی پرشتاب و سوختنی دارد که نماد بی‌قراری و اشتیاق است.

گر سر زلف چو چوگانش مرا دور کند همچنین سجده کنان تا بن میدان بکشم

اگر خمیدگی زلفش همچون چوب چوگان، مرا از خود دور کند، من باز هم با حالتی از فروتنی و سجده‌کنان، تا انتهای میدانِ عشق به دنبال او می‌روم.

نکته ادبی: تشبیه زلف به چوگان، توصیف‌گر منحنی بودن زلف و قدرت آن در حرکت دادن یا طرد کردن عاشق است.

لعل در کوه بود گوهر در قلزم تلخ از پی لعل و گهر این بخورم آن بکشم

لعل‌های گران‌بها در کوه و گوهر در دریای تلخ‌کام نهفته‌اند؛ من نیز برای رسیدن به آن لعل و گوهرِ وجودِ معشوق، ناچارم این سختی‌ها را تحمل کنم.

نکته ادبی: اشاره به صعوبتِ استخراج گوهر و لعل؛ این بیت بر این نکته تأکید دارد که دسترسی به معشوق نیازمند تحملِ رنجِ عظیم است.

این نبوده ست و نباشد که من از طنز و گزاف گهر از ره ببرم لعل بدخشان بکشم

چنین نبوده و نخواهد بود که من از روی لاف‌زنی و بی‌خردی، ادعا کنم که بدون رنج و تلاش می‌توانم لعل بدخشانِ عشق را به چنگ آورم.

نکته ادبی: لعل بدخشان در ادبیات فارسی نمادِ مرغوب‌ترین و کمیاب‌ترین لعل است که کنایه از معشوقِ ترازِ اول است.

رخم از خون جگر صدره اطلس پوشید چه شود گر ز خطا خلعت سلطان بکشم

چهره من از خونِ دلی که در غم فراق خورده‌ام، صد بار همچون پارچه اطلس سرخ‌فام شده است؛ پس چه می‌شود اگر به خطا یا از سر بی‌مهری، خلعتِ جور و ستمِ تو را بر تن کنم؟

نکته ادبی: اطلس پارچه‌ای گران‌بهاست؛ شاعر سرخی چهره از غم را به سرخی اطلس تشبیه کرده است.

من چو در سایه آن زلف پریشان جمعم لازمم نیست که من راه پریشان بکشم

زمانی که من در سایه زلفِ پریشانِ تو به آرامش و جمع‌بودگیِ خاطر رسیده‌ام، دیگر نیازی ندارم که به دنبال پریشانی و سرگشتگی در راهی دیگر باشم.

نکته ادبی: بازی زبانی با واژه پریشان؛ زلفِ پریشان معشوق، عاملِ جمع شدنِ حواسِ عاشق است.

همرهانم همه رفتند سوی رهزن دل بگشایید رهم تا سوی ایشان بکشم

همه همراهان و هم‌سفرانم به سوی آن دزدِ دل (معشوق) شتافتند؛ راه را برای من نیز باز کنید تا من نیز به سوی آن‌ها و معشوق بروم.

نکته ادبی: رهزن دل صفتِ معشوق است که دل را از عاشق می‌رباید و راهی جز رفتن به سوی او باقی نمی‌گذارد.

گر کسی قصه کند بارکشی مجنونی از درون نعره زند دل که دو چندان بکشم

اگر کسی از بارِ سنگینِ عشق و دیوانگی سخن بگوید، دلِ من از درون فریاد می‌زند که من حاضرم دو برابرِ این بار را تحمل کنم.

نکته ادبی: بارکشی مجنونی اشاره به داستان لیلی و مجنون و بارِ گرانِ عشق است که عاشق آن را با افتخار می‌پذیرد.

ور به زندان بردم یوسف من بی گنهی همچو یوسف بروم وحشت زندان بکشم

اگر یوسفِ من (معشوقِ زیبا و پاک‌نهاد) بی‌گناه به زندان بیفتد، من نیز همچون یوسف، با کمال میل به آن زندان می‌روم و وحشت و تنهایی آن را تحمل می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان حضرت یوسف که در آن زندان، جایگاهِ رنجِ بی گناهی است.

گر دلم سر کشد از درد تو جان سیر شود جان و دل تا برود بی دل و بی جان بکشم

اگر دلم از دردِ عشقِ تو سرکشی کرد و جانم از زندگانی سیر شد، باز هم به عشق‌ورزی ادامه می‌دهم؛ حتی اگر بی دل و بی جان شوم، آن را تحمل خواهم کرد.

نکته ادبی: بی دل و بی جان شدن، بالاترین مرحله فنا در راه عشق است که در آن عاشق از وجود خویش تهی می‌شود.

شور و شر در دو جهان افتد از عنبر و مشک چونک من دامن مشکین تو پنهان بکشم

هنگامی که من مخفیانه دامنِ مشکینِ تو را می‌گیرم، شور و هیاهویی در هر دو جهان برپا می‌شود که از عطرِ خوشِ زلفِ تو نشأت گرفته است.

نکته ادبی: عنبر و مشک نماد خوش‌بوییِ زلفِ معشوق است که حتی در عالمِ معنا نیز طنین‌انداز می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره گل خندان

استعاره از معشوق که زیبایی و لبخندش فریبنده و دلرباست.

تشبیه زلف چو چوگان

تشبیه خمیدگی زلف به چوب چوگان که نمادِ قدرتِ جذب و دفعِ معشوق است.

تلمیح یوسف

اشاره به داستان حضرت یوسف و زندان رفتن او به ناحق، برای نمایش اوجِ وفاداری و هم‌دردی عاشق.

تضاد و پارادوکس زلف پریشان / جمعم

استفاده از تضاد برای بیان اینکه آشفتگیِ زلفِ معشوق، عاملِ آرامش و جمع شدنِ خاطرِ عاشق است.