دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۱۹

مولوی
تو گواه باش خواجه که ز توبه توبه کردم بشکست جام توبه چو شراب عشق خوردم
به جمال بی نظیرت به شراب شیرگیرت که به گرد عهد و توبه نروم دگر نگردم
به لب شکرفشانت به ضمیر غیب دانت که نه سخره جهانم نه زبون سرخ و زردم
به رخ چو آفتابت به حلاوت خطابت که هزارساله ره من ز ورای گرم و سردم
به هوای همچو رخشت به لوای روح بخشت که بجز تو کس نداند که کیم چگونه مردم
به سعادت صباحت به قیامت صبوحت که سجل آسمان را به فر تو درنوردم
هله ای شه مخلد تو بگو به ساقی خود چو کسی ترش درآید دهدش ز درد در دم
هله تا دوی نباشد کهن و نوی نباشد که در این مقام عشرت من از آن جمع فردم
بدهش از آن رحیقی که شود خوشی عشیقی که ز مستی و خرابی برهد ز عکس و طردم
نه در او حسد بماند نه غم جسد بماند خوش و پاک بازآید به سوی بساط نردم
به صفا مثال زهره به رضا به سان مهره نه نصیبه جو نه بهره که ببردم و نبردم
بپریده از زمانه ز هوای دام و دانه که در این قمارخانه چو گواه بی نبردم
پس از این خموش باشم همه گوش و هوش باشم که نه بلبلم نه طوطی همه قند و شاخ وردم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شور و مستی عارفانه است؛ جایی که شاعر با زبانی جسورانه و فاخر، سنت‌شکنیِ خود را در برابر زهدِ رسمی و خشک اعلام می‌دارد. در نگاه شاعر، پیوند با حقیقتِ عشق چنان عمیق است که تمامی پیمان‌های پیشین را در هم می‌شکند و راهی به سوی بی‌خودی و فنا باز می‌کند. فضای حاکم بر این ابیات، شوریدگی و رهایی از بندهای دنیوی و دوگانگی‌هاست.

مضمون اصلی، گذار از عالمِ صورت و تعلقات به ساحتِ بی‌کرانِ حضور است. شاعر از قید زمان، غم‌های جسمانی، و بازی‌های سرنوشت‌سازِ این جهان (که به بازی نرد تشبیه شده) می‌رهد تا به جایگاهِ یگانگی و سکوتِ پرمعنا دست یابد. در این مسیر، او خود را نه اسیرِ دنیا و نه زبونِ خوشی‌ها و ناخوشی‌ها، بلکه در مقامِ حقیقتِ محض می‌بیند که از قیل و قالِ جهانِ مادی فراتر رفته است.

معنای روان

تو گواه باش خواجه که ز توبه توبه کردم بشکست جام توبه چو شراب عشق خوردم

ای معشوق و سرور من، شاهد باش که من از توبه کردنِ خود نیز توبه کردم و آن را شکستم؛ چرا که با چشیدن شرابِ عشق، پیمان‌های زاهدانه پیشینِ من در هم شکست.

نکته ادبی: توبه از توبه؛ یک پارادوکس یا متناقض‌نمای عرفانی است که بر نفیِ زهدِ ریایی دلالت دارد.

به جمال بی نظیرت به شراب شیرگیرت که به گرد عهد و توبه نروم دگر نگردم

سوگند به آن جمالِ بی‌همتایت و به آن شرابِ قدرتمندی که مرا اسیر خود کرده است که دیگر هرگز به گردِ عهد و توبه و پیمان‌های پیشین باز نمی‌گردم.

نکته ادبی: شیرگیر در اینجا صفتِ شراب است به معنای شرابِ نیرومند و گیرایی که عقل را به بند می‌کشد.

به لب شکرفشانت به ضمیر غیب دانت که نه سخره جهانم نه زبون سرخ و زردم

سوگند به لب‌های شکرپاشِ تو و به آن آگاهی و ضمیرِ پنهان‌دانِ تو که من نه اسیرِ این جهانم و نه گرفتارِ رنگ‌های پریشانی (سرخی و زردی چهره که نشان از خشم یا بیماری است).

نکته ادبی: سخره به معنای زیردست و مسخر شده است؛ سرخ و زرد کنایه از نوسانات خلقی و حالات جسمانی ناشی از دلبستگی به دنیاست.

به رخ چو آفتابت به حلاوت خطابت که هزارساله ره من ز ورای گرم و سردم

سوگند به چهره‌ای که همچون خورشید می‌درخشد و به شیرینی کلامت که من مسافتی هزارساله را طی کرده‌ام و از هرگونه گرم و سردِ روزگار عبور کرده‌ام.

نکته ادبی: گرم و سردِ روزگار کنایه از ناملایمات و فراز و نشیب‌های زندگی است.

به هوای همچو رخشت به لوای روح بخشت که بجز تو کس نداند که کیم چگونه مردم

سوگند به آن هیبتِ رخش‌مانندت و به آن پرچمِ روح‌بخشت که هیچ‌کس جز تو حقیقتِ من و چگونگیِ وجودِ مرا نمی‌شناسد.

نکته ادبی: رخش در ادبیات حماسی و عرفانی، نماد شکوه و در عین حال تندروی و تیزی است؛ لوای روح‌بخش استعاره از قدرتِ الهی است.

به سعادت صباحت به قیامت صبوحت که سجل آسمان را به فر تو درنوردم

سوگند به سعادتِ صبحگاهانت و به آن بیداریِ سحرگاهی که دفترِ آسمان و تقدیراتِ فلک را با شکوهِ تو در هم می‌پیچم و از آن فراتر می‌روم.

نکته ادبی: سجل آسمان به معنای سرنوشت و قضا و قدر است؛ درنوردیدن به معنای جمع کردن و پشت سر گذاشتن است.

هله ای شه مخلد تو بگو به ساقی خود چو کسی ترش درآید دهدش ز درد در دم

ای پادشاهِ جاودان، به ساقیِ خود بگو که اگر کسی با چهره‌ای درهم‌کشیده و عبوس نزدِ ما آمد، همان دم شرابِ تلخ (عتاب) به او بنوشاند تا هشیار شود.

نکته ادبی: شه مخلد اشاره به مرتبه الوهیت یا پیرِ کامل است؛ ترش‌رویی در اینجا نماد ناپختگی و بی‌خبری است.

هله تا دوی نباشد کهن و نوی نباشد که در این مقام عشرت من از آن جمع فردم

ای که در این بزم هستی، مراقب باش که دوگانگی وجود نداشته باشد و مفهومِ کهنه و نو مطرح نباشد، زیرا من در این مجلسِ شادی، از همه آن جمع، یگانه و فرد هستم.

نکته ادبی: دویی، نفیِ کثرت و رسیدن به توحید است؛ اشاره به جایگاهِ والای عارف که از حدودِ زمانیِ کهنگی و تازگی فراتر است.

بدهش از آن رحیقی که شود خوشی عشیقی که ز مستی و خرابی برهد ز عکس و طردم

به او از آن شرابِ نابِ الهی بده تا شیرینیِ عاشقی را دریابد و از مستی و خرابی، از هرگونه طرد شدن یا پذیرفته شدن در نگاهِ مردم رها شود.

نکته ادبی: رحیق به معنای شرابِ ناب و خالص است؛ عکس و طرد کنایه از قضاوت‌های متضادِ مردم است.

نه در او حسد بماند نه غم جسد بماند خوش و پاک بازآید به سوی بساط نردم

در آن حال، نه حسدی در او باقی می‌ماند و نه غمِ جسمانی؛ پس چنین انسانِ پاک و خوشحالی، با فراغِ بال به سوی بساطِ بازیِ الهی بازمی‌گردد.

نکته ادبی: بساطِ نرد، استعاره‌ای از جهانِ هستی است که در آن بازیِ سرنوشت جاری است.

به صفا مثال زهره به رضا به سان مهره نه نصیبه جو نه بهره که ببردم و نبردم

با صفایی همچون سیاره زهره و با رضایتی همچون مهره‌ای در دستانِ حق، نه دنبالِ نصیب و بهره‌ام و نه نگرانِ آنم که بردم یا باختم.

نکته ادبی: زهره نمادِ زیبایی و روشنی است؛ مهره استعاره از تسلیمِ محض بودن در دستِ تقدیر.

بپریده از زمانه ز هوای دام و دانه که در این قمارخانه چو گواه بی نبردم

من از این زمانه که دام و دانه‌اش برای صیدِ جان‌هاست، پریده‌ام و در این قمارخانه (دنیا)، همچون شاهد و گواهی هستم که بدون اینکه بازی کنم، همه چیز را به دست آورده‌ام.

نکته ادبی: قمارخانه کنایه از دنیاست که همگان در آن در حالِ باختنِ عمرند؛ شاهدِ بی‌نبرد اشاره به کسی است که با فنای خود، به همه چیز رسیده است.

پس از این خموش باشم همه گوش و هوش باشم که نه بلبلم نه طوطی همه قند و شاخ وردم

پس از این دیگر خاموش می‌مانم و سراپا گوش و هوش می‌شوم؛ چرا که من نه بلبلم که نغمه‌سرایی کنم و نه طوطی که سخن بگویم، بلکه خودِ قند و شاخه گلِ حقیقت هستم.

نکته ادبی: خاموشی یا سکوتِ عارفانه، مرتبه‌ای عالی است که در آن زبان از گفتن باز می‌ماند و وجود، عینِ حقیقت می‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره شرابِ عشق

اشاره به وجد و حالِ عرفانی که عقلِ مصلحت‌اندیش را از کار می‌اندازد.

پارادوکس (متناقض‌نما) توبه از توبه

نفیِ زهدِ ظاهری برای رسیدن به حقیقتی برتر و رهایی از بندِ احکامِ خشک.

تلمیح نرد

اشاره به بازیِ جهان و بازیچه‌بودنِ امور دنیوی در دستِ سرنوشت.

تشبیه چو آفتابت

تشبیه چهره‌ی معشوق به خورشید برای نشان دادنِ درخشش و گرما‌بخشیِ آن.