دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۴۰

مولوی
بیا با هم سخن از جان بگوییم ز گوش و چشم ها پنهان بگوییم
چو گلشن بی لب و دندان بخندیم چو فکرت بی لب و دندان بگوییم
به سان عقل اول سر عالم دهان بربسته تا پایان بگوییم
سخندانان چو مشرف بر دهانند برون از خرگه ایشان بگوییم
کسی با خود سخن پیدا نگوید اگر جمله یکیم آن سان بگوییم
تو با دست تو چون گویی که برگیر چو همدستیم از آن دستان بگوییم
بداند دست و پا از جنبش دل دهان ساکن دل جنبان بگوییم
بداند ذره ذره امر تقدیر اگر خواهی مثال آن بگوییم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات دعوتی است به فراتر رفتن از زبانِ مادی و شنیداری و رسیدن به ساحتِ وحدت و یگانگی جان‌ها. شاعر از مخاطب می‌خواهد که با چشم‌پوشی از کلماتِ ظاهری که تنها بر زبان جاری می‌شوند، به زبانی دست یابد که از سرچشمه‌ی روح برمی‌خیزد؛ زبانی که نه نیاز به اعضای بدن دارد و نه در بندِ زمان و مکان است.

فضای حاکم بر این سروده، فضایی عرفانی و وحدت‌گراست. در این جهان‌بینی، کلامِ حقیقی نه در گلو، که در سینه و جان نهفته است و تنها کسانی به این مقام می‌رسند که بتوانند از هیاهوی کلماتِ سطحی و ظاهری گذر کنند و به سکوتِ سرشار از معنا و آگاهی دست یابند.

معنای روان

بیا با هم سخن از جان بگوییم ز گوش و چشم ها پنهان بگوییم

بیا به جای سخن گفتن با کلماتِ ظاهری، از سِرِ جان و با روحمان با یکدیگر ارتباط بگیریم؛ ارتباطی عمیق که از دید و شنیدِ مردمِ عادی پنهان است.

نکته ادبی: ترکیب «از جان گفتن» به معنای سخنِ برآمده از عمق وجود است که در برابرِ کلامِ سطحی قرار می‌گیرد.

چو گلشن بی لب و دندان بخندیم چو فکرت بی لب و دندان بگوییم

همانند گلی در گلستان که بی‌آنکه لب و دندان داشته باشد، با زیباییِ خود می‌خندد و شکوفا می‌شود، ما نیز باید بدونِ ابزارِ مادیِ گفتار، مقصودِ خود را به یکدیگر منتقل کنیم.

نکته ادبی: تشبیه «گلشن» به حالتی از سکوت که گویای نشاط است، آرایه‌ای تصویری برای تبیینِ ارتباطِ بی‌کلام است.

به سان عقل اول سر عالم دهان بربسته تا پایان بگوییم

همانند «عقلِ اول» که در نظامِ هستی، دانایِ رازهای جهان است و بدونِ نیاز به گفتن، همه چیز را می‌داند، ما نیز دهان خود را می‌بندیم و در عینِ سکوت، حقیقت را تا پایان بازگو می‌کنیم.

نکته ادبی: «عقلِ اول» اصطلاحی در فلسفه‌ی مشاء و عرفان است که به اولین صادرِ هستی اشاره دارد که سرشار از آگاهیِ محض است.

سخندانان چو مشرف بر دهانند برون از خرگه ایشان بگوییم

کسانی که خود را سخنور می‌دانند، تمامِ توجه‌شان به دهان و کلماتِ جاری است؛ اما ما از حریمِ محدودِ آن‌ها فراتر می‌رویم و در فضایی دیگر با هم سخن می‌گوییم.

نکته ادبی: «خرگه» استعاره از حصار و محدوده‌ی محدودِ افکارِ عادی است که سخندانان در آن محصورند.

کسی با خود سخن پیدا نگوید اگر جمله یکیم آن سان بگوییم

انسان وقتی با خودش خلوت می‌کند، نیازی به بلند صحبت کردن ندارد، چون وجودش یکی است؛ اگر ما نیز به این یگانگی برسیم، همان‌گونه بی‌کلام با هم سخن خواهیم گفت.

نکته ادبی: تاکید بر وحدتِ وجودی (جمله یکیم)؛ اگر مرزهای «من» و «تو» برداشته شود، کلام به آگاهیِ محض بدل می‌شود.

تو با دست تو چون گویی که برگیر چو همدستیم از آن دستان بگوییم

همان‌طور که تو برای حرکت دادنِ دستت نیازی به فرمانِ زبانی نداری، چون دست بخشی از وجودِ توست؛ ما نیز که با هم یکی و همدست هستیم، بی‌نیاز از کلام، با جانِ خود ارتباط برقرار می‌کنیم.

نکته ادبی: «همدست» در اینجا ایهام دارد: هم به معنای همکاری و هم به معنای یگانگی در عمل که نیازی به توضیح ندارد.

بداند دست و پا از جنبش دل دهان ساکن دل جنبان بگوییم

دست و پایِ آدمی خود به خود جنبش و اراده‌ی دل را درک می‌کنند؛ ما نیز باید دهان را ساکن نگاه داریم و بگذاریم تا قلبمان که محرکِ واقعی است، سخن بگوید.

نکته ادبی: تضادِ «دهان ساکن» و «دل جنبان» بیانگر تقابلِ ظاهرِ ایستا و باطنِ پویاست.

بداند ذره ذره امر تقدیر اگر خواهی مثال آن بگوییم

هر ذره‌ای در جهان به امرِ تقدیر و خواستِ الهی آگاه است و آن را در وجودِ خود دارد؛ اگر بخواهی، می‌توانم با ذکرِ مثال، این حقیقتِ جاری در هستی را برایت روشن‌تر کنم.

نکته ادبی: «امر تقدیر» اشاره به اراده‌ی کلی حاکم بر جهان است که حتی ذرات کوچک نیز آن را درک می‌کنند.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) سخن گفتن بی‌لب و دندان

بیانِ مفهومی متناقض برای نشان دادنِ شیوه‌ی جدیدی از ارتباط که فراتر از ابزارهای مادی است.

نماد عقل اول

نمادی برای بالاترین مرتبه‌ی آگاهی و دانایی که نیازی به تکلم ندارد.

استعاره خرگه

به معنای خیمه و بارگاه، استعاره از حصارها و محدودیت‌های فکریِ عالمانِ ظاهری است.