دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۸۱

مولوی
گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم کاندر این مکتب ندارد کر و فری هر معلم
متهم شو همچو یوسف تا در آن زندان درآیی زانک در زندان نیاید جز مگر بدنام و ظالم
جای عاقل صدر دیوان جای مجنون قعر زندان حبس و تهمت قسم عاشق تخت و منبر جای عالم
کم طمع شد آن کسی کو طمع در عشق تو بندد کم سخن شد آن کسی که عشق با او شد مکالم
پنجه اندر خون شیران دارد آن شیر سمایی غمزه خون خوار دارد غم ندارد از مظالم
گر بگویم ور خموشم ور بجوشم ور نجوشم اندر این فتنه خوشم من تو برو می باش سالم
مشک بربند ای سقا تو گر چه اندر وقت خوردن مستی آرد این معانی حیرت آرد این معالم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این غزل، شاعر با رویکردی عرفانی به نقدِ خردِ رسمی و دانش‌های ظاهری می‌پردازد و ساحتِ عشق را برتر از مدرسه و مکتبِ عالمانِ متعارف می‌داند. پیام اصلی این است که برای رسیدن به حقیقت، انسان باید از امنیتِ کاذبِ عقلِ معاش بگذرد و با آغوش باز، رنج‌ها و تهمت‌هایِ مسیرِ عشق را بپذیرد، زیرا در این وادی، «دیوانگی» در نظرِ مردم، همان «خردمندی» در محضرِ الهی است.

شاعر در این ابیات، تقابلِ میانِ عافیت‌طلبیِ عالمانِ ظاهر و بلاکشیدنِ عاشقان را ترسیم می‌کند و تأکید دارد که این «فتنه» و آشفتگیِ عشق، برای عاشق گواراتر از آرامشِ بی‌حاصلِ دیگران است.

معنای روان

گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم کاندر این مکتب ندارد کر و فری هر معلم

اگر کسی به کمالات ظاهری می‌بالد، ما آن را به رسمیت نمی‌شناسیم؛ زیرا در مکتبِ عشق، هر معلمی که تنها بر دانشِ اکتسابی تکیه دارد، از قدرتِ معنوی بی‌بهره است.

نکته ادبی: «لا نسلم» عبارتی عربی و اصطلاحی در علوم عقلی به معنای «قبول نداریم» است که شاعر اینجا برای ردِ ادعاهای عالمان رسمی به کار برده است.

متهم شو همچو یوسف تا در آن زندان درآیی زانک در زندان نیاید جز مگر بدنام و ظالم

مانند یوسف پیامبر، تهمت‌پذیر باش تا راهی به زندانِ خلوتِ عشق بیابی؛ زیرا تنها کسانی که در نگاهِ مردم بدنام و خطاکار جلوه می‌کنند، به این زندانِ معنوی وارد می‌شوند.

نکته ادبی: «زندان» نمادی از رنج‌ها و محدودیت‌هایی است که سالک برای رسیدن به خلوصِ باطنی باید از آن عبور کند.

جای عاقل صدر دیوان جای مجنون قعر زندان حبس و تهمت قسم عاشق تخت و منبر جای عالم

جایگاهِ فردِ عاقل و عافیت‌طلب در صدرِ مجلس و منصب‌های دنیوی است، اما جایگاهِ عاشقِ مجنون‌صفت در قعرِ زندانِ بلاست. حبس و تهمت نصیبِ عاشق است و تخت و منبر نصیبِ عالمِ ظاهر‌بین.

نکته ادبی: تضاد میان «صدر دیوان» و «قعر زندان» برای نشان دادنِ فاصله عمیق میان دنیای مادی و دنیای عارفانه است.

کم طمع شد آن کسی کو طمع در عشق تو بندد کم سخن شد آن کسی که عشق با او شد مکالم

کسی که به عشقِ تو چشم می‌دوزد، حرص و طمعش کم می‌شود و کسی که گفت‌وگوی حقیقیِ عشق با او آغاز می‌گردد، دیگر زبانِ گفتار ندارد و به خاموشی می‌گراید.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که عشقِ الهی، آدمی را از دلبستگی‌های مادی رها و او را به سکوتِ عرفانی دعوت می‌کند.

پنجه اندر خون شیران دارد آن شیر سمایی غمزه خون خوار دارد غم ندارد از مظالم

آن «شیرِ آسمانی» (قدرتِ الهی) حتی بر شیرانِ قدرتمند نیز چنگ می‌اندازد؛ این عشقِ خون‌خوار، با غمزه و اشاراتش، ابایی از بیدادگری نسبت به نفسِ انسان ندارد.

نکته ادبی: «شیر سمایی» استعاره از قدرتِ مطلقِ حق یا عشقِ الهی است که تمامیِ قوای نفسانی را در هم می‌شکند.

گر بگویم ور خموشم ور بجوشم ور نجوشم اندر این فتنه خوشم من تو برو می باش سالم

چه بگویم یا سکوت کنم، چه به جوش و خروش بیایم یا آرام باشم، من در این غوغایِ عشق خوشبختم؛ تو برو و به سلامت و عافیتِ خود مشغول باش.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ نگاهِ عاشق که «فتنه» را خوش می‌دارد و عاقل که «سلامت» را می‌جوید.

مشک بربند ای سقا تو گر چه اندر وقت خوردن مستی آرد این معانی حیرت آرد این معالم

ای ساقی، مشکِ خود را ببند؛ اگرچه شنیدنِ این معانیِ عمیق در لحظه‌یِ دریافت، مستی می‌آورد و این آموزه‌ها حیرت و شگفتی در جان می‌افکند.

نکته ادبی: «مشک» در اینجا استعاره از ظرفیتِ پذیرشِ جانِ آدمی است که پس از رسیدن به این معارفِ مست‌کننده، دیگر نیازی به تعلیماتِ رسمی ندارد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح متهم شو همچو یوسف

اشاره به داستان حضرت یوسف که به تهمتِ ناروا به زندان افتاد.

تضاد (طباق) صدر دیوان / قعر زندان

مقابله میان جایگاه دنیویِ عالمان و جایگاهِ معنویِ عاشقان.

استعاره شیر سمایی

استعاره از عشقِ الهی که مانند شیری درنده، همه چیز را در تسلطِ خود می‌گیرد.

مراعات نظیر بگویم، خموشم، بجوشم، نجوشم

تناسبِ واژگان مرتبط با حالاتِ روحی و کلامی انسان.