دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۲۵

مولوی
دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم
ز ره زیاده جویی به طریق خیره رویی بروم که کدخدایم غله بدروم بکارم
همه حل و عقد عالم چو به دست غیب آمد من بوالفضول معجب تو بگو که بر چه کارم
چو قضا به سخره خواهد که ز سبلتی بخندد سگ لنگ را بگوید که برس بدان شکارم
چو بر اوش رحم آید خبرش کند که بنشین بهل اختیار خود را تو به پیش اختیارم
اگرت شکار باید ز منت شکار خوشتر همه صیدهای جان را به نثار بر تو بارم
نه ز دام من ملالی نه ز جام من وبالی نه نظیر من جمالی چه غریب و ندره یارم
خمش ار دگر بگویم ز مقالت خوش او بپرد کبوتر دل سوی اولین مطارم
تبریز و شمس دین شد سبب فروغ اختر رخ شمس از او منور به فراز سبز طارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر شرحِ گذارِ سالک از خودخواهی و تلاش‌های بیهوده‌ی انسانی به سوی تسلیمِ محض در برابر اراده‌ی الهی است. شاعر در این ابیات، کشمکشِ میانِ «منِ خویشتن‌خواه» که گمان می‌کند گرداننده‌ی امور است و «حقیقتِ هستی» که همه‌چیز را در قبضه‌ی قدرتِ لایزال می‌بیند، به تصویر می‌کشد.

فضای کلی حاکم بر این سروده، شور و اشتیاقی است که به آرامشِ تسلیم و رضا می‌انجامد. شاعر با اعتراف به ناتوانی و خطاهای خود در برابرِ تقدیر، در نهایت به ستایشِ «شمس» به عنوان کانونِ نور و حقیقت می‌رسد و راهِ رهایی را در سکوت و رها کردنِ اراده‌ی شخصی در برابر اراده‌ی الهی می‌داند.

معنای روان

دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم

بارها با خود عهد کردم که از مسیر جنون و عاشقی دست بکشم و دیوانگی نکنم، اما به محض دیدنِ تو، آن عهد را شکستم و تو تبدیل به تمامِ هستی و قرارِ جان من شدی.

نکته ادبی: «سر جنون خاریدن» کنایه از درگیر شدن با دیوانگی و عاشقی است. «قرار» در اینجا به معنای آرامش و همچنین سرنوشتِ نهایی است.

ز ره زیاده جویی به طریق خیره رویی بروم که کدخدایم غله بدروم بکارم

من از روی حرص و طمع و با حماقتی خیره‌سرانه، طوری رفتار می‌کنم که گویی کشاورزی هستم که می‌خواهد محصول را قبل از کاشتنِ بذر، درو کند (اشاره به عجله و بی‌خردی در انجام کارها).

نکته ادبی: «خیره رویی» به معنای لجاجت و بی‌باکیِ احمقانه است. «کدخدا» در اینجا به معنای صاحب‌خانه یا کشاورز است که در متن استعاره از مدبرِ امور است.

همه حل و عقد عالم چو به دست غیب آمد من بوالفضول معجب تو بگو که بر چه کارم

وقتی که تمامِ تدبیر و تقدیرِ جهان در دستِ عالمِ غیب (خداوند) است، من که فردی فضول و مغرور هستم، دیگر چه کاره‌ام و چرا باید بخواهم در کارِ دنیا دخالت کنم؟

نکته ادبی: «حل و عقد» اصطلاحی است به معنای بستن و گشودنِ کارها و مدیریتِ امور. «بوالفضول» به معنای کسی است که در کارهای دیگران دخالت بی‌جا می‌کند.

چو قضا به سخره خواهد که ز سبلتی بخندد سگ لنگ را بگوید که برس بدان شکارم

هنگامی که تقدیر (قضا) قصد می‌کند با کسی شوخی کند و او را به بازی بگیرد، برای تحقیرِ او، کارهای ناممکن را بر دوشش می‌گذارد؛ مثلاً به سگی لنگ دستور می‌دهد که برود و فلان شکارِ دشوار را به چنگ آورد.

نکته ادبی: «سبلت» به معنای سبیل است و در اینجا نمادِ هیبت، غرور و آبرو است. «قضا» به معنای تقدیرِ الهی است.

چو بر اوش رحم آید خبرش کند که بنشین بهل اختیار خود را تو به پیش اختیارم

زمانی که لطف و رحمتِ الهی شاملِ حالِ انسان شود، به او پیام می‌دهد که آرام بگیر و بنشین؛ اختیار و اراده‌ی شخصی خود را کنار بگذار و خود را به دستِ اختیارِ من (خدا) بسپار.

نکته ادبی: «اوش» در اینجا به معنای «اوش» (مهر و شفقت) است. «بهل» صورت امری از فعل «هلیدن» به معنای رها کردن و گذاشتن است.

اگرت شکار باید ز منت شکار خوشتر همه صیدهای جان را به نثار بر تو بارم

اگر تو به دنبالِ شکار و صید می‌گردی، من از هر شکارِ دیگری برای تو دلپذیرترم؛ چرا که تمامِ جان و روحم را به عنوانِ پیشکش، در برابرِ تو قربانی می‌کنم.

نکته ادبی: «نثار» به معنای هدیه و چیزی است که در راهِ کسی می‌پاشند. در اینجا ایثار و ازخودگذشتگیِ سالک مد نظر است.

نه ز دام من ملالی نه ز جام من وبالی نه نظیر من جمالی چه غریب و ندره یارم

نه از دامِ عشقِ من رنجی به کسی می‌رسد و نه از جامِ معرفتِ من آسیبی متوجه کسی می‌شود. تو چه یاری عجیب و بی‌نظیری هستی که هیچ‌کس مانندِ جمالِ تو را ندارد.

نکته ادبی: «وبال» به معنای بارِ گناه و سختیِ عاقبت است. شاعر اینجا پارادوکسی از آرامشِ حضورِ محبوب می‌سازد که برخلافِ سایرِ تعلقاتِ دنیوی، رنج‌آور نیست.

خمش ار دگر بگویم ز مقالت خوش او بپرد کبوتر دل سوی اولین مطارم

خاموش باش! اگر بیش از این درباره‌ی سخنانِ دلنشینِ آن یار سخن بگویم، کبوترِ جانِ من از این قفس (جسم) به سوی همان جایگاهِ نخستین و اصلِ خود پرواز خواهد کرد.

نکته ادبی: «خمش» امر به سکوت است. «کبوتر دل» نمادِ روحِ ناآرامِ انسانی است که مشتاقِ بازگشت به عالمِ بالا است.

تبریز و شمس دین شد سبب فروغ اختر رخ شمس از او منور به فراز سبز طارم

نامِ تبریز و شمسِ دین، علتِ درخششِ ستارگان است و رخسارِ خورشید (شمس) نیز به واسطه‌ی او منور شده و به اوجِ بلندترین جایگاهِ آسمان (طارم) رسیده است.

نکته ادبی: «طارم» به معنای سقفِ خانه یا گنبدِ آسمان است. اشاره به کمالِ وجودیِ شمسِ تبریزی دارد که خورشیدِ حقیقت نزدِ او ناچیز است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سگ لنگ

اشاره به انسانِ ناتوان و مدعی که با وجودِ ضعف، قصدِ کارهای بزرگ و ناممکن دارد.

تشخیص (جان‌بخشی) چو قضا به سخره خواهد که ز سبلتی بخندد

شاعر به «قضا» (تقدیر) ویژگی انسانیِ خندیدن و مسخره کردن بخشیده است.

تضاد و مراعات نظیر دام و جام

استفاده از دایره واژگانی صید و شکار برای بیانِ تجربه‌ی عرفانی که در آن محبوب، هم شکارچی است و هم پاداش.

نماد کبوتر دل

نمادِ روحِ انسان که تمایلِ فطری برای بازگشت به اصلِ خویش (خداوند یا عالمِ معنا) دارد.