دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۹۹

مولوی
چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم
همچو سایه در طوافم گرد نور آفتاب گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم
گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم
من میان اصبعین حکم حقم چون قلم در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم
عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم
روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم
چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب چون در این جا بی قرارم آخر از جاییستم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای عرفانی و عاشقانه سروده شده و بیانگر حالِ سالکی است که با مشاهده‌ی نورِ حق، از خواب غفلت بیدار شده و به مقام تسلیم مطلق رسیده است. در این ساحت، عاشق دیگر نیازی به اسباب دنیوی یا تحریکات بیرونی ندارد، چرا که اراده‌اش در اراده‌ی معشوق حل شده و به ابزاری در دست او بدل گشته است.

در نگاه شاعر، جهان مادی نه جایگاه اصلی، بلکه غربتکده‌ای است که جانِ آدمی در آن احساس ناآرامی می‌کند. تضاد میان «عقل» که با عصای استدلال گام برمی‌دارد و «عشق» که بی‌نیاز از هر واسطه است، محور اصلی این جستار را تشکیل می‌دهد تا در نهایت به اصالتِ روحی انسان و تعلقش به عالمی برتر اشاره کند.

معنای روان

چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم

زمانی که چهره‌ی همچون صبحِ تو را دیدم، بلافاصله بیدار و هشیار شدم. اکنون با چنان شوق و شوری به کارِ عشق مشغولم که دیگر نیازی به نغمه‌خوانیِ مطرب نیست تا مرا به حرکت وادارد.

نکته ادبی: واژه‌ی «موقوف» در اینجا به معنای وابسته و منتظر است و «گرم در کار بودن» کنایه از غرق شدن در اشتیاق و عمل است.

همچو سایه در طوافم گرد نور آفتاب گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم

همانند سایه‌ای که دائم گرداگرد نور خورشید می‌چرخد، من نیز همواره در طوافِ نورِ تو هستم. گاهی در برابر تو سر به سجده می‌گذارم و گاهی در وضعیتی که سر بر زمین و پا بر هواست، به نشانه‌ی تسلیمِ محض ایستاده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به رفتار سایه که نسبت به منبع نور، تغییر وضعیت می‌دهد و تلمیحی به فنای عاشق در معشوق دارد.

گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم

من در برابر نورِ وجود تو، همچون سایه‌ای هستم که گاه بلند و گاه کوتاه می‌شود. تا زمانی که منیت و خودخواهی در وجودم باقی است، مانند فرعونِ مغرور هستم و هنوز به آن مقامِ رهایی‌یافته (موسی) نرسیده‌ام.

نکته ادبی: فرعون نمادِ خودپرستی و سرکشی است و موسی نمادِ رهایی و نورانیت که در تقابل با یکدیگر قرار گرفته‌اند.

من میان اصبعین حکم حقم چون قلم در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم

من در دستان قدرتِ خداوند، همچون قلمی میان دو انگشت او هستم. اراده‌ی من از آنِ اوست؛ گاهی برای او مانند عصای موسی عمل می‌کنم (که ابزار هدایت است) و گاهی برای دشمنان او همچون اژدها ظاهر می‌شوم.

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی «قلب المؤمن بین اصبعین من اصابع الرحمن» که در اینجا به قلم و عصا تشبیه شده است.

عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم

عشق نیازی به تفکر و استدلال ندارد، چرا که اندیشه همانند عصای دستِ نابیناست. عقل چون کور است، به عصا (اندیشه) نیاز دارد؛ در واقع، اتکای عقل به عصا، نشانه‌ی نابینایی اوست.

نکته ادبی: عصا در اینجا استعاره‌ای برای محدودیت‌های عقل و ابزارهای واسطه‌ای است که مانع از شهودِ مستقیمِ حقیقت می‌شود.

روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم

روح من هر لحظه از فراق ناله می‌کند و چشم‌به‌راهِ اشاره‌ی توست. او بر سرِ راهِ وصال ایستاده و تنها منتظر یک «آری» یا اجازه‌ی توست تا آرام گیرد.

نکته ادبی: «موقوفِ یک آری» استعاره از انتظار برای تجلیِ عنایت و قبولِ حضرت حق است.

چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب چون در این جا بی قرارم آخر از جاییستم

از آنجا که من متعلق به این جهانِ مادی نیستم، در اینجا غریبه‌ای بیش نیستم. همین بی‌قراری و ناآرامیِ من در این دنیا، دلیلِ قاطعی است بر اینکه اصل و ریشه‌ی من از سرزمینی دیگر (عالم معنا) است.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم «غریبی» در عرفان که نشانی از اصالتِ الهیِ جانِ آدمی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سایه

نمادی از انسان که بدون نورِ وجودِ حق، هیچ هویتی از خود ندارد.

تلمیح فرعون و موسی

اشاره به داستان‌های قرآنی برای ترسیمِ تقابلِ «نفسِ اماره» (فرعون) و «روحِ پاک و رها» (موسی).

نمادپردازی قلم و عصا

تمثیلی برای نفیِ اراده‌ی شخصی و اثباتِ اینکه سالک، آلتِ فعلِ اراده‌ی الهی است.

تضاد عشق و عقل

تقابل میانِ شهودِ بی‌واسطه‌ی عاشقانه و محدودیت‌های استدلالیِ عقلِ جزوی.