دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۵۶

مولوی
ای برده نماز من ز هنگام هین وقت نماز شد بیارام
ای خورده تو خون صد قلندر ای بر تو حلال خون بیاشام
عشق تو و آنگهی سلامت ای دشمن ننگ و دشمن نام
مستی تو وانگهی سر و پا دیوانه وانگهی سرانجام
یک حرف بپرسمت بگویی دلسوخته دیده چنین خام
پیداست که یار من ملول است خاموش شدم به کام و ناکام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ حال‌وهوایِ پرشور و تناقض‌آمیزِ عاشق در برابرِ معشوقی است که هستیِ او را درنوردیده است. شاعر در این قطعه، تقابلِ میانِ دین‌داری و آیین‌هایِ ظاهری با جنونِ عارفانه را ترسیم می‌کند. گویی عشقِ واقعی، تمامِ نظمِ معمولِ زندگیِ عاشق، از جمله نماز و وقت‌شناسی را به هم می‌زند و او را در وضعیتِ حیرت و بی‌خودی قرار می‌دهد.

در پایان، این شعر به پذیرشِ بی‌چون‌وچرایِ عاشق در برابرِ حالت‌هایِ متغیرِ معشوق می‌رسد. وقتی معشوق ملول و خسته است، عاشق چاره‌ای جز سکوت و تسلیم ندارد؛ این سکوت، نه از سرِ رضایتِ قلبی، بلکه از سرِ شکستنِ اراده در برابرِ اراده‌ی معشوق است.

معنای روان

ای برده نماز من ز هنگام هین وقت نماز شد بیارام

ای کسی که با دلبری‌ات، وقت نماز را از یادم بردی و آن را به تأخیر انداختی! اکنون لحظه نیایش و عبادت است، پس آرام بگیر تا به نماز بپردازم.

نکته ادبی: عبارتِ برده ز هنگام، کنایه از گرفتنِ اختیار و وقتِ فرد است.

ای خورده تو خون صد قلندر ای بر تو حلال خون بیاشام

ای معشوقی که خونِ صدها رند و قلندرِ عاشق را ریخته‌ای؛ ریختنِ خونِ این عاشقان برای تو جایز و مباح است، پس آسوده بیاشام.

نکته ادبی: قلندر در ادبیاتِ عرفانی نمادِ کسی است که قیدوبندهایِ اجتماعی را شکسته و تنها به عشق می‌اندیشد.

عشق تو و آنگهی سلامت ای دشمن ننگ و دشمن نام

چگونه ممکن است کسی عاشق تو باشد و در عین حال در سلامتِ عقل و آبرو باقی بماند؟ تو دشمنِ ننگ و نامِ دنیوی هستی که عاشقان را از قیودِ شهرت و اعتبار می‌رهانی.

نکته ادبی: ننگ و نام در اینجا نمادِ اعتباراتِ دنیوی است که مانعِ رسیدن به مقامِ فنا است.

مستی تو وانگهی سر و پا دیوانه وانگهی سرانجام

تو چقدر عجیبی که هم مست و بی‌خودی و هم به تمامی سر و پا و هوشیاری؛ هم دیوانه‌ای و هم در نهایتِ مقصد و مقصود قرار داری.

نکته ادبی: این بیت اشاره به پارادوکسِ سُکر و صَحْو (مستی و هوشیاری) در عرفان دارد؛ یعنی عاشق در عین بی‌خودی، به حقیقتِ مطلق آگاه است.

یک حرف بپرسمت بگویی دلسوخته دیده چنین خام

از تو سوالی می‌پرسم، پاسخ بده؛ چطور ممکن است کسی دلی سوخته از آتش عشق داشته باشد اما این‌گونه خام و بی‌تجربه سخن بگوید؟

نکته ادبی: خام در اینجا استعاره از کسی است که در سلوکِ عشق هنوز به پختگیِ لازم نرسیده است.

پیداست که یار من ملول است خاموش شدم به کام و ناکام

از رفتار تو پیداست که دلگیر و خسته‌ای؛ پس من نیز سکوت اختیار می‌کنم، چه بخواهم و چه نخواهم، چاره‌ای جز تسلیم ندارم.

نکته ادبی: به کام و ناکام، به معنایِ با میل یا بر خلافِ میلِ باطنی است که نشان‌دهنده تسلیمِ مطلقِ عاشق است.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (متناقض‌نما) مستی تو وانگهی سر و پا

شاعر هم‌زمانیِ مستی (بی‌خودی) و سر و پا بودن (هوشیاری و تسلط) را نشان می‌دهد که حالتی روحی است.

استعاره خونِ صد قلندر

اشاره به نابودیِ نفس و هستیِ عاشق در راهِ معشوق که به خون‌ریزی تشبیه شده است.

تضاد کام و ناکام

نشان‌دهنده وضعیتِ اجباری و پذیرشِ عاشق در برابر خواسته‌ی معشوق است.