دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۸۹

مولوی
چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم پیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم
چون کبوترخانه جان ها از او معمور گشت پس چرا این زیره را من سوی کرمان می برم
زانک هر چیزی به اصلش شاد و خندان می رود سوی اصل خویش جان را شاد و خندان می برم
زیر دندان تا نیاید قند شیرین کی بود جان همچون قند را من زیر دندان می برم
تا که زر در کان بود او را نباشد رونقی سوی زرگر اندک اندک زودش از کان می برم
دود آتش کفر باشد نور او ایمان بود شمع جان را من ورای کفر و ایمان می برم
سوی هر ابری که او منکر شود خورشید را آفتابی زیر دامن بهر برهان می برم
شمس تبریز ارمغانم گوهر بحر دل است من ز شرم جان پاکت همچو عمان می برم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی اشتیاق عارفانه روح برای بازگشت به اصل خویش یعنی حضرت حق است. شاعر در این ابیات، مرگ یا رهایی از تن را نه یک پایان اندوهناک، بلکه بازگشتی باشکوه و جشن‌گونه به سوی مبدأ هستی توصیف می‌کند. فضای کلی شعر، سرشار از شور، امید و اطمینان از وصال است و شاعر می‌کوشد تا مخاطب را از تنگنای نگاه دوگانه به ساحت بی‌کران حقیقت مطلق رهنمون سازد.

شاعر با بهره‌گیری از تمثیل‌های متنوع و نمادهای عرفانی، مفهوم بازگشت به جایگاه اصلی را به تصویر می‌کشد. او بر این باور است که هر پدیده‌ای در این عالم، میل به بازگشت به ریشه‌ی خود دارد و جان آدمی نیز مستثنی نیست؛ از این رو، در برابر عظمت حقیقت، جانِ خود را قربانی کرده و در راه رسیدن به آن، از تمامی تعلقات مادی و حتی مفاهیم دوگانه مانند کفر و ایمان عبور می‌کند.

معنای روان

چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم پیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم

ای مخاطب، چشمانت را باز کن و به تماشای جانِ من بنشین که آن را به سوی جانان می‌برم. من این جان را همچون قربانی در روز عیدِ ازلی (روز نخستینِ پیمان با پروردگار) به پیشگاهِ او تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: عید ازل کنایه از روزِ میثاق و پیوندِ نخستینِ روح با حق‌تعالی است.

چون کبوترخانه جان ها از او معمور گشت پس چرا این زیره را من سوی کرمان می برم

از آنجا که جهان و کبوترخانه‌ی هستی، خود از جان‌های الهی سرشار است، بردنِ جانِ من به سوی او همچون بردنِ زیره به کرمان است؛ یعنی کاری است که به ظاهر تکراری و بیهوده می‌نماید، اما در حقیقت نشانه‌ی عشق و اشتیاقِ عاشق است.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل مشهورِ زیره به کرمان بردن که کنایه از کاری غیرضروری و تکراری است.

زانک هر چیزی به اصلش شاد و خندان می رود سوی اصل خویش جان را شاد و خندان می برم

زیرا هر موجودی در این عالم، با شادی و خرمی به سوی ریشه و اصلِ خود بازمی‌گردد؛ من نیز جانِ خویش را با همین شادمانی به سوی جایگاهِ اصلی‌اش در عالمِ بالا می‌برم.

نکته ادبی: اشاره به اصل فلسفی و عرفانی کل شیء یرجع الی اصله (هر چیزی به اصل خود بازمی‌گردد).

زیر دندان تا نیاید قند شیرین کی بود جان همچون قند را من زیر دندان می برم

همان‌طور که قند تا زیر دندان نرود و خرد نشود، شیرینی‌اش آشکار نمی‌گردد، من نیز جانِ شیرینم را زیر دندانِ سختی‌ها و رنج‌های سلوک می‌برم تا حقیقتِ آن متجلی شود.

نکته ادبی: قند استعاره از جانِ پاک است که نیازمندِ تجلی و پالایش است.

تا که زر در کان بود او را نباشد رونقی سوی زرگر اندک اندک زودش از کان می برم

طلا تا زمانی که در معدن (کان) باقی است، ارزش و درخششِ چندانی ندارد؛ از این رو من جانِ خویش را از قالبِ خاکیِ تن جدا کرده و آرام‌آرام به سوی زرگرِ ازلی می‌برم تا به آن کمال بخشد.

نکته ادبی: زر و کان استعاره از جان و بدن هستند؛ زرگر نمادِ پروردگار است.

دود آتش کفر باشد نور او ایمان بود شمع جان را من ورای کفر و ایمان می برم

دود نشانه‌ی آتشِ کفر است و نور نشانه‌ی ایمان؛ اما من شمعِ جانِ خود را از این دوگانگیِ کفر و ایمان فراتر می‌برم و به مقامِ یگانگی (وحدت) می‌رسانم.

نکته ادبی: کفر و ایمان در اینجا به عنوان مفاهیمِ دوگانه و متضادِ ذهنی معرفی شده‌اند که عارف از آنها عبور می‌کند.

سوی هر ابری که او منکر شود خورشید را آفتابی زیر دامن بهر برهان می برم

برای هر کسی که منکرِ خورشیدِ حقیقت است، من آفتاب را زیرِ دامنِ خود پنهان کرده‌ام تا به عنوانِ دلیلی روشن (برهان) برای او آشکار سازم.

نکته ادبی: خورشید نمادِ نورِ معرفت و حقیقتِ مطلقِ الهی است.

شمس تبریز ارمغانم گوهر بحر دل است من ز شرم جان پاکت همچو عمان می برم

ای شمس تبریزی، این هدیه‌ای که برایت آورده‌ام، گوهری از دریایِ دلِ من است؛ من از شرمِ عظمتِ جانِ پاکِ تو، این تحفه را در برابرِ وجودت همچون قطره‌ای در برابرِ دریای عمان می‌بینم.

نکته ادبی: عمان (دریای عمان) استعاره از گستردگی و بیکرانگیِ وجودِ پیر و معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تمثیل زیره به کرمان

اشاره به ضرب‌المثلی برای توصیفِ فروتنی عاشق در برابر معشوقی که همه چیز از اوست.

استعاره شمع جان

جانِ آدمی به شمعی تشبیه شده که باید فروزان شود و از قالبِ تن رها گردد.

تضاد (طباق) کفر و ایمان

استفاده از دو واژه‌ی متضاد برای نشان دادنِ عبور از دوگانگی‌ها به سوی وحدت.

اغراق (مبالغه) همچون عمان

مقایسه‌ی جانِ خود با قطره و وجودِ پیر با دریا برای نشان دادنِ تواضع و بزرگیِ معشوق.