دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۴۳

مولوی
کجایی ساقیا درده مدامم که من از جان غلامت را غلامم
می اندرده تهی دستم چه داری که از خون جگر پر گشت جامم
ز ننگ من نگوید نام من کس چو من مردی چه جای ننگ و نامم
چو بر جانم زدی شمشیر عشقت تمامم کن که زنده ناتمامم
گهم زاهد همی خوانند و گه رند من مسکین ندانم تا کدامم
ز من چون شمع تا یک ذره باقی است نخواهد بود جز آتش مقامم
مرا جز سوختن راه دگر نیست بیا تا خوش بسوزم زانک خامم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نجوایی عارفانه و عاشقانه است که در آن شاعر با زبانی حزین و در عین حال تسلیم‌گونه، از دردِ اشتیاق و بی‌خودی سخن می‌گوید. درون‌مایه‌ی اصلی شعر، گذار از خود و رسیدن به فنا در محضر معشوق است؛ جایی که دیگر نه نامی برای شاعر باقی می‌ماند و نه نشانی، و تنها سوختن و گداختن است که معنای زندگی او را می‌سازد.

شاعر در این فضای شورانگیز، سرگشتگیِ میانِ عقل و عشق و زهد و رندی را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه در مسیرِ عشقِ حقیقی، تمامی قید و بندهای دنیوی همچون نام، ننگ و تعلقات مذهبی یا اجتماعی رنگ می‌بازند و تنها حقیقتِ وجودی، یعنی سوختن و صیقل یافتن در آتش عشق، باقی می‌ماند.

معنای روان

کجایی ساقیا درده مدامم که من از جان غلامت را غلامم

ای ساقی! کجایی که مدام مرا بنوشانی؟ چرا که من چنان شیفته و بنده درگاه تو هستم که بندگیِ بندگان تو را نیز بر دیده منت می‌نهم و خود را کوچک‌ترین غلامِ درگاهت می‌دانم.

نکته ادبی: تکرارِ غلام برای تاکید بر اوجِ فروتنی و انقیاد است؛ واژه ساقیا نماد پیر و مرشد یا واسطه‌ی فیض الهی است.

می اندرده تهی دستم چه داری که از خون جگر پر گشت جامم

اگر در دستِ من می و شرابی نیست، چه باک؟ چرا که جامِ وجودِ من، از خونِ دلم پر شده است و همین رنج و خون‌جگر خوردن، همان شرابِ نابِ عاشقی است.

نکته ادبی: استعاره از درد و رنجِ عاشقانه که جایگزین شرابِ ظاهری شده است.

ز ننگ من نگوید نام من کس چو من مردی چه جای ننگ و نامم

مردم از فرطِ بدنامی و رسواییِ من، حتی نام مرا بر زبان نمی‌آورند؛ اما من در این جایگاهِ رفیعِ عاشقی، دیگر چه پروایی از ننگ و نام و اعتبارِ دنیوی دارم؟

نکته ادبی: بیانِ رهایی از قیدِ قضاوتِ مردم و خودمحوری؛ اشاره به مقامِ بیخودی.

چو بر جانم زدی شمشیر عشقت تمامم کن که زنده ناتمامم

از آن زمان که تیرِ نگاه یا شمشیرِ عشقِ تو بر جانم نشست، نیمه‌جان شده‌ام؛ پس کارم را تمام کن و مرا به وصالِ مرگ یا فنا برسان، چرا که این زندگیِ ناقص و پر از فراق، مرا بس است.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاحِ تمام کردن به معنای کشتن یا به کمال رساندن در عرفان.

گهم زاهد همی خوانند و گه رند من مسکین ندانم تا کدامم

مردم گاهی مرا زاهد و پارسا می‌خوانند و گاهی رند و لاقید؛ منِ بیچاره در این میان حیران مانده‌ام که واقعاً کدام هستم و چه هویتی دارم؟

نکته ادبی: تضادِ میانِ زاهد و رند، نشان‌دهنده سرگشتگی و گذار از ظواهر است.

ز من چون شمع تا یک ذره باقی است نخواهد بود جز آتش مقامم

تا زمانی که حتی ذره‌ای از وجودِ من باقی مانده باشد، همان ذره نیز همواره در آتشِ عشق و فنا خواهد سوخت؛ چرا که سرنوشتِ من جز سوختن نیست.

نکته ادبی: تشبیه به شمع، نمادِ سوختن و فدا کردنِ وجود برای رسیدن به نور.

مرا جز سوختن راه دگر نیست بیا تا خوش بسوزم زانک خامم

برای من راهی جز سوختن در آتشِ عشق باقی نمانده است؛ پس ای معشوق، بیا و مرا در این آتش دریاب و به کمال برسان، چرا که هنوز خامی می‌کنم و به پختگیِ نهایی نرسیده‌ام.

نکته ادبی: خامی و پختگی استعاره از مراحلِ سلوکِ عرفانی است؛ خام بودن به معنای نرسیدن به کمالِ فناست.

آرایه‌های ادبی

استعاره خون جگر

اشاره به رنج و اندوهِ درونی که در جامِ وجودِ عاشق جای گرفته است.

تناقض (پارادوکس) زنده ناتمامم

اشاره به حالتی که فرد نه مرده است و نه به کمالِ حقیقی رسیده است.

تشبیه چون شمع

تشبیه خود به شمع برای نمایشِ گداختن و از بین رفتنِ خویشتن در راهِ عشق.

نماد ساقی

واسطه‌ی فیض یا مرشدِ راه که شرابِ معرفت و عشق را به عاشق می‌بخشد.