دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۹۵

مولوی
سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم عالمی برهم زدیم و چست و بیرون تاختیم
چون براق عشق عرشی بود زیر ران ما گنبدی کردیم و سوی چرخ گردون تاختیم
عالم چون را مثال ذره ها برهم زدیم تا به پیش تخت آن سلطان بی چون تاختیم
فهم و وهم و عقل انسان جملگی در ره بریخت چونک از شش حد انسان سخت افزون تاختیم
چونک در سینور مجنونان آن لیلی شدیم سرکش آمد مرکب و از حد مجنون تاختیم
نفس چون قارون ز سعی ما درون خاک شد بعد از آن مردانه سوی گنج قارون تاختیم
دشت و هامون روح گیرد گر بیابد ذره ای ز آنچ ما از نور او در دشت و هامون تاختیم
بس صدف های چو گوهر زیر سنگی کوفتیم تا به سوی گنج های در مکنون تاختیم
سوی شمع شمس تبریزی به بیشه شیر جان بوده پروانه نپنداری که اکنون تاختیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل توصیف‌گرِ سفری پرشور، حماسی و شتابان در عالم عرفان است؛ سفری که در آن سالک با گذشتن از تعلقات دنیوی، محدودیت‌های عقلِ جزئی و بندهای نفسانی، به سوی حقیقتِ مطلق و جایگاهِ معشوق حرکت می‌کند. شاعر در این فضای پرنشاط، خویشتن را سواری چابک می‌بیند که از شش جهتِ عالم فراتر رفته و به گنجینه‌ای دست یافته که عقلِ مصلحت‌بین هرگز به آن راه ندارد.

در این مسیر، هویتِ عاشق چنان در عشقِ پیر و مرشد (شمس تبریزی) ذوب شده است که دیگر خود را نمی‌بیند و حتی از مرزهای جنون و عقل فراتر رفته است؛ این حرکت، یک انتخابِ لحظه‌ای نیست، بلکه وضعیتی دیرینه و همیشگی در جانِ عارف است که او را پروانه‌وار به دورِ شمعِ وجودِ محبوب می‌کشاند تا به آرامش و وصل برسد.

معنای روان

سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم عالمی برهم زدیم و چست و بیرون تاختیم

ما سفر خود را آغاز کردیم و سرانجام با شتاب به سوی رود بزرگ (جیحون) تاختیم؛ در این مسیر چنان چابک و با قدرت حرکت کردیم که گویی جهانی را زیر و رو کردیم و از دایره قید و بندهای دنیا بیرون جستیم.

نکته ادبی: جیحون در اینجا نماد مانعی بزرگ یا مرزی است که سالک از آن عبور کرده است. چست به معنای چابک و سریع است.

چون براق عشق عرشی بود زیر ران ما گنبدی کردیم و سوی چرخ گردون تاختیم

از آنجا که مرکبِ ما در این راه، نیروی عشقِ الهی بود که از عرش ریشه داشت، گویی دایره‌ای دورِ فلک کشیدیم و با قدرت به سوی آسمان‌ها و عالم بالا پرواز کردیم.

نکته ادبی: بُراق نام مرکب پیامبر در معراج است که اینجا نماد وسیله‌ی سلوک و عشق است.

عالم چون را مثال ذره ها برهم زدیم تا به پیش تخت آن سلطان بی چون تاختیم

ما جهان را همچون ذراتِ غبارِ در آفتاب، ناچیز و درهم‌ریخته دانستیم و از میان آن گذشتیم تا سرانجام به حضورِ آن پادشاهی برسیم که از چون و چرا و صفاتِ بشری فراتر است.

نکته ادبی: سلطان بی‌چون اشاره به ذاتِ خداوند دارد که هیچ صفتِ بشری و قیاسی بر او روا نیست.

فهم و وهم و عقل انسان جملگی در ره بریخت چونک از شش حد انسان سخت افزون تاختیم

در این مسیرِ رسیدن به حق، عقلِ استدلالی، تخیل و فهمِ انسانی را به کلی کنار گذاشتیم؛ چرا که ما از مرزهای شش‌گانه فضا و محدودیت‌های جسمانیِ انسان فراتر رفته بودیم.

نکته ادبی: شش جهت نماد تمام ابعاد فیزیکی و مادی است که عارف از آن فراتر می‌رود.

چونک در سینور مجنونان آن لیلی شدیم سرکش آمد مرکب و از حد مجنون تاختیم

وقتی که ما در سینه‌ی عاشقانِ حقیقت، به مرتبه‌ی لیلی (محبوب) رسیدیم، مرکبِ وجودمان سرکش شد و چنان پرشور گشتیم که از حد و مرزِ جنونِ معمولی نیز فراتر رفتیم.

نکته ادبی: اشاره به داستان لیلی و مجنون که در اینجا لیلی نماد معشوقِ عرفانی است.

نفس چون قارون ز سعی ما درون خاک شد بعد از آن مردانه سوی گنج قارون تاختیم

وقتی نفسِ ما همچون قارون (نماد ثروت و غرور) در خاکِ تواضع و فنا دفن شد، ما مردانه به سوی آن گنجِ معنوی و حقیقیِ ابدی تاختیم که قارون هرگز به آن دست نیافت.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت قارون که گنج‌هایش در زمین فرو رفت. شاعر می‌گوید ما نفسِ قارونی را کشتیم تا به گنجِ حقیقی برسیم.

دشت و هامون روح گیرد گر بیابد ذره ای ز آنچ ما از نور او در دشت و هامون تاختیم

دشت و صحرای وجود، اگر ذره‌ای از نوری را که ما در این مسیرِ سلوک از خود ساطع کردیم دریافت کند، زنده می‌شود و به شور و نشاط می‌آید.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمینِ هموار است که در اینجا نمادِ مراتبِ وجودیِ جهان است.

بس صدف های چو گوهر زیر سنگی کوفتیم تا به سوی گنج های در مکنون تاختیم

ما بسیاری از پوسته‌ها و ظواهرِ فریبنده را همچون صدفی که باید شکسته شود تا مرواریدش پیدا شود، درهم کوبیدیم تا سرانجام به آن گنج‌های پنهان و حقیقتِ ناب دست یافتیم.

نکته ادبی: صدف استعاره از ظواهرِ فریبنده و گوهر استعاره از حقیقتِ درون است.

سوی شمع شمس تبریزی به بیشه شیر جان بوده پروانه نپنداری که اکنون تاختیم

ما در بیشه‌ی شیرِ وجود (مقامِ شجاعتِ جان)، همیشه پروانه‌وار گردِ شمعِ وجودِ شمس تبریزی سوخته‌ایم؛ گمان مبر که این پروانه‌گی و عاشقی را تازه شروع کرده‌ایم، این راه و رسمِ همیشگیِ ما بوده است.

نکته ادبی: شمع و پروانه تمثیلِ مشهورِ رابطه‌ی عاشق و معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح (اشاره تاریخی و اساطیری) جیحون، بُراق، لیلی و مجنون، قارون، شمس تبریزی

شاعر برای عمق‌بخشیدن به کلام خود از شخصیت‌ها و وقایع تاریخی و اساطیری برای تبیین مفاهیم عرفانی بهره برده است.

استعاره بُراقِ عشق، گنجِ قارون، شمعِ شمس تبریزی

استفاده از مفاهیم مادی برای ترسیم مفاهیم متعالی و انتزاعی عرفانی.

مبالغه عالم برهم زدیم، از شش حد انسان افزون تاختیم

بزرگ‌نمایی هنری برای نشان دادنِ عظمتِِ روحِ سالک و شکستنِ محدودیت‌های دنیوی.