دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۱۹

مولوی
بیا کامروز بیرون از جهانم بیا کامروز من از خود نهانم
گرفتم دشنه ای وز خود بریدم نه آن خود نه آن دیگرانم
غلط کردم نبریدم من از خود که این تدبیر بی من کرد جانم
ندانم کآتش دل بر چه سان است که دیگر شکل می سوزد زبانم
به صد صورت بدیدم خویشتن را به هر صورت همی گفتم من آنم
همی گفتم مرا صد صورت آمد و یا صورت نیم من بی نشانم
که صورت های دل چون میهمانند که می آیند و من چون خانه بانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بازتاب‌دهنده‌ی سلوک عرفانی و تلاش سالک برای رهایی از بند خویشتنِ خویش و رسیدن به مرتبه‌ی فناست. شاعر در این قطعات، تجربه‌ی درونی خود را از ناپایداری صورت‌های ظاهری و درکِ حقیقتِ متعالیِ نهفته در ورای آن‌ها ترسیم می‌کند.

سیر معنایی ابیات از تلاشِ ارادی برای قطع تعلقات آغاز می‌شود، به حیرت از ناشناختگیِ تجربه‌ی عرفانی می‌رسد و نهایتاً به کشفِ مقامِ شاهد و ناظر ختم می‌شود؛ جایی که سالک درمی‌یابد صورت‌های گوناگونِ وجود، میهمانانی گذرا در ساحتِ هویتِ اصلی او هستند.

معنای روان

بیا کامروز بیرون از جهانم بیا کامروز من از خود نهانم

ای دوست، امروز مرا دریاب که از قید جهانِ مادی رسته و از بندِ خودِ منیت‌دار، پنهان شده‌ام.

نکته ادبی: نهانم در اینجا استعاره از غیبت از خویشتنِ مادی و انقطاع از تعلقات است.

گرفتم دشنه ای وز خود بریدم نه آن خود نه آن دیگرانم

با اراده‌ای قوی، همچون دشنه‌ای بر پیوند با خودِ پیشینم زدم و آن را بریدم؛ اکنون نه آن منِ قدیمی هستم و نه شبیه دیگران.

نکته ادبی: استعاره از ریاضت و ترکِ علایق دنیوی برای رسیدن به تجرد.

غلط کردم نبریدم من از خود که این تدبیر بی من کرد جانم

در پندارِ خود اشتباه می‌کردم که گمان می‌بردم خودخواسته این پیوند را گسسته‌ام؛ حقیقت این است که این تحول، کارِ جانِ جهان بود که بدون دخالتِ من به انجام رسید.

نکته ادبی: اشاره به توفیق الهی در سلوک و نفی اراده‌ی شخصی در برابر اراده‌ی حق.

ندانم کآتش دل بر چه سان است که دیگر شکل می سوزد زبانم

شگفتا از سوزشِ آتشِ عشق در دل که هیچ وصفی برای آن نمی‌یابم؛ این آتش چنان است که زبانم را به شکلی نو و نامتعارف می‌سوزاند و ناتوانم از بیانش.

نکته ادبی: توصیفِ حیرتِ پس از تجربه و ناتوانی زبان از بیانِ حالاتِ عرفانی.

به صد صورت بدیدم خویشتن را به هر صورت همی گفتم من آنم

هستیِ خود را در صدها چهره و نمود دیدم و در هر یک از این صورت‌ها، خویشتنِ خود را به تماشا نشستم و گمان کردم من همانم.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود و حلولِ حقیقتِ واحد در کثرتِ ظواهر.

همی گفتم مرا صد صورت آمد و یا صورت نیم من بی نشانم

یا می‌گفتم صدگونه چهره دارم، و یا شاید اصلاً صورتی ندارم و در آن مرتبه‌ی بی‌پایان، به حقیقتِ مطلق رسیده‌ام که از هر شکلی مبراست.

نکته ادبی: تضاد میان کثرتِ صورِ خیالی و حقیقتِ بی‌صورت.

که صورت های دل چون میهمانند که می آیند و من چون خانه بانم

دریافتم که این صورت‌های گوناگونِ خیال که بر دل می‌گذرند، بسان میهمانانی گذرا هستند و من، آن حقیقتِ ثابتی هستم که همچون صاحب‌خانه، شاهدِ آمد و شدِ آن‌هاست.

نکته ادبی: تمثیلِ خانه برای ساحتِ وجود و میهمان برای صورِ ذهنی.

آرایه‌های ادبی

استعاره دشنه

اشاره به ابزارِ قطعِ تعلقات و ریاضت‌های سخت.

پارادوکس (متناقض‌نما) نه آن خود نه آن دیگرانم

اشاره به خروج از هویتِ فردی و رسیدن به مرتبه‌ای که در دسته‌بندی‌های معمول نمی‌گنجد.

تمثیل صورت های دل چون میهمانند

تشبیه افکار و صورِ خیالی به میهمان و ذاتِ سالک به صاحب‌خانه برای تبیینِ جایگاهِ ناظر.