دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۲۱

مولوی
من از عالم تو را تنها گزینم روا داری که من غمگین نشینم
دل من چون قلم اندر کف توست ز توست ار شادمان وگر حزینم
بجز آنچ تو خواهی من چه باشم بجز آنچ نمایی من چه بینم
گه از من خار رویانی گهی گل گهی گل بویم و گه خار چینم
مرا تو چون چنان داری چنانم مرا تو چون چنین خواهی چنینم
در آن خمی که دل را رنگ بخشی چه باشم من چه باشد مهر و کینم
تو بودی اول و آخر تو باشی تو به کن آخرم از اولینم
چو تو پنهان شوی از اهل کفرم چو تو پیدا شوی از اهل دینم
بجز چیزی که دادی من چه دارم چه می جویی ز جیب و آستینم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی عرفانی و عاشقانه، مسئله‌ی تسلیم محض در برابر اراده‌ی الهی را مطرح می‌کند. سراینده در این ابیات، هستی و اراده‌ی فردی خود را در برابر اراده‌ی مطلقِ معشوقِ ازلی هیچ می‌پندارد و با زبانی عجزآمیز، اذعان می‌کند که تمام کنش‌ها، اندیشه‌ها و حالاتِ درونی او، تجلی اراده‌ی خداوند است و او خود به تنهایی هیچ نقش مستقلی در این میان ندارد.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، نفیِ منیت و رسیدن به مقامِ فناست؛ حالتی که در آن عاشق، خود را همچون ابزاری در دستِ معشوق می‌بیند. در واقع شاعر به دنبال آن است که با بهره‌گیری از تمثیلات، وابستگی کاملِ عالمِ وجود به آفریننده‌ی هستی را به تصویر بکشد و نشان دهد که انسان، در صورتِ غیبتِ تجلیاتِ حق، در ظلمتِ کفر است و با ظهورِ انوارِ الهی به نورِ ایمان می‌رسد.

معنای روان

من از عالم تو را تنها گزینم روا داری که من غمگین نشینم

از میان تمامِ جهان، من تنها تو را برایِ دوستی و عشق انتخاب کرده‌ام؛ آیا برای تو شایسته است که من را در اندوه و غم تنها بگذاری؟

نکته ادبی: گزیدن به معنای انتخاب کردن است و در اینجا نشان‌دهنده ارادت خالصانه سالک است.

دل من چون قلم اندر کف توست ز توست ار شادمان وگر حزینم

دلِ من همچون قلمی است که در دستِ تو قرار دارد و تو آن را می‌گردانی؛ پس شادی و غمِ من، هر دو از جانبِ توست و من در این میان نقشی ندارم.

نکته ادبی: تشبیه دل به قلم، بیانگرِ نفیِ اراده‌ی شخصی و اثباتِ سلطه‌ی معشوق بر احوال عاشق است.

بجز آنچ تو خواهی من چه باشم بجز آنچ نمایی من چه بینم

وقتی تو اراده می‌کنی، من چگونه می‌توانم وجودِ مستقلی داشته باشم؟ و وقتی تو چیزی را به من نشان می‌دهی، من چگونه می‌توانم چیزی جز آن را ببینم؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر ناتوانیِ عاشق در برابر قدرتِ مطلقه است.

گه از من خار رویانی گهی گل گهی گل بویم و گه خار چینم

گاه از وجودِ من خارِ بلا می‌رویانی و گاه گلِ رحمت؛ من نیز گاه بویِ گلِ تو را استشمام می‌کنم و گاه خارِ سختی‌ها را در دامن دارم.

نکته ادبی: تضاد میان خار و گل، اشاره به دوگانگیِ حالاتِ عرفانی (قبض و بسط) است که هر دو از جانبِ حق است.

مرا تو چون چنان داری چنانم مرا تو چون چنین خواهی چنینم

تو مرا همان‌گونه که می‌خواهی و می‌پسندی، ساخته و نگه داشته‌ای؛ من دقیقاً همان چیزی هستم که تو اراده کرده‌ای و می‌خواهی باشم.

نکته ادبی: تکرارِ کلماتِ چون، چنان و چنین برای تأکید بر تأثیرپذیریِ مطلقِ سالک از معشوق است.

در آن خمی که دل را رنگ بخشی چه باشم من چه باشد مهر و کینم

در آن کارگاهِ هستی که تو به دلِ من رنگِ عشق یا نفرت می‌دهی، من کیستم؟ و عشق و کینه‌ی من در برابرِ خواستِ تو چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: خُم به معنی ظرف بزرگ رنگرزی است که استعاره‌ای از کارگاهِ هستی و تقدیر است.

تو بودی اول و آخر تو باشی تو به کن آخرم از اولینم

تو در آغاز بودی و در پایان نیز تنها تو خواهی بود؛ تو هستی که فرجامِ مرا از همان آغاز پی‌ریزی کرده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ اول و آخر بودنِ خداوند در آموزه‌های دینی و عرفانی.

چو تو پنهان شوی از اهل کفرم چو تو پیدا شوی از اهل دینم

هنگامی که تو خود را از دیدگانم پنهان می‌کنی، من در زمره‌ی کافران جای می‌گیرم و زمانی که تو بر دلم تجلی می‌کنی، من از مومنان می‌شوم.

نکته ادبی: این بیت بیانگرِ دیدگاه وحدت وجود است که ایمان و کفر را وابسته به حضور و غیابِ حقیقتِ مطلق می‌داند.

بجز چیزی که دادی من چه دارم چه می جویی ز جیب و آستینم

من جز آنچه تو به من بخشیده‌ای، چه داراییِ دیگری دارم؟ پس دیگر چه چیزی را از جیب و آستینِ خالیِ من جست‌وجو می‌کنی؟

نکته ادبی: جیب و آستین به عنوان نمادِ مالکیتِ فردی و داشته‌های ظاهری ذکر شده است که شاعر مدعی است چیزی در آن‌ها ندارد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه دل من چون قلم اندر کف توست

تشبیه دل به قلم برای بیانِ بی‌ارادگیِ عاشق در برابر معشوق.

تضاد (طباق) خار و گل، شادمان و حزین، اول و آخر، کفر و دین

استفاده از تقابل‌های متنی برای نشان دادنِ اینکه تمامیِ حالاتِ انسانی (دوگانه) از یک منبعِ واحد (خداوند) نشئت می‌گیرند.

استعاره خمی که دل را رنگ بخشی

استعاره از کارگاهِ خلقت و اراده‌ی الهی که سرنوشت و روحیات انسان را شکل می‌دهد.