دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۸۸

مولوی
من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم آنک خم را ساخت هم او می شناسد خوی خم
کوزه ها محتاج خم و خم ها محتاج جو در میان خم چه باشد آنچ دارد جوی خم
مستیان بس پدید و خمشان را کس ندید عالمی زیر و زبر پیچان شده از بوی خم
گر نبودی بوی آن خم در دماغ خاص و عام پس به هر محفل چرا دارند گفت و گوی خم
بوی خمش خلق را در کوزه فقاع کرد شد هزاران ترک و رومی بنده و هندوی خم
جادوی بر خم نشیند می دواند شهر شهر جادوان را ریش خندی می کند جادوی خم
در سر خود پیچ ای دل مست و بیخود چون شراب همچنین می رو خراب از بوی خم تا روی خم
تا ببینی ناگهان مستی رمیده از جهان نزد خم ای جان عمم که منم خالوی خم
روی از آن سو کن کز این سو گفت و گو را راه نیست چون ز شش سو وارهیدی بازیابی سوی خم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تمثیلی عرفانی است که در آن «خم» نماد حقیقتِ مطلق، ذاتِ پروردگار یا همان منشأ هستی است و «کوزه» استعاره از انسان و موجوداتِ محدود است. شاعر در پیِ تبیینِ این نکته است که چگونه پیوند میانِ خالق و مخلوق، هستی را به تکاپو و مستی واداشته است و میل به حقیقت، در نهادِ تمامیِ آدمیان با هر ملیت و نژادی وجود دارد.

درونمایه‌ی اصلی، دعوت به گذر از قیل‌ و قال‌های ظاهری و جهانِ مادی و رسیدن به «مستغرق شدن» در حقیقتِ بیکران است. شاعر تأکید دارد که این حقیقتِ پنهان، همان عاملی است که جهان را به حرکت درآورده و جان‌های مشتاق را به سوی خود می‌کشاند، و برای رسیدن به آن باید از قیدِ تعینات و جهت‌های شش‌گانه رها شد.

معنای روان

من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم آنک خم را ساخت هم او می شناسد خوی خم

من دهانه‌ی خم را بستم اما پهلویش شکافت (راز فاش شد)؛ کسی که خم را ساخته، تنها اوست که از خوی و سرشتِ آن باخبر است.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی انسان در محدود کردن یا پنهان نگه داشتنِ حقیقتِ الهی که همواره از مجراهای غیرمنتظره جلوه‌گر می‌شود.

کوزه ها محتاج خم و خم ها محتاج جو در میان خم چه باشد آنچ دارد جوی خم

کوزه‌ها (مخلوقات) نیازمند خم (حقیقت) هستند و خم‌ها نیازمندِ جویبارِ فیض؛ در درونِ این خم چه چیزی نهفته است که جویبارِ آن را به جریان انداخته است؟

نکته ادبی: سؤالِ بی‌پاسخِ شاعر درباره‌ی کنه و جوهرِ ذاتِ الهی که هم خود واجدِ کمال است و هم فیض‌بخشِ عالم است.

مستیان بس پدید و خمشان را کس ندید عالمی زیر و زبر پیچان شده از بوی خم

مستان و طالبانِ حقیقت بسیارند، اما حقیقتِ مطلق (خم) برای کسی آشکار نشده است؛ با این حال، عالم هستی از عطر و رایحه‌ی آن بیقرار و در چرخش است.

نکته ادبی: تأکید بر غیبتِ ذاتِ مطلق و در عین حال، حضورِ همه‌جانبه‌ی آثار و نشانه‌های او در جهان.

گر نبودی بوی آن خم در دماغ خاص و عام پس به هر محفل چرا دارند گفت و گوی خم

اگر رایحه‌ی آن حقیقت در جانِ خواص و عوام نپیچیده بود، چرا در هر محفلی سخن از آن به میان می‌آید؟

نکته ادبی: دلیلِ گرایشِ فطریِ همگان به امرِ متعالی، وجودِ همان «رایحه» یا تجلیِ الهی در نهادِ انسان است.

بوی خمش خلق را در کوزه فقاع کرد شد هزاران ترک و رومی بنده و هندوی خم

عطرِ آن خم، مردم را مانند کوزه‌هایی خالی که تنها شایسته‌ی پر شدن هستند کرد؛ چنان که هزاران ترک و رومی و هندی، همگی بنده و تسلیمِ آن حقیقت شدند.

نکته ادبی: نمادپردازی از وحدت در عینِ کثرت؛ حقیقتِ الهی، تفاوت‌های نژادی و قومی را از بین برده و همگان را به تسلیمِ در برابرِ خود وامی‌دارد.

جادوی بر خم نشیند می دواند شهر شهر جادوان را ریش خندی می کند جادوی خم

سحر و جادویی بر آن خم حاکم است که آن را از شهری به شهری می‌برد؛ و این افسونِ آن خم است که جادویِ دیگران را به هیچ می‌گیرد و ریشخند می‌کند.

نکته ادبی: قدرتِ نافذِ حقیقت که برتر از هرگونه نیرویِ دنیوی و سحر و فریبِ بشری است.

در سر خود پیچ ای دل مست و بیخود چون شراب همچنین می رو خراب از بوی خم تا روی خم

ای دل، در خویش بپیچ و چون شراب مست و بیخود شو؛ و همواره در حالتِ خرابی و بی‌خودی، از عطرِ این خم به سویِ خودِ خم حرکت کن.

نکته ادبی: دعوت به سلوکِ درونی؛ عاشق باید با کنار گذاشتنِ هوشیاریِ عقلانی، به جذبه‌ی الهی تن دهد.

تا ببینی ناگهان مستی رمیده از جهان نزد خم ای جان عمم که منم خالوی خم

برای اینکه ناگهان ببینی که مستی از عالمِ مادی رخت بربسته؛ ای جان، به نزدِ خم بیا که من با آن پیوندِ خویشاوندی و صمیمیتِ عمیق دارم.

نکته ادبی: دعوت به خلوت‌گزینی و اتصالِ مستقیم با حقیقت؛ شاعر از تجربه‌ی شخصی و پیوندِ قلبیِ خود با ذاتِ الهی سخن می‌گوید.

روی از آن سو کن کز این سو گفت و گو را راه نیست چون ز شش سو وارهیدی بازیابی سوی خم

روی خود را از این سو (عالم مادی) برگردان، چرا که در اینجا جایی برای گفتگو نیست؛ هنگامی که از قیدِ جهاتِ شش‌گانه (عالمِ مکان) رها شدی، راهِ رسیدن به خم را خواهی یافت.

نکته ادبی: شرطِ اصلیِ وصال، رهایی از قیدوبندهای مادی و جهت‌مندی‌های دنیوی است.

آرایه‌های ادبی

نماد خم

نماد حقیقت مطلق و ذات الهی که منشأ هستی است.

استعاره کوزه

نماد موجودات و انسان‌های محدود که نیازمند فیض الهی هستند.

ایهام مستی

اشاره به سرگشتگی و حیرت عرفانی که در اثر تجلی حقیقت رخ می‌دهد.