دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۰۵

مولوی
بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم بده ای حاتم مستان قدح زفت به دستم
هله ای سرده مستان به غضب روی مگردان که من از عربده ناگه قدحی چند شکستم
چه کم آید قدح آن را که دهد بیست سبوکش بشکن شیشه هستی که چو تو نیست پرستم
تو مپرسم که کیی تو بده آن ساغر شش سو چو شدم مست ببینی چه کسستم چه کسستم
چو من از باده پرستی شده ام غرقه مستی دگرم خیره چه جویی که من از جوی تو جستم
بده ای خواجه بابا مکن امروز محابا که رگ غصه بریدم ز غم و غصه برستم
چو منم سایه حسنت بکنم آنچ بکردی چو بخوردی تو بخوردم چو نشستی تو نشستم
منم آن مست دهلزن که شدم مست به میدان دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم
خمش ار فانی راهی که فنا خامشی آرد چو رهیدیم ز هستی تو مکن باز به هستم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ شوریدگیِ عارفانه‌ای است که در آن سالکِ طریق، با نفیِ «منِ خویش» و درهم‌شکستنِ قیدوبندهای هستیِ مجازی، خود را به دستِ قدرتِ لایزالِ الهی می‌سپارد. فضا سرشار از نشئگیِ معنوی است؛ گویی شاعر در مستیِ حضور، از تمامِ تعلقاتِ دنیوی و اخلاقیاتِ خشکِ عقلانی رها شده و تنها طالبِ جرعه‌ای از شرابِ معرفتِ حق است تا در آن فنا شود.

مفهومِ محوریِ کلام، بازگشت به اصلِ خویشتن از طریقِ فراموشیِ خود است. شاعر، هستیِ فردی را حجابی بر سرِ راهِ کمال می‌بیند و با بیانی جسورانه و مستانه، خواننده را به این حقیقت فرا می‌خواند که تنها در سایه‌یِ محوِ شدن در وجودِ معشوق (خداوند) و دست‌شستن از اراده‌یِ شخصی، می‌توان به آرامشِ مطلق و حقیقتِ هستی دست یافت.

معنای روان

بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم بده ای حاتم مستان قدح زفت به دستم

آن نغمه‌یِ جان‌بخش و روحانی را بنواز که من از شیرینیِ آن مست و بی‌قرارم؛ ای که بخشنده‌یِ حقیقیِ حالِ خوش به مستانِ این راهی، جامی بزرگ و لبریز از شرابِ معرفت به دستم بده.

نکته ادبی: «پرده نوشین» استعاره از کلام یا تجلیِ الهی است. «زفت» در اینجا به معنای بزرگ و سنگین و پرمایه است.

هله ای سرده مستان به غضب روی مگردان که من از عربده ناگه قدحی چند شکستم

ای بزرگِ مستان و پیشوایِ راه، از رویِ خشم رو از من مگردان؛ چرا که من در شورِ این عشق، ناخواسته و در حالِ بی‌خودی، پیمانه‌هایِ بسیاری را شکستم (کنایه از گسستنِ عادت‌ها و مصلحت‌اندیشی‌ها).

نکته ادبی: «هله» شبه‌جمله‌ای برای تحریض و توجه دادن است. «عربده» در اینجا نشان‌دهنده‌یِ تندی و شوری است که سالک در حالِ مستیِ عرفانی از خود نشان می‌دهد.

چه کم آید قدح آن را که دهد بیست سبوکش بشکن شیشه هستی که چو تو نیست پرستم

کسی که بیست سبو از این شرابِ عشق می‌بخشد، یک قدح چه اهمیتی دارد که از آن دریغ کند؟ شیشه‌یِ «منیت» و هستیِ خود را بشکن، چرا که هیچ‌کس مانندِ من، تو را پرستش نمی‌کند و به تو دل نبسته است.

نکته ادبی: «شیشه هستی» نمادِ نفسِ اماره و خودخواهی است که باید برای رسیدن به حقیقت شکسته شود.

تو مپرسم که کیی تو بده آن ساغر شش سو چو شدم مست ببینی چه کسستم چه کسستم

از من نپرس که کی هستم و چه جایگاهی دارم، فقط آن جامِ فراگیر و همه‌جانبه (ساغرِ شش‌سو) را به من بده؛ چرا که وقتی در پیِ نوشیدنِ آن مست شدم، خودت خواهی دید که حقیقتِ من چیست و در چه مقامی هستم.

نکته ادبی: «ساغر شش‌سو» استعاره از فیضِ الهی است که به تمامِ ابعادِ عالم نفوذ می‌کند.

چو من از باده پرستی شده ام غرقه مستی دگرم خیره چه جویی که من از جوی تو جستم

از آنجا که من در اثرِ پرستشِ این شرابِ عشق، در دریایِ مستی غرق شده‌ام، دیگر بیهوده به دنبالِ من نگرد؛ زیرا من از جویبارِ محدودِ تو و تعلقاتِ تو رهایی یافته‌ام.

نکته ادبی: «جوی تو» استعاره از مسیرِ دنیوی یا وابستگی‌هایی است که سالک از آن عبور کرده است.

بده ای خواجه بابا مکن امروز محابا که رگ غصه بریدم ز غم و غصه برستم

ای سرور و بزرگِ من، امروز بدونِ هیچ ترس و تردیدی آن جامِ عشق را به من بده؛ چرا که من ریشه‌یِ غم و اندوه را در وجودم قطع کرده‌ام و از همه‌یِ غصه‌هایِ این جهان آزاد شده‌ام.

نکته ادبی: «خواجه» در اینجا خطاب به پیر یا معشوقِ الهی است. «محابا» به معنیِ بیم و ملاحظه است.

چو منم سایه حسنت بکنم آنچ بکردی چو بخوردی تو بخوردم چو نشستی تو نشستم

از آنجایی که من تنها سایه‌ای از زیباییِ تو هستم، هر کاری که تو انجام دهی، من نیز همان را انجام می‌دهم؛ هرگاه تو بیاشامی، من نیز می‌آشامم و هرگاه تو بنشینی، من نیز می‌نشینم (اشاره به فنایِ اراده در برابرِ اراده‌یِ حق).

نکته ادبی: «سایه» تمثیلی از عدمِ استقلالِ عاشق در برابرِ معشوق است.

منم آن مست دهلزن که شدم مست به میدان دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم

من همان مستِ دهل‌زن هستم که در میدانِ عشق، چنان مستانه و شجاعانه گام برداشتم که دهلِ خود را همچون پرچمِ پیروزی بر سرِ نیزه برافراشتم و هویتِ عاشقانه‌یِ خود را آشکار کردم.

نکته ادبی: «دهل‌زن» کنایه از کسی است که بی‌پروا عشقِ خود را جار می‌زند.

خمش ار فانی راهی که فنا خامشی آرد چو رهیدیم ز هستی تو مکن باز به هستم

ای که سالکِ راهی، سکوت کن؛ چرا که فنا و نیستی، تنها با خاموشی و سکوت به دست می‌آید. حالا که من از قیدِ «هستی» و خودخواهی رها شده‌ام، تو مرا دوباره به بندِ «من بودن» بازنگردان.

نکته ادبی: «خمش» مخففِ «خموش باش» است. «فنا» در عرفان به معنایِ گذشتن از صفاتِ نفسانی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره ساغر شش‌سو

اشاره به فیضِ مطلقِ الهی که تمامِ جهاتِ وجود را در بر می‌گیرد.

تناقض (پارادوکس) بشکن شیشه هستی

دعوت به نابودیِ خود برای رسیدن به بقایِ در معشوق.

نماد می/شراب/قدح

نمادِ عشقِ الهی و معرفتی که عقلِ مصلحت‌اندیش را زائل می‌کند.

کنایه رگ غصه بریدم

کنایه از پایان دادن به تمامیِ دلبستگی‌ها و اندوه‌هایِ دنیوی.