دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۸۴

مولوی
هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام پیش من نه دیده اش را کامتحان دیده ام
چشم بد دور از خیالش دوشمان بس لطف کرد من پس گوش از خجالت تا سحر خاریده ام
گر چه او عیار و مکار است گرد خویشتن از میان رخت او من نقدها دزدیده ام
پای از دزدی کشیدم چونک دست از کار شد زانک دزدی دزدتر از خویشتن بشنیده ام
جمله مرغان به پر و بال خود پریده اند من ز بال و پر خود بی بال و پر پریده ام
من به سنگ خود همیشه جام خود بشکسته ام من به چنگ خود همیشه پرده ام بدریده ام
من به ناخن های خود هم اصل خود برکنده ام من ز ابر چشم خود بر کشت جان باریده ام
ای سیه دل لاله بر کشتم چرا خندیده ای نوبهارت وانماید آنچ من کاریده ام
چون بهارم از بهار شمس تبریزی خدیو از درونم جمله خنده وز برون زاریده ام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، روایتگرِ تکاپوی عارفانه‌ای است که در آن سالک، مرز میانِ منیتِ شخصی و حقیقتِ الهی را جستجو می‌کند. شاعر با بیانی عمیق و صادقانه، از ناتوانیِ خود در درکِ حقیقت و در عین حال، رسیدن به شهوداتِ والای عرفانی سخن می‌گوید. او با اعتراف به رنج‌ها، شکستنِ بتِ نفس و فنایِ خویش، به مقامی می‌رسد که در آن، تضادهای ظاهریِ دنیوی (مانند خنده و گریه) در وحدتِ وجودیِ عشق رنگ می‌بازند.

فضای حاکم بر این اشعار، سرشار از تضادهای درونی است؛ از یک‌سو شکوه و جلالِ محبوبِ ازلی و از سوی دیگر، حقارت و ناچیزیِ عاشق. شاعر می‌خواهد نشان دهد که در مسیرِ عرفان، عقلِ مصلحت‌اندیش و تلاش‌هایِ ظاهریِ فردی کافی نیست و رسیدن به این مقام، نیازمندِ تسلیمِ محض و پذیرشِ رنجی است که در نهایت به سروری ابدی در درگاهِ شمس تبریزی منتهی می‌شود.

معنای روان

هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام پیش من نه دیده اش را کامتحان دیده ام

هر کس ادعا کند که آن نورِ حقیقت و چهرهٔ دل‌ربای معشوق را دیده است، نزد من باید امتحان پس بدهد؛ چرا که من به سادگی و بدون آزمودن، چنین ادعای بزرگی را از کسی نمی‌پذیرم.

نکته ادبی: چراغ دیده‌ها استعاره از نور وجود و حقیقت مطلق الهی است.

چشم بد دور از خیالش دوشمان بس لطف کرد من پس گوش از خجالت تا سحر خاریده ام

امید که چشمِ حسودان از خیالِ او دور باشد؛ دیشب در خلوتِ رویا، آن‌قدر لطف و مهربانی از او دیدم که از شدت شرمساری و ناتوانی در درکِ چنان مقامِ بلندی، تا صبح از سرِ خجالت پشتِ گوشم را می‌خاراندم.

نکته ادبی: خاراندن پشت گوش، کنایه از شرمندگی، درماندگی و اعتراف به قصور و تقصیر است.

گر چه او عیار و مکار است گرد خویشتن از میان رخت او من نقدها دزدیده ام

اگرچه آن محبوب، مکار و حیله‌گر است و دائم با عاشق بازی می‌کند، اما من با زیرکی و ممارست، گوهرهای معرفت و نقدینهٔ عشق را از میان وسایل و اسباب او دزدیده‌ام.

نکته ادبی: عیار و مکار در اینجا نه به معنای منفی، بلکه به معنای سحر و افسون‌گریِ معشوق در جذب عاشق است.

پای از دزدی کشیدم چونک دست از کار شد زانک دزدی دزدتر از خویشتن بشنیده ام

وقتی دستم از کار افتاد و دیگر نتوانستم به آن دزدیِ عارفانه ادامه دهم، از آن کار دست کشیدم؛ چرا که شنیده بودم دزدی وجود دارد که از خودِ من هم در این کار استادتر و دزدتر است (اشاره به قدرت قضا و قدر الهی که همه چیز را از عاشق می‌ستاند).

نکته ادبی: دزدی در اینجا استعاره از کسبِ فیض و ربودنِ اسرار الهی است و دزدتر از خویشتن، اشاره به مشیت الهی است.

جمله مرغان به پر و بال خود پریده اند من ز بال و پر خود بی بال و پر پریده ام

همهٔ پرندگانِ راهِ حقیقت با تکیه بر بال و پرِ تلاش و عبادتِ ظاهریِ خود پرواز کرده‌اند، اما من بدون هیچ ابزار و تواناییِ شخصی، تنها با تکیه بر لطفِ او به پرواز درآمده‌ام.

نکته ادبی: بی بال و پر پریدن، تضاد (پارادوکس) زیبایی است که نشانگر رسیدن به حقیقت از طریق فنایِ مطلق و بدون اتکا به نفس است.

من به سنگ خود همیشه جام خود بشکسته ام من به چنگ خود همیشه پرده ام بدریده ام

من همواره با دست و انتخابِ خودم، ظرفِ هستی و منیّتِ خویش را شکسته و با پنجه‌هایِ تدبیرِ خودم، پردهٔ آبرو و حجاب‌هایِ خود را دریده‌ام.

نکته ادبی: شکستن جام و دریدن پرده، نمادِ نابود کردنِ منیت و پرده‌هایِ وهم و خیال است.

من به ناخن های خود هم اصل خود برکنده ام من ز ابر چشم خود بر کشت جان باریده ام

من با ناخن‌های خودم، ریشه‌ها و اصلِ وجودِ مادی‌ام را از جا برکنده‌ام (تلاش برای فنا) و از ابرِ چشمانم بر کشتزارِ جانم باریده‌ام تا وجودم شکوفا شود.

نکته ادبی: باریدن از ابر چشم کنایه از گریستنِ عاشقانه و تطهیرِ روح با اشک است.

ای سیه دل لاله بر کشتم چرا خندیده ای نوبهارت وانماید آنچ من کاریده ام

ای فردِ سیاه‌دل و بی‌بصیرت که بر رنج و تلاش‌های من خندیدی، چرا مسخره می‌کنی؟ فصلِ بهارِ حقیقت نشان خواهد داد که من چه بذرهای گران‌بهایی در وجودم کاشته‌ام.

نکته ادبی: سیاه‌دل به معنای کسی است که درک درستی از مسیر معنوی ندارد و ظاهرِ رنج‌آلودِ سالک را می‌بیند.

چون بهارم از بهار شمس تبریزی خدیو از درونم جمله خنده وز برون زاریده ام

به خاطر رسیدنِ فصلِ بهارِ لطفِ شمس تبریزی (آن رهبر و پادشاه جان)، در درونم سراسر خنده و سرور است و در ظاهرم رنج و ناله می‌بارم.

نکته ادبی: تضاد میان خنده درون و گریه برون، توصیف دقیقِ حالِ عارف است که در عینِ رنجِ دوری، در وصلِ جان به سر می‌برد.

آرایه‌های ادبی

تضاد (پارادوکس) ز بال و پر خود بی بال و پر پریده ام

پرواز کردن بدون داشتن بال، به معنای نفی تلاش شخصی و اتکا به نیروی الهی است.

استعاره ابر چشم

تشبیه چشمان عاشق به ابر که منبع بارش اشک و بارانِ معرفت است.

تضاد (پارادوکس) درونم جمله خنده وز برون زاریده ام

جمع میانِ خنده و گریه نشان‌دهندهٔ حالتی است که در آن ظاهر رنج‌کشیده اما باطن در سرورِ وصال است.

کنایه پشت گوش خاریدن

کنایه از شرمندگی، عجز و ناتوانی در بیان یک حقیقت یا انجام یک کار.