دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۱۶

مولوی
ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم چو برویید نباتش چو شکر بست زبانم
همه خوبی قمر او همه شادی است مگر او که از او من تن خود را ز شکر بازندانم
تو چه پرسی که کدامی تو در این عشق چه نامی صنما شاه جهانی ز تو من شاد جهانم
چو قدح ریخته گشتم به تو آمیخته گشتم چو بدیدم که تو جانی مثل جان پنهانم
وگرم هست اگر من بنه انگشت تو بر من که من اندر طلب خود سر انگشت گزانم
چو از او در تک و تابم ز پیش سخت شتابم چو مرا برد به نارم دو چو خود بازستانم
چو شکرگیر تو گشتم چو من از تیر تو گشتم چه شد ار بهر شکارت شکند تیر و کمانم
چو صلاح دل و دین را مه خورشید یقین را به تو افتاد محبت تو شدی جان و روانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل وصفِ حال عاشقی است که در برابر عظمت و زیبایی معشوق، از خود بیخود شده و هویت فردی‌اش را در او فانی می‌بیند. فضای شعر سرشار از شوریدگی و اشتیاقی است که عاشق را از بندِ تعقل و گفتار می‌رهاند و او را به وادی تسلیم و پذیرشِ تمام‌عیار در برابر معشوق می‌برد.

شاعر با بیانی لطیف، معشوق را کانونِ تمامی خوبی‌ها و منبعِ شادیِ جهان معرفی می‌کند. در این مسیر، عاشق نه تنها در پیِ وصال، بلکه در پیِ یکی شدن با جانِ معشوق است؛ چنان‌که رنجِ این راه و حتی سختی‌هایِ احتمالیِ آن، برای او شیرین و پاداش‌بخش است.

معنای روان

ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم چو برویید نباتش چو شکر بست زبانم

در بندِ معشوقی هستم که دهانی کوچک و زیبا چون پسته دارد و همین زیبایی مرا به سکوت واداشته است؛ شیرینیِ کلام و وجودِ او چنان در من اثر کرد که گویی زبانم را با شکر بسته‌اند و یارایِ سخن گفتن ندارم.

نکته ادبی: صنم استعاره از معشوق زیباست و نبات در ادبیات کلاسیک نماد شیرینی و طراوت است.

همه خوبی قمر او همه شادی است مگر او که از او من تن خود را ز شکر بازندانم

او مظهر تمام زیبایی‌ها و یگانه شادیِ عالم است؛ چنان غرق در شیرینیِ وجود او هستم که دیگر نمی‌توانم تفاوت میانِ وجودِ خودم و شیرینیِ او را درک کنم.

نکته ادبی: قمر استعاره از چهره درخشان معشوق است.

تو چه پرسی که کدامی تو در این عشق چه نامی صنما شاه جهانی ز تو من شاد جهانم

اگر می‌پرسی که در این عشق چه کاره‌ام یا چه نامی دارم، بدان که ای صنم، تو پادشاهِ جهانی و من به واسطه‌ی تو، شادترین فردِ این جهان هستم.

نکته ادبی: صنما مناداست و شاهِ جهانی استعاره از تسلطِ معشوق بر عالمِ درونِ عاشق است.

چو قدح ریخته گشتم به تو آمیخته گشتم چو بدیدم که تو جانی مثل جان پنهانم

من همچون ظرفی که محتویاتش را خالی کرده باشند، از خود تهی گشتم و در وجودِ تو حل شدم؛ وقتی دانستم که تو حقیقتِ جانِ منی، من نیز مانندِ خودِ جان، از دیده‌ها پنهان شدم.

نکته ادبی: قدح استعاره از وجودِ عاشق است که در مسیرِ عشق، از خودیتِ خویش تهی شده است.

وگرم هست اگر من بنه انگشت تو بر من که من اندر طلب خود سر انگشت گزانم

اگر اصلاً منیتی برای من باقی مانده باشد، انگشتِ خود را بر من بگذار تا مرا بیازمایی؛ چرا که من در جستجویِ حقیقتِ خویش در این وادی، چنان سرگشته‌ام که از شدتِ حیرت، انگشتِ پشیمانی می‌گزم.

نکته ادبی: انگشت گزیدن کنایه از حیرت و پشیمانی و فکر و اندیشه است.

چو از او در تک و تابم ز پیش سخت شتابم چو مرا برد به نارم دو چو خود بازستانم

به سببِ تأثیرِ او، در حرکت و تکاپو هستم و با شتاب به سویِ او می‌روم؛ و هرگاه که مرا به آتشِ عشق می‌کشاند، دوباره دوچندان از پیش، خود را بازمی‌یابم.

نکته ادبی: نار به معنای آتش است که در اینجا نمادِ ابتلائات و سختی‌های راهِ عشق است.

چو شکرگیر تو گشتم چو من از تیر تو گشتم چه شد ار بهر شکارت شکند تیر و کمانم

من به شکارِ شیرینیِ تو آمدم و از تیرِ نگاهِ تو مجروح شدم؛ حال چه اهمیتی دارد اگر کمان و تیرِ من در این راهِ شکارِ تو بشکند؟

نکته ادبی: شکرگیر بودن کنایه از کسی است که در پیِ کسبِ شیرینی و وصالِ معشوق است.

چو صلاح دل و دین را مه خورشید یقین را به تو افتاد محبت تو شدی جان و روانم

از آنجا که محبتِ تو، که صلاحِ دل و دین و ماهِ تابانِ یقینِ منی، بر من مستولی شد، تو به جان و روانِ من بدل شدی.

نکته ادبی: خورشید یقین استعاره از معشوق است که مظهرِ آگاهی و روشنی‌بخشِ ایمانِ عاشق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه پسته دهانی

تشبیه دهانِ معشوق به پسته برای بیانِ ظرافت و کوچکیِ آن.

استعاره صنم

استعاره از معشوق که به دلیلِ زیباییِ بی‌حد، به بت (صنم) تشبیه شده است.

کنایه سر انگشت گزانم

کنایه از حیرت و اندوه یا تفکرِ عمیق و پشیمانی.

پارادوکس (متناقض‌نما) مثل جان پنهانم

تشبیه به جان برای بیانِ غیبت و ناپیداییِ عاشق در وجودِ معشوق.