دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۹۷

مولوی
این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم جمع مستان را بخوان تا باده ها با هم خوریم
باده ای کابرار را دادند اندر یشربون با جنید و بایزید و شبلی و ادهم خوریم
ابر نبود ماه ما را تا جفای شب کشیم مرگ نبود عاشقان را تا غم ماتم خوریم
نفس ماده کیست تا ما تیغ خود بر وی زنیم زخم بر رستم زنیم و زخم از رستم خوریم
بود مردم خوار عالم خلق عالم را بخورد خالق آورده ست ما را تا که ما عالم خوریم
این جهان افسونگرست و وعده فردا دهد ما از آن زیرکتریم ای خوش پسر که دم خوریم
گر پری زادیم شب جمعیت پریان بود ور ز آدم زاده ایم آن باده با آدم خوریم
گه از آن کف گوهر هستی و سرمستی بریم گه از آن دف نعره و فریاد زیر و بم خوریم
ماهییم و ساقی ما نیست جز دریای عشق هیچ دریا کم شود زان رو که بیش و کم خوریم
گه چو گردون از مه و خورشید اشکم پر کنیم گر چو خورشید آب ها را جمله بی اشکم خوریم
شمس تبریزی تو سلطانی و ما بنده توییم لاجرم در دور تو باده به جام جم خوریم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل سرشار از شورِ عرفانی، دعوت‌نامه‌ای است برای رهایی از بندهای حقیر دنیای مادی و پیوستن به حلقه عارفان و سرمستانِ حقیقت. شاعر مخاطب خود را فرا می‌خواند تا با چشم‌پوشی از غم‌های بیهوده روزگار، به باده‌ای دست یابد که پیشینیانِ این راه، همچون بایزید و جنید، از آن سیراب شده‌اند و در این مسیر، یگانگی با محبوب را بر جدایی و کثرت ترجیح دهد.

نگاهِ حاکم بر این سروده، نگاهی متعالی به جهان است؛ جهانی که از دیدگاه شاعر نه جایگاهی برای درگیر شدن در غم‌های فانی، بلکه بستری برای درکِ لحظه اکنون و تعالی روح است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهای کهن و اشارات اسطوره‌ای، انسان را موجودی می‌داند که فراتر از خوراکِ مادی، برای درکِ دریای بی‌کرانِ عشق خلق شده و رسالت او، فراروی از محدودیت‌های زمانی و مکانی و پیوستن به دریای وحدانیت است که هرگز از این نوشیدن‌ها کاسته نمی‌شود.

معنای روان

این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم جمع مستان را بخوان تا باده ها با هم خوریم

این چه خویِ ناپسندی است که ما برای امور بی‌اهمیت، این‌همه اندوه به دل راه می‌دهیم؟ بیا و با گروه عارفان و سرمستانِ حقیقت همراه شو تا با هم از جامِ معرفت بنوشیم.

نکته ادبی: کژطبعی اشاره به کج‌خلقی و بدسلوکی با خویشتن در برابر سختی‌های ناچیز دنیا دارد.

باده ای کابرار را دادند اندر یشربون با جنید و بایزید و شبلی و ادهم خوریم

آن باده‌ی معنوی که به برگزیدگان و نیکان در سرای باقی بخشیدند، ما نیز آن را در کنار عارفان بزرگی چون جنید، بایزید، شبلی و ابراهیم ادهم می‌نوشیم.

نکته ادبی: یشربون اشاره به آیه قرآن در سوره انسان دارد که به شرابِ طهورِ پاکان اشاره می‌کند. نام‌های ذکر شده، بزرگانِ طریقتِ تصوف هستند.

ابر نبود ماه ما را تا جفای شب کشیم مرگ نبود عاشقان را تا غم ماتم خوریم

برای ماهِ وجودِ ما (محبوب)، هیچ ابری وجود ندارد که بخواهیم از تاریکی آن رنج ببریم؛ همان‌طور که برای عاشقانِ حقیقی، مرگی نیست که بخواهیم برای فقدانِ کسی سوگواری کنیم.

نکته ادبی: این بیت بر مبنای حیات جاودانِ معنوی است که عاشقان از آن برخوردارند و غمِ مرگ را نمی‌شناسند.

نفس ماده کیست تا ما تیغ خود بر وی زنیم زخم بر رستم زنیم و زخم از رستم خوریم

نفسِ اماره (که مانند ماده و پست است) چه اهمیتی دارد که بخواهیم با او مبارزه کنیم؟ این مبارزه شایسته ما نیست؛ ما باید با کسی چون رستم (نماد قدرت و بزرگی) درگیر شویم تا از او زخم بخوریم یا او را شکست دهیم (درگیر شدن با امور بزرگ و معنوی).

نکته ادبی: اشاره به رستم در اینجا برای تأکید بر بزرگیِ هدفِ عاشق است که نباید وقت خود را صرفِ نفسِ کوچک و پست کند.

بود مردم خوار عالم خلق عالم را بخورد خالق آورده ست ما را تا که ما عالم خوریم

مردمِ عادیِ دنیا، خودِ دنیا را می‌خورند و نابود می‌کنند؛ اما خداوند ما را نیافریده است تا در خوردنِ مادیات شریک شویم، بلکه ما را خلق کرده تا حقیقتِ هستی و جهان را درک و لمس کنیم.

نکته ادبی: عالم خوردن در اینجا به معنای تسلطِ معنوی بر اسرارِ آفرینش است.

این جهان افسونگرست و وعده فردا دهد ما از آن زیرکتریم ای خوش پسر که دم خوریم

این جهان، همچون جادوگری است که وعده‌های پوچ برای آینده می‌دهد؛ اما ای جوانِ خوش‌سیما، ما زیرک‌تر از آن هستیم که فریب وعده‌هایش را بخوریم و در عوض، از لحظه‌ی حال لذت می‌بریم.

نکته ادبی: دم خوردن اصطلاحی عرفانی است به معنای ابن‌الوقت بودن و زندگی کردن در لحظه حال.

گر پری زادیم شب جمعیت پریان بود ور ز آدم زاده ایم آن باده با آدم خوریم

اگر ما از تبار پریان هستیم، شبِ ما نیز در جمع پریان سپری می‌شود و اگر از تبار آدمیان هستیم، آن باده‌ی معرفت را با همنوعانِ خود می‌نوشیم.

نکته ادبی: شاعر در اینجا بر تناسبِ مقام و جایگاهِ معنویِ هر کس با هم‌نشینانش تأکید دارد.

گه از آن کف گوهر هستی و سرمستی بریم گه از آن دف نعره و فریاد زیر و بم خوریم

گاه از دستِ محبوب، گوهرِ هستی و سرمستی را دریافت می‌کنیم و گاه از دفِ هستی، فریادها و ناله‌های زیر و بم (احوالاتِ گوناگون) را برمی‌آوریم.

نکته ادبی: اشاره به تغییر احوالِ عارف میان قبض و بسط است.

ماهییم و ساقی ما نیست جز دریای عشق هیچ دریا کم شود زان رو که بیش و کم خوریم

ما همچون ماهی هستیم و ساقی و پناهگاهِ ما چیزی جز دریای عشق نیست؛ آیا دریای عشق با نوشیدنِ ما، اندک و کم می‌شود؟ هرگز، چرا که عشق بی‌پایان است.

نکته ادبی: تمثیلِ ماهی و دریا برای نشان دادن وابستگیِ مطلقِ عاشق به محبوب و بی‌کرانگیِ آن است.

گه چو گردون از مه و خورشید اشکم پر کنیم گر چو خورشید آب ها را جمله بی اشکم خوریم

گاه مانند آسمان (گردون) از فراق، اشکِ باران می‌ریزیم و خورشید را با ابرها می‌پوشانیم و گاه مانند خورشید، تمامِ رنج‌ها و اشک‌ها را با تابشِ خود تبخیر و محو می‌کنیم.

نکته ادبی: اشاره به دگرگونی احوال عاشق میان گریستن و تابیدن و گذشتن از سختی‌هاست.

شمس تبریزی تو سلطانی و ما بنده توییم لاجرم در دور تو باده به جام جم خوریم

ای شمس تبریزی، تو پادشاهِ جانِ منی و ما بندگانِ تو هستیم؛ به ناچار در دورانِ حکومتِ معنویِ تو، ما باده‌ی وصل را با جامِ جم (جامِ آگاهی و بصیرت) می‌نوشیم.

نکته ادبی: جامِ جم نمادِ خرد و بینشِ باطنی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح جنید و بایزید و شبلی و ادهم

اشاره به بزرگان طریقت تصوف برای تأیید و تداومِ راه عرفانی شاعر.

استعاره دریای عشق

تشبیه عشق به دریایی بیکران که عاشق (ماهی) در آن غوطه‌ور است و حیاتش به آن وابسته است.

پارادوکس (متناقض‌نما) هیچ دریا کم شود زان رو که بیش و کم خوریم

این باور که نوشیدن از دریای عشق باعث کاسته شدنِ آن نمی‌شود، زیرا منبع آن نامحدود است.

تلمیح جام جم

اشاره به جامِ اساطیری جمشید که عالم‌نما بود و نمادِ آگاهی و بصیرتِ کامل در عرفان است.