دیوان شمس - غزلیات

مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۱۰

مولوی
اگر عشقت به جای جان ندارم به زلف کافرت ایمان ندارم
چو گفتی ننگ می داری ز عشقم غم عشق تو را پنهان ندارم
تو می گفتی مکن در من نگاهی که من خون ها کنم تاوان ندارم
من سرگشته چون فرمان نبردم از آن بر نیک و بد فرمان ندارم
چو هر کس لطف می یابند از تو من بیچاره آخر جان ندارم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، نجوای عاشقی است که در حصار بی‌مهریِ معشوق گرفتار شده و در عینِ اعتراف به ناتوانی و سرگشتگی، بر سر پیمانِ عشقِ خویش ایستاده است. شاعر با زبانی صریح، تقابلِ میانِ عقلِ مصلحت‌اندیش و دلِ بی‌قرار را به تصویر می‌کشد و از دردی سخن می‌گوید که پنهان‌کردنی نیست.

فضای حاکم بر این ابیات، آمیزه‌ای از شکوه‌گری، اعتراف به عجز و طلبِ عاطفه است. شاعر خود را در برابرِ معشوقی قرار می‌دهد که هم بی‌وفاست و هم خطرناک، و در این میان، جانِ خویش را در قمارِ عشق می‌بازد.

معنای روان

اگر عشقت به جای جان ندارم به زلف کافرت ایمان ندارم

اگر عشقِ تو را به جای جانِ خود ندارم، به آن زلفِ سرکش و کافرآیینِ تو نیز دیگر هیچ اعتقادی ندارم.

نکته ادبی: زلف کافر کنایه از زیبایی فریبنده و عهدشکن است که ایمانِ عاشق را می‌رباید.

چو گفتی ننگ می داری ز عشقم غم عشق تو را پنهان ندارم

از آنجا که گفتی عشقِ مرا مایه ننگ و سرافکندگی می‌دانی، من نیز از این پس اندوهِ عشقِ تو را پنهان نمی‌کنم و آشکارا آن را فریاد می‌زنم.

نکته ادبی: ننگ داشتن در اینجا به معنای مایه شرمساری و عار دانستنِ رابطه عاشقانه است.

تو می گفتی مکن در من نگاهی که من خون ها کنم تاوان ندارم

تو به من هشدار دادی که به تو نگاه نکنم؛ زیرا تو خون‌ها می‌ریزی و توان و قصدِ تاوان‌دادن برای این خون‌ریزی‌ها را نداری.

نکته ادبی: تاوان در ادبیات کلاسیک به معنای جریمه و غرامت است و اینجا به بی‌تفاوتی معشوق نسبت به رنج عاشق اشاره دارد.

من سرگشته چون فرمان نبردم از آن بر نیک و بد فرمان ندارم

منِ حیران و سرگشته، چون از دستورِ تو سرپیچی کردم و به حرفت گوش ندادم، اکنون دیگر هیچ اراده و اختیاری بر نیک و بدِ زندگیِ خود ندارم.

نکته ادبی: سرگشته استعاره از حالِ عاشقِ شوریده است که نظمِ زندگیِ عقلانی‌اش را از دست داده است.

چو هر کس لطف می یابند از تو من بیچاره آخر جان ندارم

وقتی همگان از لطف و مهربانیِ تو بهره‌مند می‌شوند، آیا منِ بیچاره مگر جان ندارم که از نگاهِ تو محروم مانده‌ام؟

نکته ادبی: کلمه آخر در اینجا برای تأکید بر پرسشِ همراه با عجز و شگفتی به کار رفته است.

آرایه‌های ادبی

کنایه زلف کافر

اشاره به زیبایی سرکش و عهدشکن که ایمان را به غارت می‌برد.

مراعات نظیر جان و خون

ارتباط معنایی در سیاق رنج، مرگ و فدا کردنِ هستی در راه عشق.

استعاره خون‌ها کردن

کنایه از به کشتن دادنِ عاشق و ستم‌گریِ بی‌بدیل معشوق.

پرسش انکاری من بیچاره آخر جان ندارم؟

تأکید بر تظلم‌خواهی و شگفتیِ عاشق از بی‌توجهیِ معشوق.