دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۴۴

مولوی
مرا گویی چه سانی من چه دانم کدامی وز کیانی من چه دانم
مرا گویی چنین سرمست و مخمور ز چه رطل گرانی من چه دانم
مرا گویی در آن لب او چه دارد کز او شیرین زبانی من چه دانم
مرا گویی در این عمرت چه دیدی به از عمر و جوانی من چه دانم
بدیدم آتشی اندر رخ او چو آب زندگانی من چه دانم
اگر من خود توام پس تو کدامی تو اینی یا تو آنی من چه دانم
چنین اندیشه ها را من کی باشم تو جان مهربانی من چه دانم
مرا گویی که بر راهش مقیمی مگر تو راهبانی من چه دانم
مرا گاهی کمان سازی گهی تیر تو تیری یا کمانی من چه دانم
خنک آن دم که گویی جانت بخشم بگویم من تو دانی من چه دانم
ز بی صبری بگویم شمس تبریز چنینی و چنانی من چه دانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از حیرت عارفانه و ناتوانی عقل جزئی در درک حقیقت مطلق است. شاعر با استفاده از تکرار عبارت «من چه دانم»، هرگونه ادعای دانایی و خودشناسی را نفی می‌کند تا راه را برای دریافت تجلیات معشوق باز بگذارد. فضای کلی شعر، حالتی از مستیِ روحانی و تسلیم محض در برابر اراده حق است که مرزهای میان عاشق و معشوق را برمی‌دارد.

در این قطعه، شاعر گویی در حال مکالمه‌ای درونی با خویشتنِ الهی یا پیر راه است. او با هر بیت، از قید هویت‌های فردی و عقلانی رها می‌شود و به فضایی قدم می‌گذارد که در آن، معرفت به جای استدلال، از طریق «ندانی» و بی‌خودی به دست می‌آید. این شعر گواهی بر این است که در ساحت عشق، عقل مغلوب می‌شود و جان به سکوت و تسلیم رضایت می‌دهد.

معنای روان

مرا گویی چه سانی من چه دانم کدامی وز کیانی من چه دانم

از من می‌پرسی که چه حالی دارم؟ من بی‌خبرم. می‌پرسی که هستیِ من از کجاست و چه کسی هستم؟ من هیچ نمی‌دانم.

نکته ادبی: «کیانی» در اینجا به معنای ماهیت و چیستی وجودی است و ارتباطی به مفهوم تاریخی پادشاهان کیانی ندارد.

مرا گویی چنین سرمست و مخمور ز چه رطل گرانی من چه دانم

از من می‌پرسی که چرا این‌گونه مست و بی‌خودی؟ من نمی‌دانم که چه شراب گران‌بها و سنگینی نوشیده‌ام که چنین مرا از خود بیخود کرده است.

نکته ادبی: «رطل گران» استعاره از شراب معرفت و تجلیات سنگین الهی است که تحمل آن از توان عقل خارج است.

مرا گویی در آن لب او چه دارد کز او شیرین زبانی من چه دانم

از من می‌پرسی که آن لب‌های او چه چیزی در خود نهان دارد که چنین شیرین و دلربا سخن می‌گوید؟ من از راز آن لب‌ها بی‌خبرم.

نکته ادبی: «شیرین‌زبانی» کنایه از کلام معشوق است که مظهر حق‌گویی و هدایت است.

مرا گویی در این عمرت چه دیدی به از عمر و جوانی من چه دانم

از من می‌پرسی که در این عمر خود چه دیده‌ای؟ من نمی‌دانم که در این جهان چیزی بهتر از دوران جوانی و فرصت عمر وجود دارد یا خیر.

نکته ادبی: شاعر در اینجا از زاویه‌ی دیدِ کسی که در لحظه‌ی اکنون غرق است، به ارزشِ زمان اشاره می‌کند.

بدیدم آتشی اندر رخ او چو آب زندگانی من چه دانم

در چهره او آتشی دیدم که با وجود سوزندگی، همانند آب حیات‌بخش است؛ نمی‌دانم این تناقض چگونه ممکن است.

نکته ادبی: تضاد میان آتش (سوزنده) و آب (حیات‌بخش) نشان‌دهنده ماهیتِ پارادوکسیکال عشق است.

اگر من خود توام پس تو کدامی تو اینی یا تو آنی من چه دانم

اگر من همان تو هستم، پس خودِ تو کیستی؟ نمی‌دانم تو همان حقیقتِ منی یا موجودی جدا از منی.

نکته ادبی: اشاره به وحدت وجود و اتحاد عاشق و معشوق که مرزهای «من» و «تو» را از بین می‌برد.

چنین اندیشه ها را من کی باشم تو جان مهربانی من چه دانم

من چه کسی هستم که بخواهم درباره این‌گونه اندیشه‌های عمیق فکر کنم؟ تو خود، جانِ مهربانی هستی و من از این جایگاه بی‌خبرم.

نکته ادبی: اشاره به فروتنی عارفانه در برابر تجلی مطلقِ مهربانیِ معشوق.

مرا گویی که بر راهش مقیمی مگر تو راهبانی من چه دانم

از من می‌پرسی که چرا بر سر راه او ایستاده‌ام و مقیم کوی او هستم؟ مگر من راهب و گوشه‌نشین هستم؟ نمی‌دانم.

نکته ادبی: استفاده از واژه «راهب» برای نشان دادنِ زهد و کناره‌گیری از دنیا در مسیرِ عشق است.

مرا گاهی کمان سازی گهی تیر تو تیری یا کمانی من چه دانم

گاهی تو مرا به ابزاری برای کمان‌سازی تبدیل می‌کنی و گاهی به تیر؛ نمی‌دانم تو آن کمان‌ساز اصلی هستی یا خودِ آن تیری که پرتاب می‌شود.

نکته ادبی: شاعر خود را ابزاری در دست اراده‌ی الهی می‌بیند و از تعیین جایگاه خویش عاجز است.

خنک آن دم که گویی جانت بخشم بگویم من تو دانی من چه دانم

چه لحظه خجسته‌ای است آن دم که به من می‌گویی جانت را فدای تو می‌کنم؛ من در پاسخ می‌گویم تو خود بهتر می‌دانی، من چیزی نمی‌دانم.

نکته ادبی: «خنک» به معنای خوشا و مبارک باد است که در اشعار عارفانه زیاد به کار می‌رود.

ز بی صبری بگویم شمس تبریز چنینی و چنانی من چه دانم

از روی بی‌صبری و اشتیاق، نام شمس تبریزی را بر زبان می‌آورم؛ نمی‌دانم تو دقیقاً چه کسی هستی و چه مرتبه‌ای داری.

نکته ادبی: «شمس تبریزی» در اینجا نمادِ پیر و راهبرِ معنوی است که هویتش فراتر از درکِ عقلانیِ شاعر است.

آرایه‌های ادبی

پارادوکس (تناقض) آتشی اندر رخ او / چو آب زندگانی

جمع شدنِ صفتِ سوزندگی آتش و حیات‌بخشی آب در یک تصویر واحد برای بیان ماهیت عشق.

استفهام انکاری من چه دانم

تکرار این عبارت برای تأکید بر عجز انسان در شناخت اسرار هستی و عبور از عقل به سمت شهود.

ایهام کیانی

هم اشاره به معنای لغوی (منسوب به کیان) و هم ایهام به چیستی و اصلِ وجودیِ انسان در مقامِ خلقت.