دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۰۷

مولوی
ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم شکم ار زار بگرید من عیار بخندم
مثل بلبل مستم قفس خویش شکستم سوی بالا بپریدم که من از چرخ بلندم
نه چنان مست و خرابم که خورد آتش و آبم همگی غرق جنونم همگی سلسله مندم
کله ار رفت بر او گو نه کلم سلسله مویم خر اگر مرد بر او گو که بر این پشت سمندم
همه پرباد از آنم که منم نای و تو نایی چو تویی خویش من ای جان پی این خویش پسندم
ز پی قند و نبات تو بسی طبله شکستم ز پی آب حیات تو بسی جوی بکندم
چو تویی روح جهان را جهت چشم بدان را اگرم پاک بسوزی سزد ایرا که سپندم
اگر از سوز چو عودم وگر از ساز چو عیدم نه از آن عید بخندم نه از این عود برندم
سر سودای تو دارم سر اندیشه نخارم خبرم نیست که چونم نظرم نیست که چندم
ترشی نیست در آن خد ترش او کرد به قاصد که اگر روترشم من نه همان شهدم و قندم
چو دلم مست تو باشد همه جان هاست غلامم وگر از دست تو آید نکند زهر گزندم
طرف سدره جان را تو فروکش به کفم نه سوی آن قلعه عالی تو برانداز کمندم
نه بر این دخل بچفسم نه از این چرخ بترسم چو فزون خرج کنم من نه فزون دخل دهندم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاه شور و مستی عارفانه‌ای است که در آن سراینده از بندهای تن و تعلقات دنیوی رها شده است. فضای کلی شعر، پرواز روح به سوی عالم معنا و بی‌اعتنایی به رنج‌ها، نیازهای جسمانی و قضاوت‌های مادی است؛ گویی عاشق در این مرتبه از کمال، هستی خود را به تمامی در معشوق گم کرده و به یگانگی رسیده است.

شاعر در این سروده، با زبانی سرشار از اطمینان و بی‌پروایی، از تقابلِ میانِ عقلِ جزئیِ مادی و عشقِ کلّیِ الهی سخن می‌گوید و نشان می‌دهد که چگونه دلدادگی، انسان را از ترس‌های بشری و نیازهای ناچیز دنیایی بی‌نیاز می‌سازد.

معنای روان

ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم شکم ار زار بگرید من عیار بخندم

رزق و روزی خود را از عالم بالا می‌گیرم و دهانم را بر خوردنی‌های دنیایی بسته‌ام. اگر جسم من از گرسنگی ناله کند، من به سبک‌بالی و رندی به آن می‌خندم و اعتنایی نمی‌کنم.

نکته ادبی: عیار در اینجا به معنای رند، جوانمرد و کسی است که از قید تعلقات مادی رها شده است.

مثل بلبل مستم قفس خویش شکستم سوی بالا بپریدم که من از چرخ بلندم

مانند بلبلِ مست از عشق، قفسِ تن را شکستم و به سوی عالم بالا پر کشیدم، چرا که اصل و خاستگاهِ من از آسمان بلند است.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از عالم افلاک و عالم ملکوت است که جایگاه اصلی جان است.

نه چنان مست و خرابم که خورد آتش و آبم همگی غرق جنونم همگی سلسله مندم

آن‌چنان از شراب عشق مست نیستم که به نیازهای مادی (آب و آتش) محتاج باشم. من غرق در دیوانگیِ مقدس هستم و خود را اسیرِ بندهای عشقِ تو می‌دانم.

نکته ادبی: سلسله‌مند بودن کنایه از اسارتِ عاشق در بندِ زلف یا عشقِ معشوق است.

کله ار رفت بر او گو نه کلم سلسله مویم خر اگر مرد بر او گو که بر این پشت سمندم

اگر سر و مقامم از دست رفت، مهم نیست؛ من با گیسوانِ پر پیچ و تابم که نمادِ زیبایی و پیوند با توست، دلخوشم. اگر مرکبِ دنیوی‌ام بمیرد، اهمیتی ندارد، چون من بر مرکبِ بلندِ همتِ خویش سوارم.

نکته ادبی: سمند به معنای اسبِ تندرو است که در اینجا استعاره از بلندپروازیِ روح است.

همه پرباد از آنم که منم نای و تو نایی چو تویی خویش من ای جان پی این خویش پسندم

من سرشار از نفخه الهی‌ام، چون من همچون نی، خالی از خویشتنم و تو نایی‌زنِ آنی. چون تو از جنسِ منی و خویشِ حقیقیِ منی، من به این خویشاوندی دلبسته‌ام.

نکته ادبی: نای و نایی به تمثیلِ انسانِ کامل اشاره دارد که بی واسطه دمِ حق را می‌پذیرد.

ز پی قند و نبات تو بسی طبله شکستم ز پی آب حیات تو بسی جوی بکندم

برای رسیدن به شیرینیِ یاد تو، طَبله‌ها (صندوقچه‌های) بسیاری را شکستم و برای رسیدن به آب حیاتِ وجودت، جوی‌های بسیاری حفر کردم.

نکته ادبی: اشاره به تلاشِ مستمرِ سالک برای وصول به حق که با استعاره‌های کشاورزی و تجارت بیان شده است.

چو تویی روح جهان را جهت چشم بدان را اگرم پاک بسوزی سزد ایرا که سپندم

از آنجا که تو جانِ جهانی، برای دفعِ چشم‌زخمِ مدعیان و بدان، اگر مرا مانند اسفند در آتش بسوزانی، سزاوار است؛ چرا که من همان اسفندِ سوختنی برای دفعِ بلا از تو هستم.

نکته ادبی: سپند (اسفند) نمادِ قربانی شدن برای دفع بلا از معشوق است.

اگر از سوز چو عودم وگر از ساز چو عیدم نه از آن عید بخندم نه از این عود برندم

اگر از شدت عشق مانند عود می‌سوزم و یا مانند عید در شادی و سازم، شادی و غمِ من نه از عوامل بیرونی (مانند عید یا عود) است، بلکه از درون می‌جوشد و به این اسباب وابسته نیستم.

نکته ادبی: تضاد بین عود (سوختن) و عید (شادی) برای نشان دادنِ برتریِ حالِ درونی بر شرایط ظاهری است.

سر سودای تو دارم سر اندیشه نخارم خبرم نیست که چونم نظرم نیست که چندم

تمام فکرم گرفتار عشق توست و آن‌قدر بی‌خودی هستم که حتی به فکرِ خودم هم نیستم. هیچ خبری از احوالِ خود ندارم که در چه حالم یا در چه جایگاهی هستم.

نکته ادبی: نخاریدنِ سر کنایه از فراغتِ بال از کارهای بیهوده دنیوی است.

ترشی نیست در آن خد ترش او کرد به قاصد که اگر روترشم من نه همان شهدم و قندم

در وجودِ تو هیچ ترشی و خشمی نیست، اگر هم تندی کردی، به خاطرِ قاصدی بوده که پیام آورده؛ چرا که اگر من هم ظاهراً تند و تلخ باشم، در باطن سراسر شهد و قندم.

نکته ادبی: تضادِ ترشی و قند برای بیانِ وحدتِ وجود و لطافتِ باطنیِ عاشق.

چو دلم مست تو باشد همه جان هاست غلامم وگر از دست تو آید نکند زهر گزندم

وقتی دلم مستِ توست، همه جان‌های عالم بنده و غلام من‌اند. و اگر از دست تو زهری هم به من برسد، آن زهر نه تنها مرا نمی‌کشد، بلکه هیچ گزندی به من نمی‌رساند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ عشق در تغییرِ ماهیتِ اشیاء، به طوری که حتی زهرِ معشوق نیز نوش‌دارو می‌شود.

طرف سدره جان را تو فروکش به کفم نه سوی آن قلعه عالی تو برانداز کمندم

سویِ والایِ سدرة‌المنتهی (درختِ بهشتی) را برایم پایین بیاور و در کفِ دستم بگذار و کمندِ عشقِ خود را به سویِ آن قلعه رفیعِ حقیقت برانداز تا من به آنجا برسم.

نکته ادبی: سدره نمادِ مرزِ نهاییِ عروجِ عارفانه است.

نه بر این دخل بچفسم نه از این چرخ بترسم چو فزون خرج کنم من نه فزون دخل دهندم

نه به مال و ثروت دنیا دل می‌بندم و نه از گردشِ روزگار می‌ترسم. وقتی من با بخششِ وجودم، بیش از حد خرجِ عشق می‌کنم، دیگر برایم مهم نیست که دنیا به من دخل و درآمدی بدهد یا ندهد.

نکته ادبی: دخ و خرج استعاره از داد و ستدهای دنیوی است که در برابرِ عشقِ الهی بی‌ارزش شمرده شده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره نی، قفس، سپند

نی نماد جانِ آدمی، قفس نمادِ بدن و سپند نمادِ جان‌فدایی در راهِ دفعِ بلا از معشوق است.

مراعات نظیر آب و آتش / عود و عید / نای و نایی

تکرار واژگان هم‌خانواده و متضاد که بر غنای موسیقیایی و معنایی ابیات افزوده است.

پارادوکس (متناقض‌نما) زهر گزندم نمی‌رساند

جمعِ زهر که کشنده است با صفتِ بی‌گزندی، که نشان‌دهنده استحاله در عشق است.