دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۸۵

مولوی
ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم
تو چراگاه خرانی نی مقام عیسیی این چراگاه خران را من چرا بشناختم
آب شیرینم ندادی تا که خوان گسترده ای دست و پایم بسته ای تا دست و پا بشناختم
دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند حق دست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم
چون درخت از زیر خاکی دست ها بالا کنم در هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم
ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمام گفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم
شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمده ست سوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم
زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من است من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم
نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شو چیزها را بین که از ناچیزها بشناختم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانی عارفانه از ناپایداری و فریبندگی جهان مادی است که در آن، شاعر از بندهای دنیوی اعلام بیزاری کرده و جانِ شیفته را به رهایی از این قید و بندها و بازگشت به جایگاهِ ازلی خویش فرا می‌خواند. فضا، فضایِ تضاد میان «جسمانیتِ اسیر» و «روحانیتِ آزاد» است که با لحنی حاکی از تجربه و کشفِ حقیقت بیان شده است.

مضمون اصلی شعر، شناختِ ماهیتِ پستِ جهانِ خاکی و تلاش برای عروج به سویِ لامکان است. شاعر تأکید می‌کند که آدمی با تکیه بر عقلِ جزئی و تعلقاتِ مادی، در اسارتِ رنج‌هاست، اما با روی آوردن به «عدم» (فنایِ از خویشتن)، می‌تواند به شناختِ حقیقی و پیوند با اصلِ الهی دست یابد.

معنای روان

ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم

ای دنیای مادی و جسمانی که از آب و گل ساخته شده‌ای، از همان لحظه‌ای که حقیقتِ تو را شناختم، دریافتم که جز درد، رنج و بلا، چیزی در تو یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: آب و گل کنایه‌ای است از تن و جهان مادی که در مقابل عالم معنا و روحانیت قرار دارد.

تو چراگاه خرانی نی مقام عیسیی این چراگاه خران را من چرا بشناختم

تو چراگاهی برای افرادِ حریص و غرق در خوی حیوانی هستی، نه جایگاهی برای انسان‌های روحانی و قدسی همچون عیسی؛ من به خوبی حقیقتِ این چراگاهِ خران را شناخته‌ام.

نکته ادبی: عیسی در عرفان نماد روح مجرد و قدسی است که از تعلقات مادی به دور است.

آب شیرینم ندادی تا که خوان گسترده ای دست و پایم بسته ای تا دست و پا بشناختم

تو در حالی که سفره‌ی ضیافتِ این جهان را پهن کرده‌ای، نه تنها غذایِ حقیقت و معرفت (آب شیرین) به من ندادی، بلکه دست و پای مرا نیز در بندِ تعلقات گرفتار کردی تا طعمِ تلخِ رنج را بچشم.

نکته ادبی: آب شیرین کنایه از معرفت و رحمت الهی است که حیات‌بخش جان است.

دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند حق دست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم

خداوند این جهان را برای آدمی چون گهواره‌ای قرار داده که در آن دست و پایش را می‌بندند تا ناتوان باشد، اما من می‌خواهم این بندهای گهواره‌ای را بگشایم تا به آزادیِ حقیقی و شناخت دست یابم.

نکته ادبی: پاگشا در اینجا به معنی راه یافتن به سرمنزلِ مقصود و رهایی از بندهای کودکیِ معنوی است.

چون درخت از زیر خاکی دست ها بالا کنم در هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم

همانند درختی که از زیرِ خاکِ تیره به سمت بالا قد می‌کشد، من نیز دست‌های نیازم را به سوی آسمان بلند می‌کنم تا به محبوبِ حقیقی، همان کسی که پیش از هر چیز، عشق و هوایِ او را در وجودم نهاد، برسم.

نکته ادبی: هوا در اینجا به معنای میل، اشتیاق و عشق به سویِ معبود است.

ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمام گفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم

ای شکوفه، چگونه در اوانِ کودکی و طراوت، چنین زود پیر و فرسوده شدی؟ شکوفه گفت: از آن زمان که نسیمِ هدایت (صبا) وزید و من حقیقتِ راه را شناختم، به کمال و پختگی رسیدم.

نکته ادبی: صبا نماد نسیم هدایت الهی است که باعث بیداریِ جان و رسیدن به آگاهی می‌شود.

شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمده ست سوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم

شاخه‌ی درخت به سوی بالا رشد می‌کند زیرا ریشه‌اش از عالمِ بالا سرچشمه گرفته است؛ من نیز به سوی اصلِ وجودیِ خویش در حرکت هستم، چرا که ریشه‌ی حقیقی خود را شناخته‌ام.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ بازگشتِ جان به سویِ خداوند دارد (کل شیء یرجع الی اصله).

زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من است من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم

چرا باید از بالا و پایین سخن بگویم؟ جایگاهِ حقیقی و اصلِ من در لامکان است. من به این دنیایِ محدود تعلق ندارم که بخواهم برای شناختنِ خودم، به دنبالِ مکان و جهت بگردم.

نکته ادبی: لامکان اصطلاحی عرفانی برای اشاره به ساحتِ غیرمادی و الهی است که محدود به جهات جغرافیایی نیست.

نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شو چیزها را بین که از ناچیزها بشناختم

ای نی (انسان عارف)، خاموش باش و در نیستی (عدم) محو شو؛ چرا که تمامِ حقایقِ عالم را تنها زمانی به درستی درک می‌کنی که خودت را در نزدِ حق ناچیز بدانی.

نکته ادبی: عدم در ادبیات عرفانی به معنای فنایِ از منیت است که مقدمه‌ی بقایِ بالله است.

آرایه‌های ادبی

استعاره جهان آب و گل

اشاره به دنیای مادی و فانی که مرکب از عناصرِ پستِ زمینی است.

تضاد و تقابل خران و عیسی

تقابل میانِ حیوانیت و شهوت‌رانی با معنویت و روحِ قدسی.

تشبیه جهان چون گهواره

دنیا را مکانی دانسته که انسان در آن در بند است، شبیه نوزادی که در گهواره بسته می‌شود.

نماد درخت

نمادِ جانِ انسانی است که ریشه در عالم بالا دارد و می‌کوشد به اصل خود بازگردد.

پارادوکس (متناقض‌نما) در عدم ناچیز شو

یافتنِ حقیقتِ هستی در گروِ نیستی و فنایِ خویشتن است.