دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۹۱

مولوی
وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم بندها را بردرانم پندها را بشکنم
چرخ بدپیوند را من برگشایم بند بند همچو شمشیر اجل پیوندها را بشکنم
پنبه ای از لاابالی در دو گوش دل نهم پند نپذیرم ز صبر و بندها را بشکنم
مهر برگیرم ز قفل و در شکرخانه روم تا ز شاخی زان شکر این قندها را بشکنم
تا به کی از چند و چون آخر ز عشقم شرم باد کی ز چونی برتر آیم چندها را بشکنم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شور و اشتیاق سالکی است که به مرحله‌ای از کمال رسیده و قصد دارد تمامی قید و بندهای عقلی، هنجارهای اجتماعی و تعلقات دنیوی را در هم بشکند. شاعر در فضایی سرشار از آزادیِ مطلق و رهایی از خودِ محدود، دعوت به گذر از بندهایِ مصلحت‌اندیشی و ورود به ساحتِ بی‌کرانِ عشق می‌کند.

در این فضا، منطق و «چرا و چگونه‌های» عقلانی، سدی در برابر تجربه بی‌واسطه حقیقت شمرده می‌شوند. شاعر با استفاده از نمادهایی چون «شکرخانه» و «شکستن بندها»، گذار از تفرّد و ورود به دریای وحدت را تصویر می‌کند تا مخاطب را به دوری از وسواس‌های ذهنی و دل سپردن به سرچشمه زلالِ عشق فراخواند.

معنای روان

وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم بندها را بردرانم پندها را بشکنم

اکنون زمان آن رسیده است که تمام عهد و پیمان‌هایی را که با خود یا مردم بسته‌ام، زیر پا بگذارم، قید و بندهای دست‌وپایم را پاره کنم و توصیه‌ها و پندهای بازدارنده را نادیده بگیرم.

نکته ادبی: فعل «بردرانم» به معنای پاره کردن و از هم گسیختن است که دلالت بر شدت تصمیم شاعر دارد.

چرخ بدپیوند را من برگشایم بند بند همچو شمشیر اجل پیوندها را بشکنم

من بندهای سرنوشتِ ناخوشایند و ناموافق را بند به بند باز می‌کنم و همچون شمشیرِ تیز مرگ که همه پیوندها را قطع می‌کند، تمام دلبستگی‌های خود را از بین می‌برم.

نکته ادبی: «چرخ بدپیوند» استعاره از روزگارِ ناسازگار و گردشِ تقدیر است که مانع آزادی روح است.

پنبه ای از لاابالی در دو گوش دل نهم پند نپذیرم ز صبر و بندها را بشکنم

پنبه‌ای از بی‌خیالی و رهایی نسبت به دنیا در گوش دل خود می‌گذارم تا دیگر هیچ اندرز و مصلحت‌اندیشی را نشنوم و با بی‌توجهی به وسوسه‌های صبر و احتیاط، بندهای تعلق را بگسلم.

نکته ادبی: «لاابالی» در عرفان به معنای وارستگی و بی‌اعتناییِ عارفانه به قضاوت‌های عوام است.

مهر برگیرم ز قفل و در شکرخانه روم تا ز شاخی زان شکر این قندها را بشکنم

مهر و مومِ قفلِ خودخواهی را برمی‌دارم و به خانه شیرینی‌ها (مقامِ قدسی عشق) وارد می‌شوم تا از شاخه‌ای از آن شکرِ الهی، بهره‌مند شوم و این قندها و لذت‌های معنوی را بچشم.

نکته ادبی: «شکرخانه» استعاره‌ای از خلوتگاهِ فیض الهی است که شیرینیِ حضور معشوق در آن نهفته است.

تا به کی از چند و چون آخر ز عشقم شرم باد کی ز چونی برتر آیم چندها را بشکنم

تا چه زمانی می‌خواهم اسیرِ پرسش‌های «چند و چون» (عقلانیتِ محدود) باشم؟ شرم بر من باد اگر هنوز در بندِ این‌گونه اندیشه‌ها باشم. باید از این مرحله فراتر بروم تا بتوانم قید و بندهای کمیّت و عدد را در هم شکنم.

نکته ادبی: «چند و چون» کنایه از استدلال‌های عقلی و فلسفی است که در برابرِ شهودِ قلبی و عشق، ناکارآمد است.

آرایه‌های ادبی

استعاره چرخ بدپیوند

اشاره به گردشِ ناسازگارِ روزگار و تقدیر که بر زندگیِ انسان محدودیت تحمیل می‌کند.

تشبیه همچو شمشیر اجل

تشبیه قاطعیتِ شاعر در شکستنِ بندها به کارکردِ شمشیرِ مرگ که به یکباره همه پیوندها را قطع می‌کند.

کنایه پنبه در گوش نهادن

کنایه از نشنیدنِ پندهای ناخوشایند و اعراض از سخنانِ عوام و مصلحت‌اندیشان.

نماد شکرخانه

نمادِ جایگاهِ انس با حق و بهره‌مندی از لذت‌های معنوی و روحانی.

تکرار بشکنم

تکرارِ این واژه در پایانِ مصراع‌ها، بر شدتِ تصمیمِ شاعر برای رهایی و تحولِ درونی تأکید دارد.