دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۷۳

مولوی
ما عاشق و بی دل و فقیریم هم کودک و هم جوان و پیریم
چون کبریتیم و هیزم خشک ما آتش عشق زو پذیریم
از آتش عشق برفروزیم اما چون برق زو نمیریم
ما خون جگر خوریم چون شیر چون یوز نه عاشق پنیریم
گویند شما چه دست گیرید کو دست تو را که دست گیریم
بر خویش پرست همچو خاریم بر دوست پرست چون حریریم
عاشق که چو شمع می بسوزد او را چو فتیله ناگزیریم
از ما مگریز زانک با تو آمیخته همچو شهد و شیریم
تو میر شکار بی نظیری ما نیز شکار بی نظیریم
در حسن تو را تنور گرم است ما را بربند ما خمیریم
ما را به قدوم خویش درباف زیر قدم تو چون حصیریم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، توصیفِ حالِ حیرت‌انگیز و متناقضِ عاشقی است که در طریقِ عرفان، هویتِ خویش را در وجودِ معشوق فانی کرده است. شاعر در این قطعه، با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های شورانگیز، نشان می‌دهد که عاشقِ حقیقی، در عینِ فقرِ ظاهری، به غنایی باطنی رسیده و تمامیِ مرزهای زمانی و سنی را درنوردیده است.

در نهایت، این اثر تصویری از یگانگیِ عاشق و معشوق را ترسیم می‌کند که همچون شهد و شیر در هم آمیخته‌اند. این پیوند به قدری عمیق است که عاشق خود را همچون خمیری در تنورِ زیباییِ معشوق می‌بیند و با اشتیاق، تن به این استحاله و دگرگونی می‌دهد تا در آستانِ قدمِ یار، نقشی از هستیِ خویش باقی نگذارد.

معنای روان

ما عاشق و بی دل و فقیریم هم کودک و هم جوان و پیریم

ما کسانی هستیم که گرفتارِ عشقیم، از خود بی‌خریم و فقیرِ درگاهِ الهی؛ وجودِ ما به‌گونه‌ای است که تمامیِ مراحلِ عمر یعنی کودکی، جوانی و پیری را هم‌زمان در خود جمع کرده‌ایم و محدود به زمان نیستیم.

چون کبریتیم و هیزم خشک ما آتش عشق زو پذیریم

ما همچون چوب و کبریتی خشک و آماده هستیم که به محضِ تماس با آتشِ عشق، شعله‌ور می‌شویم و این حرارت را می‌پذیریم.

از آتش عشق برفروزیم اما چون برق زو نمیریم

ما از شعله‌ی عشق می‌درخشیم و نورانی می‌شویم، اما برخلافِ هر چیزِ دیگری که در آتش می‌سوزد و نابود می‌شود، ما با این آتشِ عشق نه تنها نمی‌میریم، بلکه حیاتِ جاودان می‌یابیم.

ما خون جگر خوریم چون شیر چون یوز نه عاشق پنیریم

ما همچون شیر، سختی‌های بزرگ را تاب می‌آوریم و از عمقِ جان رنج می‌کشیم، نه مانند موش یا گربه‌ای که تنها به دنبالِ تکه‌ای پنیر (لذت‌های حقیر) باشند.

گویند شما چه دست گیرید کو دست تو را که دست گیریم

مردم از ما می‌پرسند که شما چه گرهی از کارِ دیگران باز می‌کنید یا چه قدرتی دارید؟ پاسخ این است که شما خودتان دستی (قدرتی) ندارید که بخواهیم با آن به شما کمک کنیم؛ همه چیز از آنِ اوست.

بر خویش پرست همچو خاریم بر دوست پرست چون حریریم

ما برایِ کسانی که گرفتارِ خودپرستی هستند، همچون خار، تند و تیز و گزنده هستیم، اما برایِ کسانی که دوست‌دارِ حقیقت‌اند، همچون حریر، نرم و لطیفیم.

عاشق که چو شمع می بسوزد او را چو فتیله ناگزیریم

عاشقِ واقعی مانند شمعی است که وجودش در راهِ عشق می‌سوزد و ما نیز همچون فتیله‌ی این شمع، چاره‌ای جز سوختن و همراهی با او نداریم.

از ما مگریز زانک با تو آمیخته همچو شهد و شیریم

از ما دوری نکنید؛ چرا که ما و شما چنان به هم آمیخته‌ایم که گویی شیر و شهد در هم تنیده‌ایم و جدایی‌مان ممکن نیست.

تو میر شکار بی نظیری ما نیز شکار بی نظیریم

تو آن صیادِ بی‌مانندی هستی که بر قلب‌ها چیره می‌شوی و ما نیز آن صیدِ خاص و نایابی هستیم که در دامِ عشقِ تو گرفتار آمده‌ایم.

در حسن تو را تنور گرم است ما را بربند ما خمیریم

زیبایی و تجلیِ تو همچون تنوری داغ و گرم است؛ ما را به بند بکش و در آن قرار ده، زیرا ما همچون خمیری هستیم که باید در آتشِ عشقِ تو پخته و کمال یابیم.

ما را به قدوم خویش درباف زیر قدم تو چون حصیریم

ما را با قدمِ مبارکِ خود در هم بباف و به کمال برسان؛ چرا که ما در برابرِ مقامِ رفیعِ تو، همچون حصیری ناچیز و بی‌ارزش هستیم که تنها برایِ زیرِ پایِ تو بودن مناسبیم.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) هم کودک و هم جوان و پیریم

اشاره به گستردگیِ وجودِ عارف که فراتر از زمان و محدودیت‌های جسمانی است.

تشبیه چون کبریتیم و هیزم خشک

تشبیه حالاتِ عاشق به آماده بودن برای پذیرشِ عشق.

استعاره خون جگر خوردن

کنایه از تحملِ رنجِ عمیق و صبرِ صبورانه در طریقِ معرفت.

تمثیل تنور و خمیر

تمثیلی زیبا از تسلیمِ عاشق در برابرِ تجلیاتِ معشوق برای کمال یافتن و پخته شدن.