دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۷۰

مولوی
آن عشرت نو که برگرفتیم پا دار که ما ز سر گرفتیم
آن دلبر خوب باخبر را مست و خوش و بی خبر گرفتیم
هر لحظه ز حسن یوسف خود صد مصر پر از شکر گرفتیم
در خانه حسن بود ماهی رفتیمش و بام و در گرفتیم
آن آب حیات سرمدی را چون آب در این جگر گرفتیم
چون گوشه تاج او بدیدیم مستانه اش از کمر گرفتیم
هر نقش که بی وی است مرده ست از بهر تو جانور گرفتیم
هر جانوری که آن ندارد او را علف سقر گرفتیم
هر کس گهری گرفت از کان از کان همه سیمبر گرفتیم
از تابش نور آفتابی چون ماه جمال و فر گرفتیم
شمس تبریز چون سفر کرد چون ماه از آن سفر گرفتیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتاب‌دهنده شور و مستی عارفانه در پیوند با پیر و مرشد روحانی است. شاعر در این قطعه، تجربه درونی خود از وصل به جمال مطلق و تأثیر وجود محبوب بر جانِ خویش را روایت می‌کند. فضا، فضایِ وجد و سرورِ حاصل از درک حقیقتِ پنهان در پسِ ظواهر دنیوی است.

مضمون اصلی شعر، تحول وجودی عاشق در پرتو وجود معشوق است. شاعر معتقد است که حیات حقیقی تنها در سایه این پیوند معنا می‌یابد و هر آنچه از این منبع نور دور باشد، تهی از معنا و مرده است. در نهایت، شعر با اشاره به هجران یا سفر شمس تبریزی، بیان می‌کند که حتی در غیاب فیزیکی محبوب، راهِ درکِ حقیقت و کسب نورِ او همچنان برای عاشق باز است.

معنای روان

آن عشرت نو که برگرفتیم پا دار که ما ز سر گرفتیم

آن شادی و نشاط تازه‌ای را که به دست آوردیم، نگه دار و ثابت قدم باش؛ چرا که ما تصمیم گرفته‌ایم این راه را از نو و با شوری تازه آغاز کنیم.

نکته ادبی: عشرت نو: شادی تازه. پا دار: یعنی درنگ کن یا ثابت قدم باش. از سر گرفتن: کنایه از تجدیدِ عهد و شروع دوباره با قدرت.

آن دلبر خوب باخبر را مست و خوش و بی خبر گرفتیم

آن محبوب زیبا و دانا و آگاه را، در حالِ مستی و سرخوشیِ عارفانه، چنان یافتیم که از خودِ دنیوی‌اش بی‌خبر شده بود.

نکته ادبی: باخبر و بی‌خبر تضاد زیبایی دارند؛ اشاره به این نکته که عشقِ الهی، آگاهیِ عقلانی را به حیرت و مستی بدل می‌کند.

هر لحظه ز حسن یوسف خود صد مصر پر از شکر گرفتیم

ما در هر لحظه، از زیباییِ معشوق که همچون یوسفِ کنعان است، به چنان غنای معنوی رسیدیم که گویی صد سرزمین پر از برکت و شیرینی نصیبمان شده است.

نکته ادبی: یوسف: اشاره به داستان یوسف پیامبر و کمالِ زیبایی او. مصر: نمادِ فراوانی و برکت.

در خانه حسن بود ماهی رفتیمش و بام و در گرفتیم

در خانه زیبایی، ماهِ درخشانی (محبوب) وجود داشت؛ ما به آنجا رفتیم و تمامِ حریم و هستیِ او را در اختیار گرفتیم (به معنایِ وصلِ کامل).

نکته ادبی: ماه: استعاره از معشوق. بام و در گرفتن: کنایه از تصرف و احاطه کامل بر وجودِ محبوب.

آن آب حیات سرمدی را چون آب در این جگر گرفتیم

آن آب زندگانیِ ابدی را، چنان نوشیدیم و در جان نشاندیم که گویی در اعماق وجود ما به جریان افتاده است.

نکته ادبی: آب حیات: آبِ بقا و جاودانگی. جگر: در متون کهن مرکزِ احساسات و هستیِ درونی است.

چون گوشه تاج او بدیدیم مستانه اش از کمر گرفتیم

هنگامی که شکوه و بزرگیِ او را دیدیم، با شور و حالِ عاشقانه، کمرِ همت به خدمت او بستیم و وجودش را به آغوش کشیدیم.

نکته ادبی: تاج: نمادِ شکوه و برتری. کمر گرفتن: نشان از تواضع و در عین حال پیوندی صمیمانه.

هر نقش که بی وی است مرده ست از بهر تو جانور گرفتیم

هر صورت و نمودی که از معشوق خالی باشد، در واقع مرده است؛ ما برای تو، موجوداتی را برگزیدیم که بویی از آن جانِ حقیقی برده‌اند.

نکته ادبی: نقش: صورتِ ظاهر. جانور: موجودی که جان دارد (در اینجا یعنی بهره‌مند از روحِ الهی).

هر جانوری که آن ندارد او را علف سقر گرفتیم

هر موجودی که آن جوهرِ عشق و حیات را در خود ندارد، او را همچون هیزم و علفِ آتش دوزخ دانستیم.

نکته ادبی: سقر: از نام‌های جهنم؛ اشاره به بی‌فایدگی و دوری از حقیقت.

هر کس گهری گرفت از کان از کان همه سیمبر گرفتیم

هر کسی از معدنِ وجود، گوهری به دست آورد؛ اما ما از معدنِ آن کسی که زیبارویان همگی از او بهره دارند، توشه گرفتیم.

نکته ادبی: سیمبر: کسی که بدنی به لطافتِ نقره دارد، کنایه از معشوقِ زیبا.

از تابش نور آفتابی چون ماه جمال و فر گرفتیم

از پرتوِ نورِ آن خورشیدِ حقیقت، ما نیز همچون ماه، صاحبِ زیبایی و شکوه و فروغ گشتیم.

نکته ادبی: خورشید و ماه: رابطه عاشق و معشوق (عاشق نور را از معشوق می‌گیرد و منعکس می‌کند).

شمس تبریز چون سفر کرد چون ماه از آن سفر گرفتیم

هنگامی که شمس تبریزی سفر کرد و از میان ما رفت، ما نیز همانند ماه که در شبِ تاریکِ نبودِ خورشید می‌تابد، از این دوری و غیبت، بهره‌ای بردیم و راهِ خود را ادامه دادیم.

نکته ادبی: سفر: دوری و هجران. مصراع دوم نشان می‌دهد که عاشق حتی در غیابِ مرشد، راهِ او را دنبال می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره یوسف، ماه، آب حیات، خورشید

شاعر برای توصیف زیبایی، کمال و حیات‌بخشیِ معشوق از این نمادهای آشنا استفاده کرده است.

تلمیح حسن یوسف

اشاره به داستان یوسف پیامبر و زیباییِ افسانه‌ای او.

تضاد باخبر / بی‌خبر

تقابل میان آگاهیِ عقلانی و بی‌خودیِ عارفانه.

مراعات نظیر کان / گوهر / سیمبر

استفاده از واژگانی که در یک حوزه معنایی (معدن و جواهر) هستند.