دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۶۶

مولوی
تا با تو قرین شده ست جانم هر جا که روم به گلستانم
تا صورت تو قرین دل شد بر خاک نیم بر آسمانم
گر سایه من در این جهان است غم نیست که من در آن جهانم
من عاریه ام در آن که خوش نیست چیزی که بدان خوشم من آنم
در کشتی عشق خفته ام خوش در حالت خفتگی روانم
امروز جمادها شکفته ست امروز میان زندگانم
چون علم بالقلم رهم داد پس تخته نانبشته خوانم
چون کان عقیق در گشاده ست چه غم که خراب شد دکانم
زان رطل گران دلم سبک شد گر دل سبک است سرگرانم
ای ساقی تاج بخش پیش آ تا بر سر و دیده ات نشانم
جز شمع و شکر مگوی چیزی چیزی بمگو که من ندانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، توصیف‌گرِ حال و هوای عارفِ عاشقی است که با پیوندِ جان خویش با معشوقِ ازلی، از بندِ علایق دنیوی رسته و به فضایی از معنا و جاودانگی گام نهاده است. شاعر در این فضای روحانی، تضاد میان ظاهرِ فریبنده و حقیقتِ پنهان را آشکار می‌سازد و رسیدن به وصال را سرآغازِ شکوفایی و حیاتِ راستین می‌داند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، رهایی از «منِ مجازی» و رسیدن به «خودِ حقیقی» است که از طریقِ عشق حاصل می‌شود. نویسنده با بهره‌گیری از نمادها و استعارات، نشان می‌دهد که چگونه فنایِ در عشق، نه تنها فقدان نیست، بلکه سرچشمه‌یِ آزادی و سبک‌بالی و پیوستن به سرچشمه‌یِ بی‌انتهایِ هستی است.

معنای روان

تا با تو قرین شده ست جانم هر جا که روم به گلستانم

از لحظه‌ای که جانِ من با تو پیوند خورده است، هر جا که گام می‌نهم، آنجا برایم همچون گلستانی دل‌انگیز و پر از طراوت و زیبایی است.

نکته ادبی: قرین شدن به معنای پیوند خوردن و همراه شدن است که کنایه از اتحادِ عرفانی است.

تا صورت تو قرین دل شد بر خاک نیم بر آسمانم

از وقتی که تصویرِ جمالِ تو در دلم جای گرفت، دیگر تعلق و وابستگی به این عالمِ خاکی ندارم و در اوج آسمانِ معنویت سیر می‌کنم.

نکته ادبی: تقابل میان خاک و آسمان، نشان‌دهنده‌ی صعودِ روحی عاشق از عالم ماده به عالم معناست.

گر سایه من در این جهان است غم نیست که من در آن جهانم

اگر جسم و سایه‌ی من در این دنیای مادی باقی مانده، اندوهی ندارم، چرا که جان و حقیقتِ وجودی من در آن عالمِ معنا ساکن است.

نکته ادبی: سایه در اینجا نمادِ جسمِ مادی و ناپایدار است که در برابر حقیقتِ اصلی قرار گرفته.

من عاریه ام در آن که خوش نیست چیزی که بدان خوشم من آنم

من در هر چیزی که ناپایدار و بی‌ارزش است، حکم موجودی عاریتی و گذرا را دارم؛ حقیقتِ من، همان اصلِ متعالی و جاودانی است که مرا به وجد می‌آورد.

نکته ادبی: عاریه بودن اشاره به عدمِ اصالتِ جهان مادی در دیدگاه عارفانه دارد.

در کشتی عشق خفته ام خوش در حالت خفتگی روانم

در کشتیِ عشقِ الهی، آرام و آسوده آرمیده‌ام؛ با وجود این خواب و بی‌خبریِ ظاهری، حقیقتِ وجودم در تکاپو و حرکتِ به سوی حق است.

نکته ادبی: تناقضِ (پارادوکس) میان خفتگی و روان بودن، نشان‌دهنده‌ی سیرِ باطنی در عینِ سکونِ ظاهری است.

امروز جمادها شکفته ست امروز میان زندگانم

امروز به برکتِ عشق، حتی موجوداتِ بی‌جانِ وجودم نیز به شور و شکوفایی رسیده‌اند و من به صفِ حقیقیِ زندگانِ جاویدان پیوسته‌ام.

نکته ادبی: جمادها استعاره از بخش‌های خشکیده و بی‌روحِ وجود انسان است که با عشق زنده می‌شود.

چون علم بالقلم رهم داد پس تخته نانبشته خوانم

از آنگاه که دانشِ الهی مرا از بندهای تعلّق آزاد کرد، همچون لوحی سپید و پاک از نقش‌های دنیوی هستم که آماده‌ی پذیرشِ حقایق است.

نکته ادبی: علم بالقلم اشاره به قدرتِ مطلقِ خالق دارد که حقیقتِ هستی را رقم می‌زند.

چون کان عقیق در گشاده ست چه غم که خراب شد دکانم

وقتی راه رسیدن به سرچشمه‌ی بی‌پایانِ خیر و نیکی باز است، چه باک که بساطِ مختصر و ناچیزِ دنیوی‌ام از رونق افتاده و ویران شود.

نکته ادبی: کان عقیق استعاره از منبعِ بی‌پایانِ فیضِ الهی است.

زان رطل گران دلم سبک شد گر دل سبک است سرگرانم

از شرابِ سرشارِ الهی، بارِ سنگینِ غم از دلم برداشته شد؛ اگر دلم از تعلقات سبک شده، اما از سرمستیِ عشق، سری سنگین و پرشور دارم.

نکته ادبی: رطل گران استعاره از جامِ عشق و معرفتِ الهی است که دل را سبک و سر را مست می‌کند.

ای ساقی تاج بخش پیش آ تا بر سر و دیده ات نشانم

ای ساقی که تاجِ عزت و کرامت بر سرِ عاشقان می‌نهی، نزدیک بیا تا تو را بر صدرِ دیده و جایگاهِ جانم بنشانم.

نکته ادبی: ساقی استعاره از مظهرِ فیضِ الهی است که شرابِ عشق می‌بخشد.

جز شمع و شکر مگوی چیزی چیزی بمگو که من ندانم

جز از نورِ معرفت و شیرینیِ عشق سخن نگو؛ از هر موضوعی که بی‌ارزش و خارج از قلمروِ آگاهیِ من است، حرفی به میان نیاور.

نکته ادبی: شمع و شکر نمادِ روشناییِ حقیقت و شیرینیِ وصال هستند.

آرایه‌های ادبی

استعاره گلستان

نمادِ حالِ خوشِ درونی و بهشتِ حاصل از وصالِ معشوق.

پارادوکس در حالت خفتگی روانم

هم‌نشینی خواب و حرکت برای بیانِ سیرِ سلوک در عین آرامش.

تضاد دل سبک / سرگران

تقابلِ سبک‌باریِ دل از غمِ دنیا و سنگینیِ سر از مستیِ عشق.

کنایه تخته نانبشته

کنایه از پاکیِ ضمیر و رهایی از آموخته‌های باطل و تعصبات.