دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۷۹

مولوی
ما آب دریم ما چه دانیم چه شور و شریم ما چه دانیم
هر دم ز شراب بی نشانی خود مستتریم ما چه دانیم
تا گوهر حسن تو بدیدیم رخ همچو زریم ما چه دانیم
تا عشق تو پای ما گرفته ست بی پا و سریم ما چه دانیم
خشک و تر ما همه تویی تو خوش خشک و تریم ما چه دانیم
سرحلقه زلف تو گرفتیم خوش می شمریم ما چه دانیم
گر زیر و زبر شود دو عالم زیر و زبریم ما چه دانیم
گر سبزه و باغ خشک گردد ما از تو چریم ما چه دانیم
گلزار اگر همه بریزد گل از تو بریم ما چه دانیم
گر چرخ هزار مه نماید در تو نگریم ما چه دانیم
گر زانک شکر جهان بگیرد ما باده خوریم ما چه دانیم
شمس تبریز ز آفتابت همچون قمریم ما چه دانیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلیگاه مقام «حیرت» در عرفان اسلامی است؛ مقامی که در آن سالک با غرق‌شدن در دریای هستیِ خداوند و محو شدن در صفات جمال و جلال او، از عقل جزئی و دانش‌های محدود بشری دست می‌شوید. شاعر با تکرارِ ردیف «ما چه دانیم»، به ناتوانیِ ذهنِ آدمی در ادراکِ حقایقِ متعالی اذعان می‌کند و نشان می‌دهد که حضورِ معشوق، چنان تمامِ وجودِ عاشق را تسخیر کرده که دیگر جایی برای خودبینی و آگاهیِ فردی باقی نمانده است.

فضا و اتمسفر کلی شعر، سرشار از «مستیِ عرفانی» و «تسلیم مطلق» است. شاعر میانِ جهانِ مادی و عالمِ معنا مرزبندی می‌کند؛ گویی هرچه در این جهان ظاهری می‌گذرد (خشک و تر یا زیر و زبر شدنِ عالم)، در برابرِ شکوهِ حضورِ معشوق ناچیز است. در این مسیر، شمس تبریزی نه تنها یک شخص، بلکه نمادِ خورشیدِ حقیقت است که عاشق همچون ماه، تنها با انعکاسِ نورِ اوست که وجود و معنا می‌یابد.

معنای روان

ما آب دریم ما چه دانیم چه شور و شریم ما چه دانیم

ما همچون قطراتی در دریای بیکرانِ وجودِ تو غرق شده‌ایم، پس چگونه می‌توانیم مدعیِ دانستن باشیم؟ ما که در گردابِ عشق، درگیرِ شور و شرِ عاشقی شده‌ایم، از حقیقتِ این حالتِ خویش چه می‌دانیم؟

نکته ادبی: «آبِ دریا» استعاره از فنای فردیت در وحدتِ وجود است.

هر دم ز شراب بی نشانی خود مستتریم ما چه دانیم

در هر لحظه از شرابی که از عالمِ بی‌مکان (عالمِ غیب) نوشیده‌ایم، مست‌تر می‌شویم؛ وقتی در چنین مستیِ عمیقی غوطه‌وریم، دیگر چه شناختی از خود یا جهان داریم؟

نکته ادبی: «شرابِ بی‌نشانی» اشاره به جذبه‌های الهی دارد که فاقدِ جهت و مکان مادی است.

تا گوهر حسن تو بدیدیم رخ همچو زریم ما چه دانیم

همین که گوهرِ ارزشمندِ زیباییِ تو را دیدیم، چهره‌های ما چون زر (طلا) رنگ‌باخته و ارزشمند شده است؛ در این مقامِ شیدایی، ما دیگر از حقیقتِ حالِ خود بی‌خبریم.

نکته ادبی: «زر» در اینجا می‌تواند به معنای زردیِ رخسارِ عاشق از دوری یا تلألوِ درخششِ معشوق باشد.

تا عشق تو پای ما گرفته ست بی پا و سریم ما چه دانیم

از وقتی که عشقِ تو، اختیار و پایِ حرکتِ ما را گرفته است، ما سرگشته و بی‌قرار شده‌ایم؛ حال که اختیار از دست رفته، دیگر چگونه می‌توانیم از خود سخن بگوییم؟

نکته ادبی: «بی‌پا و سر» کنایه از حیرت و از دست دادنِ عقلِ مصلحت‌اندیش در راهِ عشق است.

خشک و تر ما همه تویی تو خوش خشک و تریم ما چه دانیم

تمامِ هستیِ ما، چه خشک (ظاهر) و چه تر (باطن)، جلوه‌ای از وجودِ توست؛ ما از این یگانگی، در هر حالی شادمانیم و بیش از این درکی نداریم.

نکته ادبی: «خشک و تر» اصطلاحی برای اشاره به کُلِ عالمِ وجود است.

سرحلقه زلف تو گرفتیم خوش می شمریم ما چه دانیم

ما به زلفِ تو (اسرارِ نهانِ معشوق) چنگ زده‌ایم و به این پیوند افتخار می‌کنیم، ولی در عمقِ این معنا چندان غرقیم که چیزی از چراییِ آن نمی‌دانیم.

نکته ادبی: «زلف» در عرفان نمادِ کثرت و پیچیدگیِ صفاتِ الهی است.

گر زیر و زبر شود دو عالم زیر و زبریم ما چه دانیم

اگر تمامِ جهان دگرگون شود و زیر و زبر گردد، برای ما تفاوتی نمی‌کند؛ ما خود در آن دگرگونی غرقیم و از این بیگانگی با جهان چیزی نمی‌دانیم.

نکته ادبی: «زیر و زبر» تضادی است که به ناپایداریِ عالمِ ماده اشاره دارد.

گر سبزه و باغ خشک گردد ما از تو چریم ما چه دانیم

اگر باغ و سبزه خشک شود و زیبایی‌های ظاهری از بین برود، ما از تو تغذیه می‌کنیم و از تو بهره می‌بریم، پس از رنج‌های دنیوی بی‌خبریم.

نکته ادبی: «چریدن» در اینجا کنایه از بهره‌مندیِ روحی از حقیقتِ معشوق است.

گلزار اگر همه بریزد گل از تو بریم ما چه دانیم

اگر گل‌های باغِ جهان پرپر شوند، ما گلِ حقیقت را از وجودِ تو می‌چینیم؛ ما در این اتصال به منبعِ زیبایی، از فقدانِ ظواهر بی‌خبریم.

نکته ادبی: «گل» استعاره از بهره‌های معنوی است که از معشوق حاصل می‌شود.

گر چرخ هزار مه نماید در تو نگریم ما چه دانیم

اگر آسمان هزاران ماهِ درخشان نشان دهد، باز هم چشمِ ما تنها به جمالِ تو دوخته شده است و از جلوه‌های دیگرِ جهان ناآگاهیم.

نکته ادبی: «ماه» نمادِ زیبایی‌های محدودِ دنیوی در برابرِ خورشیدِ حقیقت است.

گر زانک شکر جهان بگیرد ما باده خوریم ما چه دانیم

اگر تمامِ جهان از شیرینیِ خوشبختی پُر شود، ما همچنان به مستیِ عشقِ تو راضی‌تریم و از لذت‌های دنیوی هیچ نمی‌دانیم.

نکته ادبی: «شکر» نمادِ لذت‌های پست و گذرا در برابرِ «باده» (معرفت) است.

شمس تبریز ز آفتابت همچون قمریم ما چه دانیم

ای شمس تبریزی! ما همچون قمری هستیم که تنها به واسطه‌یِ پرتوِ خورشیدِ وجودِ تو می‌درخشیم؛ وقتی نورِ ما از توست، از حقیقتِ خویش چه دانیم؟

نکته ادبی: «قمری» با ایهام به پرنده‌ای که نغمه‌سرایی می‌کند و همچنین به معنای «منسوب به قمر (ماه)» که بازتاب‌دهنده‌یِ نورِ خورشید است، اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

ردیف و تکرار ما چه دانیم

تکرار این عبارت در پایانِ تمام ابیات، علاوه بر ایجادِ موسیقی، بر مقامِ «حیرت» و ناتوانیِ ذهن تأکید می‌کند.

استعاره شمس تبریزی / خورشید

شمس به عنوان خورشیدِ حقیقت و عاشق به عنوان ماه یا قمری که بازتاب‌دهنده‌ی آن است، نمادِ رابطه‌ی پیر و مرید است.

تضاد و تناسب خشک و تر / زیر و زبر

استفاده از تقابل‌های دوتایی برای نشان دادنِ شمولِ قدرتِ معشوق بر تمامِ اضدادِ عالم.

پارادوکس (متناقض‌نما) بی پا و سر

اشاره به اینکه عاشق در راهِ معشوق، عقل و اراده‌یِ مادی خود را از دست داده و به نوعی حیرتِ مثبت رسیده است.