دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۱۰

مولوی
منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم که بر آن کس که نه عاشق بجز انکار ندارم
دل غیر تو نجویم سوی غیر تو نپویم گل هر باغ نبویم سر هر خار ندارم
به تو آوردم ایمان دل من گشت مسلمان به تو دل گفت که ای جان چو تو دلدار ندارم
چو تویی چشم و زبانم دو نبینم دو نخوانم جز یک جان که تویی آن به کس اقرار ندارم
چو من از شهد تو نوشم ز چه رو سرکه فروشم جهت رزق چه کوشم نه که ادرار ندارم
ز شکربوره سلطان نه ز مهمانی شیطان بخورم سیر بر این خوان سر ناهار ندارم
نخورم غم نخورم غم ز ریاضت نزنم دم رخ چون زر بنگر گر زر بسیار ندارم
نخورد خسرو دل غم مگر الا غم شیرین به چه دل غم خورم آخر دل غمخوار ندارم
پی هر خایف و ایمن کنمی شرح ولیکن ز سخن گفتن باطن دل گفتار ندارم
تو که بی داغ جنونی خبری گوی که چونی که من از چون و چگونه دگر آثار ندارم
چو ز تبریز برآمد مه شمس الحق و دینم سر این ماه شبستان سپهدار ندارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیگاه عشقِ خالص و یگانه‌پرستانه‌ی شاعر به معشوق ازلی و ابدی (شمس تبریزی) است. در فضای این شعر، شاعر تمام هستی خویش را در گروِ یکتاییِ معشوق می‌بیند و با بیانی سرشار از شوریدگی، از هرآنچه غیر از اوست، تبری می‌جوید و آن را فاقد ارزش می‌داند.

درون‌مایه اصلی شعر، عبور از خودخواهی و تعلقات دنیوی است. شاعر با تکیه بر این باور که معشوق، زبان و چشم و جانِ اوست، به نوعی فنای عرفانی دست می‌یابد که در آن جایی برای غم، تردید و هراس باقی نمی‌ماند و لذتِ حضورِ معشوق، جایگزینِ تمامِ دغدغه‌های مادی و دنیوی می‌گردد.

معنای روان

منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم که بر آن کس که نه عاشق بجز انکار ندارم

من آن عاشقِ شیفته‌ی تو هستم که هیچ کاری جز عاشقی ندارم و نسبت به هر کسی که عاشق نیست، جز انکار و نپذیرفتنِ راه و روش او، واکنش دیگری ندارم.

نکته ادبی: واژه «انکار» در اینجا به معنای رد کردنِ دیدگاهِ کسانی است که طعم عشق را نچشیده‌اند.

دل غیر تو نجویم سوی غیر تو نپویم گل هر باغ نبویم سر هر خار ندارم

دل من به جز تو کسی را نمی‌طلبد و به سمت هیچ‌کس جز تو حرکت نمی‌کند؛ من به بوییدنِ هر گلی در هر باغی تن نمی‌دهم و سرم را به هوای هر خارِ بی‌ارزشی مشغول نمی‌کنم.

نکته ادبی: «نپویم» از مصدر پویدن به معنای دویدن و جست‌وجو کردن است.

به تو آوردم ایمان دل من گشت مسلمان به تو دل گفت که ای جان چو تو دلدار ندارم

من به تو ایمان آوردم و دلم در برابر تو تسلیم (مسلمان) شد؛ دلم به تو گفت که ای جانِ من، هیچ دلدار و محبوبی مانند تو برای من وجود ندارد.

نکته ادبی: «مسلمان شدن دل» استعاره از تسلیمِ محض در برابر اراده‌ی معشوق است.

چو تویی چشم و زبانم دو نبینم دو نخوانم جز یک جان که تویی آن به کس اقرار ندارم

چون تو چشم و زبانِ منی، من دوگانگی نمی‌بینم و به دوگانگی سخن نمی‌گویم؛ جز یک جان که تویی، به هیچ‌کس دیگری اقرار و اعترافِ عاشقی نمی‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود؛ شاعر معتقد است معشوق بر تمامِ ابزارِ ادراکی او حاکم است.

چو من از شهد تو نوشم ز چه رو سرکه فروشم جهت رزق چه کوشم نه که ادرار ندارم

وقتی من از شهدِ وصالِ تو می‌نوشم، چرا باید با ترش‌رویی و بداخلاقی زندگی کنم؟ برای روزی و رزقِ دنیا چرا تلاش کنم وقتی که مستمری و بخششِ همیشگیِ تو را دارم؟

نکته ادبی: «ادرار» در متون کهن به معنای مستمری، مواجب و رزقِ جاری است.

ز شکربوره سلطان نه ز مهمانی شیطان بخورم سیر بر این خوان سر ناهار ندارم

من از شیرینی‌ها و هدایای سلطانِ عشق می‌خورم، نه از مهمانی‌ها و وسوسه‌های شیطان؛ من از این خوانِ الهی چنان سیر می‌شوم که دیگر نیازی به وعده‌ی ناهارِ دنیوی ندارم.

نکته ادبی: «شکربوره» نوعی شیرینی است که استعاره از نعماتِ معنوی است.

نخورم غم نخورم غم ز ریاضت نزنم دم رخ چون زر بنگر گر زر بسیار ندارم

من غم و اندوه به دل راه نمی‌دهم و از سختی‌های ریاضت و تنهایی شکایت نمی‌کنم؛ اگرچه زر و سیمِ دنیوی ندارم، اما به چهره‌ی زرگونِ من که از عشقِ تو زرد شده نگاه کن (این زردیِ چهره، ثروتِ من است).

نکته ادبی: «رخ چون زر» کنایه از بیماری و رنجِ عشق است که نزد شاعر، ارزشمندتر از طلاست.

نخورد خسرو دل غم مگر الا غم شیرین به چه دل غم خورم آخر دل غمخوار ندارم

خسروِ دل، جز غمِ شیرین (معشوق) غمی را تحمل نمی‌کند؛ اصلاً چرا باید غمِ دیگری بخورم، وقتی که دلی جز این برای غم‌خواری ندارم؟

نکته ادبی: تلمیح به داستان خسرو و شیرین و بازی با واژه‌ی «شیرین» که ایهام دارد.

پی هر خایف و ایمن کنمی شرح ولیکن ز سخن گفتن باطن دل گفتار ندارم

من می‌توانم حالِ هر ترسان و ایمنی را شرح دهم، اما برای سخن گفتن از اسرارِ باطنِ عشق، دیگر زبانی برای بازگویی ندارم.

نکته ادبی: شاعر به ناتوانیِ زبان در توصیفِ مراتبِ عالیِ عرفانی اشاره دارد.

تو که بی داغ جنونی خبری گوی که چونی که من از چون و چگونه دگر آثار ندارم

تو که هنوز طعمِ عشق را نچشیده‌ای و درگیرِ جنونِ عاشقی نیستی، بگو که چه حالی داری؟ که من دیگر از پرسش‌های «چون و چرا» عبور کرده‌ام و اثری از آن دغدغه‌ها در من نیست.

نکته ادبی: «داغ جنون» استعاره از آسیب‌ها و نشانه‌های عاشقی است.

چو ز تبریز برآمد مه شمس الحق و دینم سر این ماه شبستان سپهدار ندارم

از وقتی که شمسِ تبریز (شمس‌الدین) مانند ماه از افقِ زندگیِ من طلوع کرد، دیگر برای خلوتِ شبانه‌ی روحم، به هیچ نگهبان و سرپرستِ دیگری نیاز ندارم.

نکته ادبی: «شمس‌الحق و دین» لقبِ شمس تبریزی است و «شبستان» استعاره از حریمِ دل است.

آرایه‌های ادبی

تضاد شهد و سرکه

مقابله‌ی شیرینیِ عشق با ترش‌رویی و تلخیِ دنیا.

تلمیح خسرو و شیرین

اشاره به داستانِ عاشقانه خسرو و شیرین برای بیانِ غمِ مقدسِ عاشقانه.

ایهام شیرین

اشاره هم به نامِ معشوقِ داستانی و هم به صفتِ غم که از معشوق می‌رسد.

استعاره ماه شمس‌الحق

تشبیه شمس تبریزی به ماه که در شبِ تاریکِ جهل، راهنمای مسیر است.

واج‌آرایی نخورم غم نخورم غم

تکرار صامت‌های «خ» و «م» که آهنگِ درونیِ غم را در بیت القا می‌کند.