دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۸۶

مولوی
خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم خویش را چون سرکه دیدم در شکر آمیختم
کاسه پرزهر بودم سوی تریاق آمدم ساغری دردی بدم در آب حیوان ریختم
دیده پردرد بودم دست در عیسی زدم خام دیدم خویش را در پخته ای آویختم
خاک کوی عشق را من سرمه جان یافتم شعر گشتم در لطافت سرمه را می بیختم
عشق گوید راست می گویی ولی از خود مبین من چو بادم تو چو آتش من تو را انگیختم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر سیر و سلوک درونی انسانی است که با درک نقص‌ها و کاستی‌های وجودی خود، در جستجوی کمال و پیوستن به منبع لایزال عشق برآمده است. شاعر در این قطعه، گام‌به‌گام از خودشناسیِ همراه با فروتنی شروع کرده و به سوی وصل حقیقت حرکت می‌کند.

در نهایت، پیام مرکزی این است که هرچند این کشش و حرکت درونی از سوی عاشق آغاز می‌شود، اما حقیقتِ این تحول و آتشِ درون، همگی از جانب معشوق یا همان حقیقتِ عشق است که عاشق را به جنبش وامی‌دارد و او را به کمال می‌رساند و عاشق نباید این کمال را ناشی از منیت خویش بداند.

معنای روان

خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم خویش را چون سرکه دیدم در شکر آمیختم

من خود را همچون خارِ پست و بی‌مقدار دیدم، پس به سوی گلِ زیبا و خوشبو پناه بردم؛ خود را مانند سرکه‌ی تند و ناگوار دیدم و آن را در شکرِ شیرین مخلوط کردم تا اصلاح شود.

نکته ادبی: بگریختن در اینجا به معنای شتافتن به سوی پناهگاه است؛ تضاد میان خار و گل، و سرکه و شکر، نماد تقابل وضعیتِ نقص با کمال است.

کاسه پرزهر بودم سوی تریاق آمدم ساغری دردی بدم در آب حیوان ریختم

من ظرفی بودم که از زهرِ گناه یا ناخوشی‌ها پر شده بود، پس به سوی تریاق (پادزهر) که همان عشق یا پیر است شتافتم؛ من جامِ ته‌مانده‌ی ناپاکی بودم که آن را در آبِ حیات و جویبارِ ابدیت ریختم تا پاک و جاودانه شوم.

نکته ادبی: دردی به رسوب و ته‌مانده شراب گفته می‌شود که نشانه ناپاکی است؛ آب حیوان استعاره از فیض و رحمتِ الهی است.

دیده پردرد بودم دست در عیسی زدم خام دیدم خویش را در پخته ای آویختم

چشمانم پر از درد و رنجِ دوری بود، پس برای درمان به عیسی (نماد شفاگر روح) چنگ زدم؛ خود را خام و نپخته دیدم، به همین دلیل به کسی که پخته و کمال‌یافته بود، تکیه کردم تا به کمال برسم.

نکته ادبی: عیسی استعاره از پیر کامل یا حقیقت الهی است؛ تقابل خام و پخته، استعاره‌ای برای جهل و کمال است.

خاک کوی عشق را من سرمه جان یافتم شعر گشتم در لطافت سرمه را می بیختم

خاکِ کوی عشق را برای چشمانِ جانم، سرمه‌ای شفابخش یافتم که بصیرت‌بخش است؛ من خود به لطافت و ظرافتِ شعر تبدیل شدم و این سرمه را به دقّت برای چشمانِ روحم می‌آراستم.

نکته ادبی: سرمه نمادِ روشنایی‌بخش و بصیرت است؛ می بیختم به معنای پالودن و خالص کردن است که به ظرافتِ کلام اشاره دارد.

عشق گوید راست می گویی ولی از خود مبین من چو بادم تو چو آتش من تو را انگیختم

عشق به من می‌گوید که راست می‌گویی و در مسیر درستی هستی، اما این تحول را از خودت مپندار و به خودت نسبت نده؛ چرا که من همچون باد هستم و تو مانند آتش، و این من بودم که تو را شعله‌ور کردم و به حرکت درآوردم.

نکته ادبی: انگیختن به معنای برانگیختن و شعله‌ور کردن است؛ در اینجا عشق، فاعل اصلیِ کمالِ عاشق معرفی شده است.

آرایه‌های ادبی

تضاد خار و گل، سرکه و شکر

ایجاد تقابل میان نقص و کمال برای نشان دادن میل عاشق به سوی تعالی.

استعاره عیسی

اشاره به پیر یا مرشد که همچون حضرت عیسی جان‌های مرده را زنده و دردمندان را شفا می‌بخشد.

تمثیل باد و آتش

تمثیل برای نشان دادن رابطه عاشق و معشوق؛ معشوق (باد) عامل حرکت و شعله‌ور شدنِ عاشق (آتش) است.

کنایه دردی

اشاره به ته‌مانده‌ی ناپاکِ شراب که در اینجا نمادِ ناپاکی‌ها و آلودگی‌های وجودیِ پیش از وصل است.