دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۳۹

مولوی
مگردان روی خود ای دیده رویم به من بنگر که تا از تو برویم
سبوی جسمم از چشمه ات پرآب است مکن ای سنگ دل مشکن سبویم
تو جویایی و من جویانتر از تو که داند تو چه جویی من چه جویم
همین دانم که از بوی گل تو مثال گل قبا در خون بشویم
منم ضراب و عشقت چون ترازو از این خاموش گویا چند گویم
زهی مشکل که تو خود سو نداری و من در جستن تو سو به سویم
تو اندر هیچ کویی درنگنجی و من اندر پی تو کو به کویم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی است از اشتیاق بی‌پایانِ عاشق و معمایِ کشش میانِ او و معشوق. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های عرفانی، از پارادوکسِ همیشگیِ وصال و هجران سخن می‌گوید؛ جایی که معشوق بی‌کران و فراتر از مکان است و عاشق، سرگشته در جستجوی او، در تنگنایِ هستی خویش محصور مانده است.

مضمون محوریِ این قطعه، تسلیمِ عاشق در برابرِ معشوق است. عاشقِ سرگشته، خود را همچون سبویی می‌بیند که از جان‌مایه‌ی معشوق پر شده و تنها هراسش، شکستنِ این ظرفِ نازکِ هستی در برابرِ سنگ‌دلیِ احتمالیِ معشوق است. این جست‌وجویِ دوطرفه و در عین حال نامتقارن، نشان‌دهنده تفاوتِ جوهری میانِ حقیقتِ مطلق و نیازِ بشری است.

معنای روان

مگردان روی خود ای دیده رویم به من بنگر که تا از تو برویم

ای معشوق که دیدنِ رویت تمامِ خواسته و هدفِ چشمانِ من است، روی از من برنگردان؛ به من توجه کن تا به واسطه‌ی نگاهِ تو، وجودِ من به کمال برسد و رشد یابد.

نکته ادبی: ترکیب 'دیده رویم' اضافه اقترانی یا وصفی است به معنای کسی که دیدنِ چهره‌اش، هدفِ دیده است.

سبوی جسمم از چشمه ات پرآب است مکن ای سنگ دل مشکن سبویم

جسمِ من مانند سبویی است که از چشمه‌ی فضل و عنایتِ تو لبریز شده است؛ ای که سنگ‌دل هستی، مراقب باش که این سبویِ جان را نشکنی.

نکته ادبی: استعاره از جسم به سبو، نشان‌دهنده ظرافت و شکنندگیِ هستیِ انسان در برابرِ تجلیاتِ الهی است.

تو جویایی و من جویانتر از تو که داند تو چه جویی من چه جویم

تو در جست‌وجوی منی و من بسیار مشتاق‌تر و جست‌وجوگرتر از تو هستم؛ چه کسی می‌داند که تو در پیِ چیستی و من به دنبالِ چه هستم؟

نکته ادبی: اشاره به معمای عشق که در آن هم عاشق به دنبال معشوق است و هم معشوق طالبِ عاشق.

همین دانم که از بوی گل تو مثال گل قبا در خون بشویم

فقط همین را می‌دانم که با استشمامِ بویِ گلِ وجودِ تو، مانند گلی که در خون غوطه‌ور است، جامه‌ی خود را در خون می‌شویم و سرخ می‌کنم.

نکته ادبی: تلمیح به سرخیِ گل و استعاره از خون‌جگریِ عاشق در راهِ وصال.

منم ضراب و عشقت چون ترازو از این خاموش گویا چند گویم

من همچون سکه‌زنی هستم که مدام در حالِ ساخته‌شدن است و عشقِ تو مانند ترازو، ارزش و عیارِ مرا می‌سنجد؛ با این وضعیت که هم خاموشم و هم گویا، دیگر چه بگویم؟

نکته ادبی: ضراب به معنای سکه‌زن یا زرگر است؛ عشق به عنوان ابزار سنجشِ ارزشِ وجودی عاشق به‌کار رفته است.

زهی مشکل که تو خود سو نداری و من در جستن تو سو به سویم

چه مشکلِ بزرگی است که تو (به عنوانِ حقیقتی مطلق) هیچ جهت و سویی نداری، اما من برای یافتنِ تو به هر سو و جهتی سر می‌کشم.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ 'لا مکان' بودنِ معشوق که با جهاتِ جغرافیایی قابلِ احاطه نیست.

تو اندر هیچ کویی درنگنجی و من اندر پی تو کو به کویم

تو در هیچ کوچه و مکانِ خاصی جای نمی‌گیری، اما من در جست‌وجویِ تو کوچه به کوچه و شهر به شهر سرگردانم.

نکته ادبی: تکرارِ 'کو به کو' نشان‌دهنده کثرتِ جست‌وجو و حیرانیِ عاشق در عالمِ ماده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره سبوی جسم

تشبیه جسم انسان به ظرفی (سبو) که آبِ حیات (عشق) را در خود جای داده است.

متناقض‌نما (پارادوکس) خاموشِ گویا

توصیفِ حالتی که عاشق در عینِ سکوتِ ظاهری، سرشار از فریاد و حرف‌هایِ ناگفته است.

مراعات نظیر جویایی و جویان

استفاده از هم‌خانواده‌های واژگانی برای تقویتِ معنایِ جست‌وجوگری.

ایهام سو

در اینجا به معنای جهت و سمت است، اما در بافتِ عرفانی به معنایِ تعین و نشان‌داشتن نیز است.