دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۰۱

مولوی
بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم یار آمد در میان ما از میان برخاستیم
از فنا رو تافتیم و در بقا دربافتیم بی نشان را یافتیم و از نشان برخاستیم
گرد از دریا برآوردیم و دود از نه فلک از زمان و از زمین و آسمان برخاستیم
هین که مستان آمدند و راه را خالی کنید نی غلط گفتم ز راه و راهبان برخاستیم
آتش جان سر برآورد از زمین کالبد خاست افغان از دل و ما چون فغان برخاستیم
کم سخن گوییم وگر گوییم کم کس پی برد باده افزون کن که ما با کم زنان برخاستیم
هستی است آن زنان و کار مردان نیستی است شکر کاندر نیستی ما پهلوان برخاستیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گر احوالِ عارفِ واصلی است که از بندهای تعلقاتِ دنیوی، عقلِ جزئی و محدودیت‌های جسمانی رسته و به دریای بی‌کرانِ حقیقت پیوسته است. شاعر در فضایی آکنده از شور و سرمستیِ عرفانی، از عبورِ عاشق از مرزهای «هستیِ خود» و «نیستیِ مطلق» سخن می‌گوید.

مضمونِ اصلی، فاعلیتِ عاشق در مسیرِ فنا و بقاست؛ جایی که او نه تنها از زمان و مکان عبور می‌کند، بلکه از مسیرِ طریقت نیز فراتر می‌رود تا به وصالِ بی‌واسطه دست یابد. این شعر، دعوتی است به ترکِ تعلقاتِ مادی و پیوستن به قافله‌ی مستانِ حقیقت که در عالمِ بی‌نشانی، به مقامی رفیع دست یافته‌اند.

معنای روان

بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم یار آمد در میان ما از میان برخاستیم

ما بار دیگر از تعلقاتِ قلب، استدلال‌های عقلی و دلبستگی‌های جانِ خویش فارغ شدیم؛ وقتی که محبوبِ حقیقی در جانِ ما تجلی کرد، ما از هستیِ خود برخاستیم و از خودِ محدودمان عبور کردیم.

نکته ادبی: تکرارِ «برخاستیم» با دو معنایِ متفاوت (اوج گرفتن و عبور از خود) به کار رفته که بیانگرِ تغییرِ وضعیتِ عارف است.

از فنا رو تافتیم و در بقا دربافتیم بی نشان را یافتیم و از نشان برخاستیم

از فنا و نیستیِ دروغین روی گرداندیم و به بقایِ حقیقیِ الهی رسیدیم؛ ما آن حقیقتی را که هیچ نشان و تعریفی ندارد یافتیم و از هر نشان و نامی عبور کردیم و رها شدیم.

نکته ادبی: «فنا» و «بقا» از اصطلاحاتِ کلیدی عرفان است؛ فنا به معنایِ محو شدنِ صفاتِ بشری و بقا به معنایِ تداومِ هستی در ذاتِ حق است.

گرد از دریا برآوردیم و دود از نه فلک از زمان و از زمین و آسمان برخاستیم

ما با شورِ عشقِ خود، چنان انقلابی برپا کردیم که دریاها متلاطم شد و دودِ آهِ ما نُه آسمان را فرا گرفت؛ در واقع ما از محدودیت‌های زمان، زمین و آسمانِ مادی فراتر رفتیم.

نکته ادبی: «نه فلک» در کیهان‌شناسیِ قدیم اشاره به لایه‌های مختلفِ آسمان دارد که عارف از همه‌ی آن‌ها گذر کرده است.

هین که مستان آمدند و راه را خالی کنید نی غلط گفتم ز راه و راهبان برخاستیم

آگاه باشید که مستانِ حقیقت آمدند، پس راه را برایشان باز کنید. البته تصحیح می‌کنم، گفتنِ «راه را باز کنید» اشتباه بود؛ چرا که ما حتی از خودِ راه و راهنمایانِ آن نیز عبور کرده‌ایم و به مقصد رسیده‌ایم.

نکته ادبی: «راهبان» در اینجا علاوه بر معنایِ راهنما، کنایه از سالکانِ متشرع است که عارف از آدابِ ظاهریِ آنان نیز فراتر رفته است.

آتش جان سر برآورد از زمین کالبد خاست افغان از دل و ما چون فغان برخاستیم

آتشِ سوزانِ عشق از وجودِ جسمانیِ ما شعله‌ور شد؛ از درونِ ما ناله‌ای برخاست و ما آن‌چنان با آن ناله یکی شدیم که گویی خودِ آن فریاد گشتیم.

نکته ادبی: «کالبد» به معنایِ جسم و پیکر است؛ تعبیرِ «آتشِ جان» استعاره از عشقِ سوزان است که جسم را به بند نمی‌کشد.

کم سخن گوییم وگر گوییم کم کس پی برد باده افزون کن که ما با کم زنان برخاستیم

باید کم‌سخن باشیم و اگر هم حرفی می‌زنیم، طوری باشد که کمتر کسی از رازِ آن باخبر شود. باده‌یِ معرفت را بیشتر بنوشان که ما با کسانی همراه و هم‌نشین شده‌ایم که اهلِ رازداری و سکوت هستند.

نکته ادبی: «کم‌زنان» در اینجا به معنایِ کسانی است که رازِ حق را فاش نمی‌کنند و به سکوت یا ایجاز سخن می‌گویند.

هستی است آن زنان و کار مردان نیستی است شکر کاندر نیستی ما پهلوان برخاستیم

عالمِ هستی و تعلقات، کارِ مردمانِ عام (زن‌صفتان در عرفان) است، اما کارِ مردانِ راهِ حقیقت، نیستی و رهایی از «من» است. سپاس که ما در این وادیِ نیستی، به مقامِ پهلوانی و سربلندی رسیدیم.

نکته ادبی: تضادِ «زن» و «مرد» در متونِ عرفانی، استعاره‌ای از «اهلِ تعلق» و «اهلِ تجرد» است و بارِ جنسیتیِ رایج ندارد.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) از فنا رو تافتیم و در بقا دربافتیم

عارف از فنا (که خود نوعی عبور است) می‌گذرد تا به بقا برسد؛ انگار که نفیِ نفی کرده باشد.

ایهام کم‌زنان

هم به معنایِ کسانی که کم سخن می‌گویند و هم اشاره به گروهی خاص که رازِ عشق را فاش نمی‌کنند.

استعاره آتشِ جان

توصیفِ عشقِ پرشور که از وجودِ سالک زبانه می‌کشد.

تمثیل و نماد مستان

نمادِ عارفانِ واصلی که از عقلِ جزئی رها شده و به جذبه‌ی الهی رسیده‌اند.