دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۴۶

مولوی
رفتم تصدیع از جهان بردم بیرون شدم از زحیر و جان بردم
کردم بدرود همنشینان را جان را به جهان بی نشان بردم
زین خانه شش دری برون رفتم خوش رخت به سوی لامکان بردم
چون میر شکار غیب را دیدم چون تیر پریدم و کمان بردم
چوگان اجل چو سوی من آمد من گوی سعادت از میان بردم
از روزن من مهی عجب درتافت رفتم سوی بام و نردبان بردم
این بام فلک که مجمع جان هاست ز آن خوشتر بد که من گمان بردم
شاخ گل من چو گشت پژمرده بازش سوی باغ و گلستان بردم
چون مشتریی نبود نقدم را زودش سوی اصل اصل کان بردم
زین قلب زنان قراضه جان را هم جانب زرگر ارمغان بردم
در غیب جهان بی کران دیدم آلاجق خود بدان کران بردم
بر من مگری که زین سفر شادم چون راه به خطه جنان بردم
این نکته نویس بر سر گورم که سر ز بلا و امتحان بردم
خوش خسپ تنا در این زمین که من پیغام تو سوی آسمان بردم
بربند زنخ که من فغان ها را سرجمله به خالق فغان بردم
زین بیش مگو غم دل ایرا من دل را به جناب غیب دان بردم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر روایتی از مرگ‌آگاهی عارفانه است؛ شاعر مرگ را پایانِ رنج و حبسِ در تنِ خاکی می‌داند و آن را همچون رهایی پرنده‌ای از قفس یا بازگشتِ مسافری به وطنِ اصلی توصیف می‌کند. در دیدگاه سراینده، جهانِ مادی گذرگاهی فانی و پر از بلاست و سرای جاویدان، اقامتگاهِ حقیقیِ جان‌هایِ بی‌قرار است.

لحنِ اشعار سرشار از امید و شورِ وصال است. شاعر با تکیه بر جهان‌بینیِ عرفانی، مرگ را «سفر» و «تعالی» می‌خواند و از مخاطبان می‌خواهد که برای او سوگواری نکنند؛ چرا که او با سربلندی از آزمونِ هستی عبور کرده و جانِ خود را به دستِ حق‌تعالی سپرده است.

معنای روان

رفتم تصدیع از جهان بردم بیرون شدم از زحیر و جان بردم

از قید و بندِ جهانِ فانی رها شدم و با پایان دادن به دردسرها و رنج‌های دنیوی، جانِ خویش را به سویِ آزادی بردم.

نکته ادبی: تصدیع در اینجا به معنای سردرد و رنج و زحمت است.

کردم بدرود همنشینان را جان را به جهان بی نشان بردم

با تمامِ همنشینان و دلبستگی‌های دنیوی وداع کردم و جانِ خود را به عالمی فراتر از مکان و نشانه‌های مادی بردم.

نکته ادبی: جهانِ بی‌نشان، استعاره از عالمِ غیب است که در آن حدود و ثغورِ مادی وجود ندارد.

زین خانه شش دری برون رفتم خوش رخت به سوی لامکان بردم

از این کالبدِ مادی که همچون خانه‌ای با شش جهت (حواس پنج‌گانه و تن) مرا در خود حبس کرده بود، خارج شدم و با خرسندی به سوی عالمِ ملکوت رفتم.

نکته ادبی: شش‌در، کنایه از جسم و حواسِ پنج‌گانه است.

چون میر شکار غیب را دیدم چون تیر پریدم و کمان بردم

هنگامی که دستِ تقدیرِ الهی (میر شکارِ غیب) را دیدم، همچون تیری که از کمان رها می‌شود، به سویِ او پرواز کردم.

نکته ادبی: تیر و کمان نمادِ سرعت و رسیدن به هدف است.

چوگان اجل چو سوی من آمد من گوی سعادت از میان بردم

وقتی مرگ (چوگانِ اجل) به سراغ من آمد، من در این بازیِ زندگی، گویِ پیروزی و سعادت را ربودم.

نکته ادبی: تشبیه مرگ به چوگانِ بازی که روحِ انسان گویِ آن است.

از روزن من مهی عجب درتافت رفتم سوی بام و نردبان بردم

از دریچه‌یِ قلبم، نوری الهی (مهی عجب) تابید؛ به همین دلیل به سویِ آسمانِ حقیقت رفتم و وسیله‌یِ صعود (نردبان) را مهیا کردم.

نکته ادبی: مه به معنای ماه، نمادِ جمالِ یار و نورِ هدایت است.

این بام فلک که مجمع جان هاست ز آن خوشتر بد که من گمان بردم

این آسمانی که جایگاهِ اجتماعِ ارواح است، بسیار باشکوه‌تر و زیباتر از آن چیزی بود که من پیش‌تر تصور می‌کردم.

نکته ادبی: بامِ فلک، استعاره از مرتبه‌یِ متعالیِ هستی.

شاخ گل من چو گشت پژمرده بازش سوی باغ و گلستان بردم

چون روحِ من (شاخه گل) در فضایِ مسمومِ دنیا پژمرده شده بود، آن را دوباره به باغِ اصلی و جایگاهِ ابدی‌اش بازگرداندم.

نکته ادبی: شاخِ گل استعاره از ذاتِ پاکِ روح است.

چون مشتریی نبود نقدم را زودش سوی اصل اصل کان بردم

چون در این دنیای مادی خریداری برایِ ارزشِ حقیقیِ جانم نیافتم، آن را بلافاصله به معدنِ اصلی و سرچشمه‌یِ هستی بردم.

نکته ادبی: نقد، کنایه از جوهرِ جان و نقدینگیِ وجود است.

زین قلب زنان قراضه جان را هم جانب زرگر ارمغان بردم

این جانِ آلوده به هوی و هوس (قراضه) را که در این دنیایِ ریاکارانه داشتم، نزدِ زرگرِ وجود (خداوند) بردم تا آن را خالص گرداند.

نکته ادبی: قراضه به معنایِ سکه‌های کم‌ارزش و نامرغوب است.

در غیب جهان بی کران دیدم آلاجق خود بدان کران بردم

در عالمِ غیب، فضایی بی‌کران را مشاهده کردم و مسکن و جایگاهِ خود را به آن سویِ بی‌نهایت منتقل کردم.

نکته ادبی: آلاجق به معنای چادر و مسکنِ موقتِ عشایری است که به کالبدِ انسان اشاره دارد.

بر من مگری که زین سفر شادم چون راه به خطه جنان بردم

برایِ رفتنِ من گریه نکنید، زیرا از این سفر خوشحالم؛ چرا که راهِ رسیدن به بهشتِ دیدار را پیدا کرده‌ام.

نکته ادبی: جنّان به معنایِ بهشت‌ها و جایگاهِ پاداش است.

این نکته نویس بر سر گورم که سر ز بلا و امتحان بردم

این جمله‌یِ کلیدی را بر سرِ مزارم بنویسید که من با سربلندی از تمامیِ سختی‌ها و آزمایش‌هایِ این جهانِ فانی عبور کردم.

نکته ادبی: بلا و امتحان اشاره به ابتلائاتِ دنیوی است.

خوش خسپ تنا در این زمین که من پیغام تو سوی آسمان بردم

ای پیکرِ خاکی (تَن)، در این زمین به آرامی بخواب، که من پیامِ توبه و بازگشتِ تو را به پیشگاهِ آسمان بردم.

نکته ادبی: تنا، خطاب به جسم است که در خاک می‌ماند.

بربند زنخ که من فغان ها را سرجمله به خالق فغان بردم

دیگر ناله و زاری مکن (دهانت را ببند)، زیرا من تمامیِ فریادها و شکایت‌هایِ خود را به نزدِ خالقِ آن فریادها بردم.

نکته ادبی: زنخ به معنای چانه است، بربستنِ زنخ کنایه از خاموشی و سکوت است.

زین بیش مگو غم دل ایرا من دل را به جناب غیب دان بردم

بیش از این از غمِ دل سخن مگو، چرا که من قلبم را نزدِ کسی بردم که از غیب و اسرارِ درون آگاه است.

نکته ادبی: غیب‌دان صفتِ خداوند است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خانه شش در

اشاره به جسم مادی انسان که با حواس پنج‌گانه و قوای درونی، روح را در دنیا محصور کرده است.

تمثیل چوگان اجل

مرگ به بازی چوگان تشبیه شده که در آن تقدیر، گویِ هستی انسان را به میدانِ ابدیت می‌برد.

استعاره زرگر

استعاره از ذاتِ خداوند که جان‌هایِ تیره و ناخالصِ انسان‌ها را در کوره تصفیه می‌کند.

کنایه قراضه جان

کنایه از جانِ انسانی که بر اثرِ تعلقاتِ مادی، ارزشِ واقعی و زلالِ خود را از دست داده است.