دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۹۴

مولوی
ایها العشاق آتش گشته چون استاره ایم لاجرم رقصان همه شب گرد آن مه پاره ایم
تا بود خورشید حاضر هست استاره ستیر بی رخ خورشید ما می دانک ما آواره ایم
الصلا ای عاشقان هان الصلا این کاریان باده کاری است این جا زانک ما این کاره ایم
هر سحر پیغام آن پیغامبر خوبان رسد کالصلا بیچارگان ما عاشقان را چاره ایم
نعره لبیک لبیک از همه برخاسته مصحف معنی تویی ما هر یکی سی پاره ایم
خونبهای کشتگان چون غمزه خونی اوست در میان خون خود چون طفلک خون خواره ایم
کوه طور از باده اش بیخود شد و بدمست شد ما چه کوه آهنیم آخر چه سنگ خاره ایم
یک جو از سرش نگوییم ار همه جو جو شویم گرد خرمنگاه چرخ ار چه که ما سیاره ایم
همچو مریم حامله نور خدایی گشته ایم گر چو عیسی بسته این جسم چون گهواره ایم
از درون باره این عقل خود ما را مجو زانک در صحرای عشقش ما برون باره ایم
عشق دیوانه ست و ما دیوانه دیوانه ایم نفس اماره ست و ما اماره اماره ایم
مفخر تبریز شمس الدین تو بازآ زین سفر بهر حق یک بارگی ما عاشق یک باره ایم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، سرشار از شور و اشتیاق عارفانه، ترسیم‌گر رابطه میان سالک (عاشق) و پیر (معشوق) است. شاعر در جایگاهِ عاشقی بی‌قرار، خود و دیگر رهروان را چون ستارگانی تصویر می‌کند که هستی و حرکتشان وابسته به تابش خورشید وجودِ مرشد (شمس تبریزی) است. فضا، فضایی است آکنده از سرمستی معنوی، نفی عقل جزئی و دعوت به دنیای شهود که در آن عاشق، تمام‌قد تسلیمِ جذبه‌های الهی است.

درونمایه اصلی اثر، یگانگی عاشق با معشوق و ضرورتِ گذار از عقلِ استدلالی به ساحتِ عشقِ بی‌واسطه است. شاعر با استفاده از نمادهایی همچون «مریم و عیسی» و «کوه طور»، از تولدِ دوباره‌ی معنوی سخن می‌گوید و تاکید می‌کند که هویتِ حقیقیِ رهرو، نه در حصار تنگِ خِرد، بلکه در صحرای بی‌کرانِ عشقِ الهی معنا می‌یابد.

معنای روان

ایها العشاق آتش گشته چون استاره ایم لاجرم رقصان همه شب گرد آن مه پاره ایم

ما عاشقان، همچون ستارگان به آتشِ عشق سوخته و درخشان شده‌ایم، از این رو ناگزیریم که شبانه‌روز، گردِ وجودِ آن معشوقِ ماهرو و زیبا، در حالِ رقص و چرخش باشیم.

نکته ادبی: تشبیه «عاشقان به ستارگان» و «معشوق به ماه» برای نشان دادنِ وابستگی و طوافِ عاشق به گردِ معشوق است.

تا بود خورشید حاضر هست استاره ستیر بی رخ خورشید ما می دانک ما آواره ایم

تا زمانی که خورشید (مرشد) حضور دارد، ستاره (سالک) دیده می‌شود و هویت دارد؛ اما بدونِ تابشِ رخسارِ خورشید، بدان که ما سرگردان و گمگشته‌ایم.

نکته ادبی: استعاره از خورشید برای پیر که نوربخش و راهنمای سالکان است.

الصلا ای عاشقان هان الصلا این کاریان باده کاری است این جا زانک ما این کاره ایم

ای عاشقان، بشتابید و بیایید؛ این کارِ ماست؛ اینجا باده‌نوشیِ معنوی، حرفه‌ی اصلی ماست، چرا که ما متخصص و استادِ این راه هستیم.

نکته ادبی: «کاره» در اینجا به معنای کسی است که به کاری عادت کرده و در آن مهارت دارد.

هر سحر پیغام آن پیغامبر خوبان رسد کالصلا بیچارگان ما عاشقان را چاره ایم

هر سحرگاه، ندایی از جانبِ آن پیام‌رسانِ زیبارویان می‌رسد که می‌گوید: بشتابید ای درماندگان، که ما خود درمانِ عاشقان هستیم.

نکته ادبی: اشاره به عنایات الهی و جذبه‌های سحری که خطاب به سالکان می‌رسد.

نعره لبیک لبیک از همه برخاسته مصحف معنی تویی ما هر یکی سی پاره ایم

بانگِ «لبیک» از همه برخاسته است؛ تو خود، کتابِ حقیقت و معنا هستی و ما همگی همچون سی پاره (جزوه) آن کتاب هستیم.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به مصحف (قرآن) و عاشقان به اجزاء آن نشان‌دهنده وحدت و کثرت است.

خونبهای کشتگان چون غمزه خونی اوست در میان خون خود چون طفلک خون خواره ایم

خون‌بهایِ کشتگانِ راهِ عشق، همان نگاهِ کشنده و دلبرانه اوست؛ ما در میانِ خونِ خود، همچون کودکی هستیم که از خون تغذیه می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ رنج و لذت در عشق؛ جایی که دردِ عشق، غذای روح می‌شود.

کوه طور از باده اش بیخود شد و بدمست شد ما چه کوه آهنیم آخر چه سنگ خاره ایم

کوه طور با نوشیدنِ باده‌ی الهی، از خود بی‌خود شد و مست گشت؛ پس ما که قلبمان از آهن یا سنگ سخت است، در برابرِ این شراب چه جایگاهی داریم؟

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ موسی و کوه طور که در برابر تجلی حق، دگرگون شد.

یک جو از سرش نگوییم ار همه جو جو شویم گرد خرمنگاه چرخ ار چه که ما سیاره ایم

ما حتی نمی‌توانیم ذره‌ای از اسرارِ او را بیان کنیم، هرچند که اگر تمامِ وجودمان ذره ذره شود؛ اگرچه ما چون ستارگان در آسمانِ عشق در گردشیم.

نکته ادبی: ایهامِ کلمه «جو»؛ هم به معنای دانه‌ی جو و هم به معنای مقدار ناچیزی از چیزی است.

همچو مریم حامله نور خدایی گشته ایم گر چو عیسی بسته این جسم چون گهواره ایم

همچون مریم، ما نیز حاملِ نورِ خدایی شده‌ایم؛ اگرچه این جسمِ ما مانند گهواره‌ای، همچون عیسی ما را در بر گرفته و محدود کرده است.

نکته ادبی: اشاره به تولدِ معنوی و برتری روح بر جسم؛ تلمیح به داستان مریم و عیسی.

از درون باره این عقل خود ما را مجو زانک در صحرای عشقش ما برون باره ایم

ما را در میانِ حصارِ بسته‌ی عقلِ جزئی جستجو نکن؛ چرا که ما از این قلعه بیرون آمده و در صحرای بی‌کرانِ عشقِ او سرگردانیم.

نکته ادبی: تقابلِ عقل و عشق؛ عقل به مثابه‌ی قلعه‌ای محدود و عشق به مثابه‌ی صحرایی بی‌انتها.

عشق دیوانه ست و ما دیوانه دیوانه ایم نفس اماره ست و ما اماره اماره ایم

عشق، دیوانگی محض است و ما دیوانه‌تر از آنیم؛ نفسِ اماره ما را به بدی می‌خواند، اما ما بر نفسِ خود چیره شده و آن را به فرمانِ عشق درآورده‌ایم.

نکته ادبی: تکرار واژگان برای تاکید بر شدتِ حالتِ روحانی و غلبه بر نفس.

مفخر تبریز شمس الدین تو بازآ زین سفر بهر حق یک بارگی ما عاشق یک باره ایم

ای افتخارِ تبریز، شمس‌الدین، از این سفر بازگرد؛ چرا که ما به خاطرِ حق، یک‌باره و برای همیشه، عاشقِ تو شده‌ایم.

نکته ادبی: خطاب به شمس تبریزی؛ «یک‌باره» به معنای تسلیمِ مطلق و بدون بازگشت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره و نماد خورشید، ماه، ستارگان

خورشید نماد مرشد و نورِ هدایت، ماه نمادِ معشوق و ستارگان نمادِ پیروان و عاشقان هستند.

تلمیح کوه طور، مریم و عیسی

اشاره به داستان‌های قرآنی برای تبیینِ جایگاهِ رفیعِ تجلیاتِ الهی و تولدِ معنوی.

ایهام جو

ایهام بین دانه‌ی جو و مقدارِ ناچیز، که بر ناتوانیِ کلام در بیانِ اسرار دلالت دارد.

تناقض (پارادوکس) کوه طور بیخود شد

نسبت دادنِ مستی و بیخودی به کوه، برای نشان دادنِ عظمتِ تاثیرِ تجلیِ الهی.